تبليغاتX
بهاییت=حامیان شیطان

دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387

برنده مسابقه قبلی

اعلام برنده مسابقه قبلی:

وبلاگ برنده مسابقهwww.shahabeddin.blogfa.com  وایمیل shahab_jfr@yahoo.com


12:58 | منتظر |

دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387

مسابقه.......مسابقه

با سلام خدمت  همه خوانندگان عزیز و گرامی .گمان می کنید که مشخصات زیر مربوط به کدامیک از شخصیتهای بهائی می باشد ؟؟؟ جواب های خود را در بخش نظرات بگذاری وجایزه بگیرید....

نامبرده با پشتوانه مالي كه شركت امناء و بانك نونهالان و سردمداران عمده

 

بهائي نظير ثابت پاسال در اختيارش قرار داده بودند

 

 به قبضه كردن اقتصاد كشوراقدام كرد .

 

او به موسسات در آمدزا و پر رونق اقتصادي

 

و شركتهاي عمده كشور مراجعه

 

و خواستار خريد انها مي شد و اگر كسي در مقابل  پيشنهاد خريد او مقاومت

 

مي كرد مورد ضرب و جرح قرار گرفته و حتي تهديد به قتل مي شد .

 

نامبرده كه از بهائيان سنگسر بود با زور اسلحه و اعزام چماقدار به روستاها

 

مراتع دادمداران و زمين هاي كشاورزي را به نفع خود مصادره ميكرد و نه تنها

 

نيروهاي ژاندارمري ممانعتي از كار وي به عمل نمي آوردند بلكه با او همكاري

 

هم مي كردند ! وقاحت وي در اين كار تا

 

 آنجا بود كه مراتع تصرف شده را سيم

 

 خاردار مي كشيد و تابلو هاي بزرگ نصب

 

مي كرد و نشان مي داد اين مناطق

 

 متعلق به وی ! است و كسي حق ورود

 

 به آنها را ندارد .

 

تجاوز اين متجاوز بهائي و عوامل او به زمين هاي كشاورزي و مراتع مردم

 

موجب اعتراض روستائيان شد اما مقامات دولتي در محل ، كوچكترين وقعي

 

به اعتراضات مردم نمي گذاشتند و حتي مراجعات انها به تهران هم نتيجه اي

 

نداد .

 

اين فرد بهائي نه تنها زمين هاي مردم را به زور غصب مي كرد بلكه به زور خود

 

را به دولت هم مي رساند ! يكي از پروندهاي وي تصرف غير قانوني چهارصد

 

 هكتار زمينهاي دولتي در يزد است كه پرونده آن به شماره 956-13-37 در

 

دادگاه مستقل اردستان موجود مي باشد .

 

اوج اين مزاحمت ها در سال 1354 بود كه تقريبا تمام مراتع چوپانان سنگسر را

 

از دست آنها خارج كرد و بزرگترين دامداري خاورميانه را ايجاد و تامين كننده

 

گوشت مورد نياز مسلمانان شد .!!!

 

اين شخص بهائي هميشه با يك گروه مسلح

 

( بادي گارد ) رفت و آمد مي كرد

 

 و معروف شده بود كه معاملات وي مسلحانه

 

است !!!!

 

در خانه سابق حسين شرافت (مدير عامل بانك بيمه بازرگان ) زندگي مي كرد .

 

اين خانه سوپر مدرن را حسين شرافت پس از ورشكست شدن بانك بيمه

 

بازرگانان با بهاي نازل همراه با همه دارايي هاي بانك خود به وي فروخته بود .

 

علاوه بر بانك بيمه بازرگانان بانك ايرانيان متعلق به ابتهاج را هم خريداري كرد .

 

 اما بانك توسعه كشاورزي را به زور اسلحه تصاحب نمود .

 

مهدي سميعي (رئيس سابق بانك ملي ايران ) و مدير عامل بانك توسعه

 

 كشاورزي كه تاپيروزي انقلاب هم در اين سمت بود ، تعريف مي كرد كه يك روز

 

 اين شخص بهائي با چند نفر مرد مسلح به دفتر كارم ريختند و از من خواستار

 

خريد بانك توسعه كشاورزي شدند ! من به او گفتم

 

كه به تنهايي قادر به تصميم گيري نيستم و بايد

 

 هئيت مديره بانك و دولت در مورد اين معامله نظر

 

 بدهند . وي با پرخاش گفت : رضايت دولت با من !

 

نظر هئيت مديره را هم سريعتر بگيريد !!

 

یکی از مهمترین پرونده های که در دادسرای تهران توسط امیر فرشچی باز پرس

 

شعبه چهار بازپرسی دادسرا علیه این تروریست بهائی تشکیل شده بود مربوط

 

به شکایت جهانبخش انهاری بود .

 

این شخص بهائی و ایادی اش بقدری جهانبخش

 

 انهاری را کتک زده بودند  که بیش از دوسال در

 

بیهوشی کامل روی تخت بیمارستان افتاده بود و

 

علیرغم همه تلاشی که از طرف پزشکان صورت

 

می گرفت اثری از بهبودی در وی دیده نمی شد

 

( و سرانجام هم پس از ماندن در اغمای کامل در

 

گذشت ) .علت مضروب شدن جهانبخش انهاری در حقیقت ..........

 

 

ادامه دارد .......

 


12:54 | منتظر |

دوشنبه سیزدهم اسفند 1386

برگزاری مسابقه در وبلاگ

باسلام به همه دوستان عزیز

ان شاالله وبا یاری آقا امام زمان(عج)از این به بعد قصد داریم که هرهفته مسابقه ای را از مطالب وبلاگ طراحی کنیم و دوستان عزیز با خواندن مطالب وبلاگ میتونن در این مسابقه شرکت کنند وهر هفته هم به چند نفر جایزه میدیم.جواباتون را در بخش نظرات بگذارید وما قرعه کشی میکنیم واز طریق وبلاگتون نحوه ی دریافت جایزه را بهتون میگیم.

سوال هفته اول۵/۱۲/۸۶تا۱۵/۱/۸۷:

*یکی از اولین قتل هاتوسط سران بهاییت،قتل................((کاتب بیان وسایر مکتوبات علی محمد باب واز بابیان حروف حی))وبه دستور.................... بود!

الف-)میرزا اسدالله دیان-علی محمد باب                ب-)میرزا آقاخان کرمانی-علی محمد باب

ج-)میرزا محمد مازندرانی-میرزا حسینعلی بها         د-)میرزا اسدالله دیان-میرزا حسینعلی بها


23:0 | منتظر |

شنبه چهارم اسفند 1386

برگزاری مسابقه در وبلاگ :

باسلام به همه دوستان عزیز

ان شاالله وبا یاری آقا امام زمان(عج)از این به بعد قصد داریم که هرهفته مسابقه ای را از مطالب وبلاگ طراحی کنیم و دوستان عزیز با خواندن مطالب وبلاگ میتونن در این مسابقه شرکت کنند وهر هفته هم به چند نفر جایزه میدیم.جواباتون را در بخش نظرات بگذارید وما قرعه کشی میکنیم واز طریق وبلاگتون نحوه ی دریافت جایزه را بهتون میگیم.

سوال هفته اول۵/۱۲/۸۶تا۱۵/۱/۸۷:

*یکی از اولین قتل هاتوسط سران بهاییت،قتل................((کاتب بیان وسایر مکتوبات علی محمد باب واز بابیان حروف حی))وبه دستور.................... بود!

الف-)میرزا اسدالله دیان-علی محمد باب                ب-)میرزا آقاخان کرمانی-علی محمد باب

ج-)میرزا محمد مازندرانی-میرزا حسینعلی بها         د-)میرزا اسدالله دیان-میرزا حسینعلی بها


15:51 | منتظر |

شنبه بیست و هفتم بهمن 1386

وبلاگ

از مطالب وبلاگ استفاده کنید...


17:10 | منتظر |

شنبه بیست و هفتم بهمن 1386


خداوندا.................................
آتشی بر جانم افتاده..................
.................و دردی در دلم........
بر آنم ..................................
....بر آنم...............................
.......تا آبی از برای این آتش.........
..........تا مرحمی بر این درد.........
.............تا آرامی بر این جان بیابم.
................بار خدایا یاریم کن.......
....................یاریم کن.............


12:59 | منتظر |

دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386


با سلام به همه دوستان عزیز

دوستان مستحضرباشیدکه مجله زمانه در چند شماره اخیرش دودمان بهاییت را به باد داده است ومن به همگی پیشنهاد میکنم که این مجله ها را بگیرید وبخونید.من هم سعی میکنم که مطالبش را براتون روی وبلاگ بگذارم.....با تشکر....منتظر


15:56 | منتظر |

جمعه شانزدهم آذر 1386

چگونه در يك هفته پيغمبر شويم

فهرست:

مقدمات (حتما بايد بخوانيد)

روز اول: تهيه مقدمات پيغمبر شدن:

مبحث اول: كمي مطالعه در رفتار و آثار  پيغمبران آسماني

مبحث دوم: انتخاب محلي كه براي ادعاي پيغمبري مناسبتر است

مبحث سوم: انتخاب زبان اصلي ديني كه ميخواهيد بياوريد

مبحث چهارم: انتخاب حواريون و تيم اصلي همراهتان

روز دوم: تهيه كتاب آسماني:

مبحث اول: يك دوره فشرده زبان و تشكيل گروه مصحح

مبحث دوم: انتخاب موضوعات جديد و عوام پسند

مبحث سوم: نگارش و تصحيح كتاب آسماني

روز سوم: فراهم كردن زمينه هاي ظهور:

مبحث اول: تقدس و مصونيت از اشتباه

مبحث دوم: فراهم كردن نيرو و صحنه هاي مربوط تاريخي

مبحث سوم: تاكيد بر برتر بودن دين جديد

مبحث چهارم: تفسير آنچه توسط پيغمبران قبلي وعده داده شده در كتاب مجزا

روز چهارم: همراه كردن علما و بزرگان زمان:

مبحث اول: زمينه سازي در بين بزرگان قدرتمند و ثروتمند زمان خودتان

مبحث دوم: تبليغات گسترده بر اينكه در همه جا از شما حمايت شده

مبحث سوم: نفوذ نيروهاي خودي در بين نيروهاي بزرگان و علماي زمان

مبحث چهارم: عضو گيري گسترده از اطرافيان علماي زمان

مبحث پنجم: گرفتن قول مساعد از علما و متنفذين در حمايت از پيغمبر جديد

روز پنجم: اعلان پيغمبري در مكاني خصوصي:

مبحث اول: انتخاب شهر و مكاني خصوصي و دعوت از نزديكان و مؤمنين

مبحث دوم: ترتيب دادن يك مهماني بي نظير

مبحث سوم: حضور در محل مخصوص و آغاز علني وحي

مبحث چهارم: نزول اولين سوره الهي توسط ملكه مقرب الهي

روز ششم: اعلان احكام دين جديد و نسخ اديان ما قبل

مبحث اول: آيات و احكام  ابتدايي كتاب آسماني

مبحث دوم: احكام تكميلي دين جديد

مبحث سوم: نسخ علني احكام اديان قبلي

مبحث چهارم: اعلان تجلي خداوند در پيغمبرش

مبحث پنجم: حكم به از بين بردن كتب قبلي و مخالفين

مبحث ششم: وعده صلح جهاني و حكومت جهاني بر پايه دين خودتان

مبحث هفتم: مظلوم نمايي گسترده در جهان

روز هفتم: نه مرحله در اعلان ظهور دين جديد به عالميان:

مبحث اول: بدست گيري امكانات تبليغ

مبحث دوم: انتخاب جديدترين شعارهاي عوام پسند

مبحث سوم: اعزام بزرگترين تيم مبلغين به اطراف و اكناف جهان

مبحث چهارم: ترجمه و چاپ گسترده كتاب آسماني و كتب ضميمه به زبانهاي مختلف

مبحث پنجم: آغاز ساخت بناهاي مقدس براي شروع حكومت الله در زمين

مبحث ششم: كم نياوريد. شما ميتوانيد

مبحث هفتم: تغيير قبله نماز و حفظ متون آن

مبحث هشتم: تساهل و تسامح تمام در احكام

مبحث نهم: تقاضاي تشكيل حكومت جهاني

روز هشتم: نه عقوبت كه يك پيغمبر بايد بپذيرد:

مبحث اول: از همان اول يكدل شود كه لا اله الا انا المسجون الفريد

مبحث دوم: احتمالا مدتي زنداني و شكنجه خواهيد شد

مبحث سوم: سياستمداران دشمنان شما خواهند بود

مبحث چهارم: ضربه نهايي را از علماي اديان موجود ميخوريد

مبحث پنجم: مردم عوام متوجه اشتباهات و تناقضات شما خواهند شد

مبحث ششم: طرفدارانتان مهجور و منقرض خواهند شد

مبحث هفتم: نامتان به گورستان دروغگويان تاريخ ميپيوندد

مبحث هشتم: الگويي براي مدعيان پيغمبري بعد از خود ميشويد

مبحث نهم: ابتداي مشكل شما در هنگام مرگ ظاهر ميشود

روز نهم: نه توصيه از مؤلف به پيغمبران و خدايان نو رسيده:

مبحث اول: چند سال قبل از خودتان يكنفر به ظهورتان وعده بدهد

مبحث دوم: تاريخ را دقيق بخوانيد و دقيق عمل كنيد

مبحث سوم: يك گروه متخصص و زباندان كتب و نوشته هايتان را تصحيح كنند

مبحث چهارم: از خودتان مشخصات كلي بدهيد ولي نسخ احكام جزيي باشد

مبحث پنجم: مراحل سلوكتان را مخفي كنيد تا به آخرين حد برسيد

مبحث ششم: حمايت دول سرمايه دار و قدرتمند را از دست ندهيد

مبحث هفتم:  با خورشيد فاش نجنگيد و مناظره را بر امتتان حرام كنيد

مبحث هشتم: نسبت به پيغمبران قبلي مستقلترين باشيد

مبحث نهم: جلوي اعلان ظهور غير را در دوران خودتان بگيريد

 

مقدمه: (اين قسمت را حتما بخوانيد)

اين جزوه داستان زندگي يك انسان به ظاهر متفكر در يك هفته از عمرش ميباشد كه در مدت اين هفته پر ماجرا توانسته است خلق عوام را به دين خويش متقاعد و پس از ادعاي پيغمبري و بعد خدايي حتي عوام را به قبول خداسازي خويش واداشته است. هدف از نقل اين ماجرا صرفا نشان دادن سادگي ساختن يك دين جديد و پيغمبر جديد و كتاب جديد و حتي خداي جديد براي مردم ساده لوحي است كه بدنبال هر صداي هليكوپتري كه از آسمان ميشنوند به خيابان ميريزند و با دست به آن اشاره ميكنند و با صداي هر تصادف ماشين يا جنجال كوچك خياباني فورا دور آن جمع ميشوند تا ببينند چه خبر است در حاليكه صدها بار هليكوپتر را ديده اند و هزاران تصادف ديگر را هم مشاهده كرده اند و ميدانند خبر خاصي آنجا نيست ولي باز هم به سوي آن ميدوند انگار كه تا كنون از اين چيزها نديده و نشنيده اند. شما هم ميتوانيد با خواندن اين جزوه كوچك و به كار بستن دقيق آن به اينهمه مقامات نائل آييد. مستدعي است بعد از طي همه مراحل مذكور اين بنده حقير را نيز از بركات الهيت خويش يا لا اقل وزارت اعظمي دربار آن خدايان محروم نگردانيد.  البته يك نكته هم مهم است و آن اينكه روش تجربه شده زير در ايران توصيه ميشود و بيشتر هم سعي كنيد اينكار را در شيراز انجام دهيد چون بارها اين روش در شيراز جواب خود را پس داده است و لااقل تا دهها سال ميتوانيد در بين مردم عوام به اين سيستم پر و بال بدهيد و حتي از آنها بخواهيد بعد از مرگتان هم براي شما خرج كنند و كاخ بسازند چون به قول شاعر تا احمق در جهان است مفلس در امان است.

 شايد اين پرسش براي خوانندگان عزيز پيش بيايد كه چرا اين مؤلف كه لالايي بلد است خودش خوابش نميبرد و يك دين جديد نميآورد؟ اولا كه اين بنده سراپا تقصير اعتماد به نفس لازم براي رسيدن به آن درگاه را صرفا و صرفا به دليل ضعف جسمي در خود نميبينم و ميترسم كه هنوز به روز سوم نرسيده و مراتب خدايي يا لا اقل پيغمبري را طي نكرده اجل مهلت ندهد كه خود ميدانيد تا به آن مرتبه نرسيم نميتوانيم اجل را از شغل سابق معزول و احدي از رفقا بجاي ايشان مبعوث نماييم كه هواي حقير را داشته و حكم مرگ را منتفي نمايد. ثانيا كه اين نسخه هفت روزه درمان دردي است كه در نود و نه درصد مردمان مشاهده شده و وظيفه ما را در كتابت اين داروي مؤثر ايجاب نموده و ليكن خود اين حقير به هر دردي مبتلاست بجز اين يك. در عين حال حرفي هست كه بگذاريد در گوشتان گفته باشم آنهم از آنجهت كه گفته شده باشد و از بازگو كردنش به احد الناسي دريغ نماييد كه سري است از اسرار الهي و آن اينكه اگر روزي به اين دارو احتياج شد همين چند صفحه جزوه اي كه در پايين ميبينيد را بعنوان كتاب خود و همين جسم نحيف را بعنوان خداي عالميان معرفي نمايم و ببينيد كه اين جماعت متفكرين چگونه هنوز حرفش را نزده ام از اطراف و اكناف جهان در سايت اينترنتي اين حقير پيغام ياري گذاشته كه يا ايها الله اننا ناصرونك و انك لمن المنتصرين من عندنا و عند آبائنا و اولادنا و افرادنا و من نصرك فقد نصرنا و من نصرنا فقد نصرك و نحن منصورونك و انت منتصرنا و نريد ان ننصرك نصرا نصيرا منصورا نصرا نصرتا ناصرين لك من عندك نصر نصير نصره ..... و الي ما شاءالله از اين آيات الهي كه حتما در كتاب آسماني خود از آنها استفاده خواهم كرد. ثالثا كه از كجا مطمئنيد كه اين حقير تا كنون به تهيه مقدمات اين ظهور عظيم نپرداخته و بدليل كثرت متقاضيان و رقابت شديد در پي زمينه سازي بيش از هفت روز نبوده است؟ بهر حال هفت روز حد اقل زمان لازم است و هر چه مقدمات آن طولانيتر باشد دامنه و تبعات اين ظهور پر بارتر خواهد بود.

براي آخرين بار من با يقيني قاطع و ضميري سرشار از اميد به شما عزيزان داوطلب پيغمبري وعده ميدهم كه به يقين روش مورد بحث جواب خواهد داد و شما نيز اگر اراده كنيد تا نه روز ديگر  پيغمبر بعدي مردم خواهيد بود.

بالاي صفحه

روز اول: تهيه مقدمات پيغمبر شدن:

مبحث اول: كمي مطالعه در پيغمبران آسماني قبلي:

پيغمبران آسماني كه آسماني بودن آنها مورد تواتر مردمان بوده و هست شامل يهوديت و مسيحيت و اسلام هستند كه هر يك نيز به نوبه خود نقشي در گسترش اين سه دين در بين حدود چهار و نيم ميليارد نفر از جمعيت شش ميلياردي دنيا داشته اند. البته اديان پر طرفداري آسياي شرقي به مركزيت دين بودا نيز در سطح جمعيتي وسيعي گسترش داشته و دارند ليكن هيچيك از اين اديان ادعاي آسماني بودن ندارند بلكه بوداييان حضرت بودا را فردي ميدانند كه خود با استفاده از رياضتها و سختي كشيدنهايش توانسته به قدرتهاي روحي زيادي نائل شود و هيچ ادعاي از طرف خدا بودن هم نداشت و در نهايت هم مثل تمام اديان زميني خودش به مرحله الهيت نائل شد.

اين نكته كه همه اديان آسماني از همان اول يك ادعاي واحد داشتند و پيغمبرانشان از لحظه اول تا لحظه مرگ در يك مرتبه قرار داشتند بسيار حائز اهميت است چون اگر بخواهيم پيغمبر خوب و مورد قبول عامه باشيم بايد تا حد امكان به  پيغمبران قبلي شباهت داشته باشيم. هيچ پيغمبرآسماني اظهار رسيدن به مرتبه خدايي نكرد و هر چه در مراحل سير و سلوك پيشي گرفت به درجه بندگي آنها افزوده شد. اما اگر شما قرار است به درجه الوهيت برسيد ميتوانيد قيد اين يك نكته را بزنيد و در اينصورت از همان اول اين مطلب را ياد آور شويد كه يا ايها الناس اني قرار است لكم پيغمبر و بعدها اني ان شا الله لكم اله و... . اما اگر به توصيه من عمل كرديد و قيد خدا شدن را زديد يادتان باشد كه اگر قرار است مسيح موعود يهوديان باشيد از همان اول تا آخر به اين كلمه پا فشاري كنيد و اين ادعا را عوض نكنيد. اگر هم بخواهيد احمد موعود مسيحيان باشيد بايد از اول تا آخر به اين مورد اصرار داشته باشيد. اگر هم به نصيحت بنده عمل كرديد و خواستيد امام زمان يا امام دوازدهم موعود شيعيان باشيد كه بازار آن بسيار گرم است و در پي آن ميتوانيد خود را يك ظهور كلي موعودهاي تمام اديان هم بناميد كه ديگر امري است پسنديده و بايد با دقت تمام به توصيه هاي اين جزوه عمل نماييد تا رستگار شويد. (اينكه اصرار دارم شما امام زمان شدن را انتخاب كنيد به همان دليل است كه اصرار دارم كشور ايران و شهر شيراز را براي اين مسؤوليت بزرگ انتخاب نماييد)

در مورد كتب پيغمبران قبلي هم احتياج به وقت زيادي نداريد و فقط كافي است يك مطالعه چند ساعته بر كتابهاي آسماني از عهدين تا قرآن بياندازيد تا با لحن كلام آنها آشنا شويد و بدانيد كه كتاب دين شما هم بايد در چند صفحه و چند موضوع اصلي مطلب داشته باشد.

نكته آخر اينكه رفتارتان بايد الگوي جهانيان باشد. مؤدب حرف بزنيد و با آرامش راه برويد و دائم جملات اديبانه و پيغمبر گونه اي از قبيل: در ارض من به خشوع مشي نماييد؛ بر عرش من كفر نعمت من ميكنيد؛ مرا با بزرگ شمردن آياتم ياري كنيد؛ و از اين قبيل جملات استفاده افراطي نماييد و هنگام نام بردن از پيغمبران آسماني ياد شده از لفظ برادرم عيسي؛ پدرم موسي و رسول عزيزم محمد شديدا استفاده نماييد كه همه اين كلمات و رفتارتان در تاريخ ثبت خواهد شد و دهان به دهان نقل ميگردند. عزيزان توجه داشته باشند كه همراه داشتن عصايي در دست راست جهت تشابه با حضرت موسي و يك تقويم بزرگ جهت يادداشت آياتي كه بعدا در روز دوم قرار است نازل كنيد بسيار مؤثر است. خواندن داستانهاي صبر و تحمل پيغمبران آسماني بر اذيت و آزار دشمنان و نيكرويي با بدكاران نيز بسيار توصيه ميشود به طوريكه اگر دشمنانتان در خياباني به شما سنگ ميزدند و پير زني كه زورش نميرسيد سنگ را پرتاب كند در ميان جمعيت بود حتما در مقابل وي بايستيد و خم شويد تا براحتي سنگ را بر بدن مبارك بكوبد كه اين ماجرا در تاريخ نقل خواهد شد و از دلايل پيغمبري شما خواهد بود.

مبحث دوم: انتخاب محلي كه براي ادعاي پيغمبري مناسبتر است:

در ادامه روز اول بايد نقشه جغرافيايي جهان را در مقابل چشمان مبارك قرار داده و حتي الامكان تيم متخصصي شامل يك نفر جغرافيدان؛ يك نفر تاريخدان؛ يك نفر روانشناس و خودتان در يك جلسه مخفيانه محل اعلان ظهورتان را مشخص نماييد. سيري در تاريخ پيغمبران نشان ميدهد كه بيشتر پيغمبران عهد قديم در بين النهرين يا فلسطين كنوني و نواحي اطراف آن و بيشتر پيغمبران بعد از عهد جديد در نواحي آسياي غربي مثل عراق و عربستان و سوريه ظهور نموده اند. اگر چه شما جزو هيچيك از اين دو دوره نيستيد و دستتان باز است تا در هر جاي دنيا بخواهيد اظهار امر نماييد ليكن تشبه به پيغمبران واقعي و صاحب معجزات آسماني ميتواند تا حدي بار اثبات امر جديد را از دوشتان بردارد. توصيه من اينست كه مدتي از زندگي مبارك را در عراق و سوريه و عربستان به سر بريد و بعد براي ادعاي اصلي به ايران و شهر شيراز بياييد كه چه شهري بهتر از اين شهر گل و بلبل توانسته امتحان خود را اگر چه با نمره پايين ولي براي چند دهه اول با نمره قبولي پس بدهد. بهر حال قرار نيست ما تا ابد الآباد پيغمبر و خدا بمانيم كه اين امري است محال. همين كه تا آخر عمرمان از اين نعمت سفره اي بچينيم و احبا الله را دور و بر خود نگه داريم و حمايت شرق و غرب عالم را جلب نماييم خود توفيقي است كه هر كسي را از آن بهره نه.

مبحث سوم: انتخاب زبان اصلي ديني كه ميخواهيد بياوريد:

باز هم به همان تيم احتياج داريد بعلاوه چند متخصص در زبانهاي زنده دنيا. اينكه عربي زبان پيغمبر اسلام است و يا عبري زبان حضرت عيسي و موسي نبايد شما را گول بزند. تقليد در اينجا اصلا جايز نيست و لذا به عنوان يك ايراني كه زبانتان فارسي است چرا بايد كتابتان به زبان عربي يا عبري يا بقيه زبانها باشد؟ تاكيد ميكنم كه پيغمبر ايراني معقول نيست كه كتابش به زبان غير فارسي باشد و اين در بين پيغمبران آسماني سابقه ندارد كه كتابشان به زبان غير خودشان نازل شود. از طرف ديگر معلوم نيست شما به زبان ديگر تسلط بيابيد و مثلا با چند سال زندگي در فرنگ بتوانيد كتاب بدون غلط به زبان آنها بنويسيد يا با تحصيل در عراق به عربي مسلط شويد. لذا مستحضر باشيد كه عوام الناس اگر چه از اسمشان هم پيداست كه هر را از بر تشخيص ندهند ليكن اگر اشتباهات فاحش در كلام و آيات و اغلاط متعدد در بيانات شما مشاهده شود كنترل آنچه بعدها درباره شما توسط فرزندان همين عوام قضاوت خواهد شد ممكن نه. پس كتاب آسمانيتان هم حتما به زبان فارسي باشد يا اول به عربي بنويسيد و قبل از چاپ به تيم متخصص زبان بدهيد تا آنرا از اغلاط فاحش مبرا كنند و بعد هم اگر شد يك نسخه فارسي از آن تهيه كنيد و در دست عوام قرار دهيد و بگوييد اصل كتاب بايد مادام كه من هستم در نزد خود محفوظ دارم كه اين وظيفه ايست كه بر من محول كرده اند و خلف آن مقدور نه.

مبحث چهارم: انتخاب حواريون و تيم اصلي همراهتان:

همانطوريكه حضرت مسيح حواريوني دور و بر خود داشتند كه پس از ايشان نيز وظيفه تبليغ دين را در اطراف و اكناف جهان به عهده گرفتند شما نيز بايد در همين روز اول اين گروه را انتخاب كنيد. بهر حال هر پيغمبر آسماني در دوران خود تعدادي نزديكان از مقربين در دور خود داشتند كه در همه حال همراه و ياور ايشان بودند. با توجه به فرقي  كه بين شما و آن پيغمبران موجود است شما بايد خودتان زحمت استخدام و حتي الامكان جبران مادي زحمات آنها را بر دوش بكشيد. من يك راه تجربه شده را در پيش روي شما قرار ميدهم و مطمئنم در اين شهر براي بار صدم هم جواب ميدهد: تعدادي از جوانان نزديكان جمع آوري و آنها را با آيات كتابتان بشارت به برتري بر عالم و آدم دهيد. اگر در بين آنها يك حوري زيبا روي هم انتخاب كنيد تا نقطه ثقلي براي نگه داشتن ساير حواريونتان در گروه شود و وي را از تعصب نسبت به احبائتان بر حذر داشته و از حجابات جسماني شامل چادر و روسري و ... معاف گردانيد و دائما از وي و بي غيرتيش بعنوان تسهيل امر خدا بر زنان و هديه آسماني خدا بر مردان دينتان ياد كنيد. يادتان باشد كه اين حوري زيباروي از نقشهاي اصلي اظهار امرتان خواهد بود و شما بايد مدت زيادي را براي تعليم دستورات لازم و جديد دينتان به اين حوري زيبا اختصاص دهيد و اگر چيزي از وي باقي ماند در نهايت او را بعنوان همسر خود برگزينيد. در پايان اين مبحث مجددا تاكيد ميكنم كه اين روش جواب داده و تا زماني كه شما زنده باشيد لا اقل كارايي كامل خواهد داشت. فقط اشتباهاتي كه مينويسم از روشتان حذف كنيد تا موفقيتتان بيشتر شود.

بالاي صفحه

روز دوم: تهيه كتاب آسماني:

مبحث اول: يك دوره فشرده زبان و تشكيل گروه مصحح:

اگر در روز اول تصميم گرفته ايد كتابتان به دو زبان چاپ شود يعني يك نسخه عربي و يك ترجمه فارسي كه در دست عوام ميافتد بايد نكات مهمي را كه مينويسم با دقت بيشتري رعايت كنيد كه كوچكترين اشتباهي در اين جريان ميتواند شما را از اوج عزت به حضيض ذلت بياندازد. در حقيقت يك پيغمبر درست و حسابي بايد اكثر تلاشش را بكند تا كتابش بي نقص و كامل باشد چون دير يا زود مخالفين و حسودان براي حذف رقيب يا نسخ دين شما اقدام خواهند كرد و اولين سلاح آنها اشكالات احتمالي و خداي ناكرده تناقضات كتاب دين جديد شماست. مثلا مسلمانان ادعا دارند كه نه يك غلط املايي نه يك غلظ مفهومي نه يك تناقض نه يك اشتباه بياني و نه يك اشكال نحوي در كتاب قرآن وجود ندارد و خود قرآن هم در تمام اعصار گذشته با اين ادعا همراه بوده كه اگر تمام مردم جهان هم دست به دست هم دهند تا سوره اي مانند آن بياورند نخواهند توانست. در تاريخ داستاني در اين مورد نقل شده كه خواندن آن باعث عبرت همگان است: سه تن از دشمنان اسلام كه از علماي صرف و نحو زبان عربي نيز بودند با شنيدن اين آيه به قصد بر اندازي اسلام قسم ياد كردند كه سال آينده در محلي جمع شوند و در اين يك سال هر يك سوره اي مشابه قرآن (چه از نظر مفهومي و چه از نظر فصاحت و بلاغت) بسازند. داستانش طولاني است ولي بهترين آنها اين آيات را نازل كرد: الفيل. ما الفيل؟ و ما ادريك ما الفيل؟ له خرطوم طويل. ؛ ...

ميبينيد كه وظيفه شما در نگارش يا به قولي نزول كتاب جديد بسيار سنگين است و شما بايد با دقت به توصيه هاي من عمل كنيد: اول آنكه حتما با استخدام يك گروه زباندان از افتضاحات احتمالي بگريزيد و در اين راه هر چقدر هم كه خرج كنيد ضرر نكرده ايد. با امكانات كنوني ميتوانيد از دار الترجمه هاي رسمي نيز كمال استفاده را بنماييد. ضمنا با شركت در يك دوره فشرده و خصوصي زبان عربي سعي كنيد بر ريشه لغات و اصطلاحات موجود در كتابتان واقف بوده و حتي الامكان بتوانيد چند جمله محاوره بزبان عربي را هم فرا بگيريد. البته دانستن زبان امري است كه در يك روز و يك هفته مقدور نيست و لذا اگر ريشه زبان عربي نداريد قيد كتاب دو زبانه را بزنيد و فقط نسخه فارسي كتاب را بيرون بياوريد. البته اگر من خودم بخواهم اينكار را بكنم بدليل تسلط به زبانهاي انگليسي و عربي حتما كتاب دينم را به سه زبان نازل ميكردم و البته يك كتاب الكترونيكي هم در اينترنت ميگذاشتم كه بفهمند پيغمبر سال 2002 اينترنت هم بلد است. ثانيا از همان اول تبليغ كنيد كه من در هيچ مدرسه اي درس نخوانده ام و بيسواد هستم تا بر معجزه بودن كتابتان دليل آورده باشيد. البته بايد اول به سراغ معلمان دبستان و راهنمايي يا مكتبخانه خود برويد و دهان آنها را يك جوري پر كنيد كه صدايشان در نيايد كه فلاني شاگرد خودم بود و من هميشه سر كلاس با تركه تنبيهش ميكردم كه اين باز بر تعارض كلام شما گواه خواهد بود و بهانه بدست ناكثين خواهد داد.

يك راه حل در گوشي هم به شما ميگويم اما بايد قول بدهيد جايي آنرا بازگو نكنيد: شما كه ميدانيد بالاخره يك جاي كتابتان لنگ خواهد زد و يا لا اقل در كتاب بعدي نكته اي در تضاد كتاب موجود پيدا خواهد شد و بهر حال ناقضين مواردي از اغلاط لفظي و معنوي در كتب شما پيدا خواهند كرد. پس بياييد و چاره اي بيانديشيد كه همه تلاش آنها به سنگ بخورد: همان اول برويد بالاي يك منبر بزرگ و با صدايي رسا و قاطع و كلفت و لحني طلبكارانه فرياد بزنيد كه: ( اي مردم بدانيد كه من پيغمبر مرز شكن هستم. همانگونه كه مرز دين را شكستم و دين جديد آوردم و مرز تعصب را شكستم و بي تعصبي را آوردم؛ بهمين صورت مرز زبان و فصاحت و بلاغت را نيز ميشكنم و كتابي ميآورم كه زبان آن و فصاحت آن و بلاغت آن با زبانهاي دنيا و فصاحتها و بلاغتهاي دنيا تشابه نه.) با اين ترتيب اگر در فهرست كتابتان در مبحث مربوط به چاپ و تكثير كتب بجاي جمله (في الطبع و الامر به) از جمله (في الچاپ و الامر به) هم استفاده كنيد عوام الناس بيچاره به خيال معجزه بودن آن بجاي تمسخر شما را تمجيد خواهد كرد. در كنار آن هر چه غلطهاي املايي و كلمات مهمل و بي معني كه قافيه اش با جملاتتان جور بود بنويسيد و مطمئن باشيد كه اين روش هم در همين شيراز جواب داده است.

مبحث دوم: انتخاب موضوعات جديد و عوام پسند:

پيغمبر جديد بايد حرف جديد براي مردمانش داشته باشيد. اگر يك روز پسران جامعه اي بخواهند دوست دختر داشته باشند و پيغمبر هم دوست دختر را ممنوع كند يا دخترانش از حجاب سير شده باشند و پيغمبرش حجاب را اجباري كند يا مردمش حوصله نماز و روزه اجباري را نداشته باشند و پيغمبر هم بخواهد نماز و روزه را اجباري كند يا مردمش بخواهند با هر كس دلشان خواست ازدواج كنند و پيغمبرش آنها را محدود كرده باشد مطمئنا اين پيغمبر يا بايد آسماني باشد يا در بيطرفداري مطلق به سر برد. من ليستي از موضوعات عوام پسندي را كه براي پيغمبر شدن در عصر اتم لازم است جزو شعارهاي اصلي دينتان قرار دهيد مينويسم و شما نيز اگر توانستيد بسته به موقعيت محل و زمان ظهورتان و خواسته هاي مردمان زمان بايد موضوعات جديدي به آن بيفزاييد: دوري دين از سياست را سر لوحه خود قرار دهيد كه اگر پاي سياستمداران به دين شما باز شد درد سر شما دو چندان ميشود و عوام الناس هم كه نفع خود در سياست ميبينند از دور شما پراكنده ميگردند. سعي كنيد با اين شعار كه دين مطلقا ربطي به سياست ندارد هيچ خطري براي سياسيون و حكومتيها نداشته باشيد. اصلا به شما چه مربوط كه كجا چه خبر است. بدانيد ولي كاري نداشته باشيد. اينطوري هم خيال آنها از شما راحت است و هم خودتان نگران دخالت آنها نيستيد. در يك كلام: اگر دين شما بخواهد با دنياي مردم تناقض داشته باشد هم مردم را از دست داده ايد و هم جانتان در خطر خواهد افتاد. حيف اين جان گرانبها كه هنوز روز دوم را به پايان نرسانده طعمه سگهاي بيابان شود. البته بعدا توضيح خواهم داد كه اگر ان شا الله اين برنامه با موفقيت به ثمر رسيد تشكيل حكومت هم جزو برنامه هاي شما خواهد بود اما گاماس گاماس.

موضوع ديگري كه در حاشيه ليست ميكنيد آزادي روابط دو جنس البته با شعار مردم پسند مؤمنين به اينجانب خواهر و برادر ديني خواهند شد و با استفاده از عشوه هاي بجا و ماهرانه حوري آموزش ديده در دربار خودتان. و نيز تساوي حقوق زن و مرد و احكام برابر بين آنها اعم از ارث و مهريه و جهيزيه و ديه و حتي پوشش كه دريا دريا جوانان بي قيد و بند يا فراري از احكام آسماني را مجذوب اين تحفه دين شما خواهد نمود. و نيز تساهل در عبادات باين صيغه كه ان الانسان خودش با حضرت باريتعالي بالذات متصل و احتياجي به عبادات واجبه نه و ليكن در صورت توانايي و تمايل و آمادگي جسمي و آمادگي روحي (جمع جميع حالات من المحالات) ميتواند اعمال فلان و فلان را جهت تقرب بيشتر و به صورت مستحبي انجام دهد كه اين نيز با روحيات جوانان عصر حاضر تطابق كامل دارد. ليكن دقت كنيد كه مهر دختر دهاتي و شهري را فرق نگذاريد و نمازي را كه قرار است احبا الله من بعد موت شما بوسيله آن به شما تقرب جويند ناقضين متن آنرا ندزدند كه اين هم به مراقبت بيشتر شما احتياج دارد.( اين دو موردي را كه گفتم چون موردش اتفاق افتاده بود لذا منهم آنها را عرض كردم تا شما ديگر اين اشتباهات را نكنيد تا ان شا الله موفق شويد)

مبحث سوم: نگارش و تصحيح كتاب آسماني:

ترا به خدايي كه قرار است بشويد اين قسمت را خيلي توجه داشته باشيد. در اين قسمت خيلي از داوطلبين قبلي كم آوردند. اولا كه بايد در صفحات اول كتابتان نوعي الحاق و ارتباط بين خودتان و موعود دين قبلي ايجاد و آنرا اثبات كنيد. لذا اگر به توصيه من عمل كرده و قصد داريد خود را امام زمان معرفي كنيد اول برويد و مشخصات ايشان و علائم قبل و بعد از ظهور را به دقت از كتب اسلامي بيرون آوريد تا هر جا كه شد آنرا بر خود تطبيق دهيد و هر جا هم نشد لا اقل نوعي تفسير كنيد كه نگويند اصلا آقا نميداند قرار است چه كسي بيايد و چه كاري انجام دهد. من اينجا ليستي از احاديثي را كه بايد بنوعي خود را با آن وفق دهيد انتخاب كرده ام كه البته بدليل كثرت احاديث از بين بيش از شش هزار حديث مربوط به نام و نسب و مشخصات ايشان فقط سه هزار مورد را كه بين تمام فرق اسلامي مورد توافق است و كتب آنها در دوران خود يازده امام نوشته شده است را انتخاب كرده ام كه به چند گروه تقسيم ميشوند:

گروه اول: احاديثي كه نام ايشان را محمد ابن الحسن العسكري و ايشان را فرزند بلافصل امام يازدهم حضرت امام حسن عسكري ميدانند

گروه دوم: احاديث مربوط به جمع شدن 313  نفر از بهترين منتظرين ايشان كه از همه عصرها و از ميان شناخته شدگان برتر دنيا به عالم بر ميگردند و در روز ظهور در خانه كعبه به ايشان ملحق ميشوند و هر يك فرماندهي يكي از لشكرهاي ايشان را در نبرد با ظلم بعهده ميگيرند و در بين آنها تعدادي زن هم وجود دارد.

گروه سوم: احاديثي كه پيغمبر اسلام در مورد ظهور افرادي دروغگو در پيش از ظهور امام دوازدهم بيان كرده است و مشخصات اين افراد را هم بيان كرده اند.

گروه چهارم: احاديثي كه از چند ظالم بالفطره و نبرد آنها با ليشان و شكست آنها خير داده و نشانيها را هم بيان كرده است.

گروه پنجم: احاديثي كه كتاب ايشان را قرآن و ليكن تفسيري واقعي و دين ايشان را اسلام كامل و لقب ايشان را احيا گر راستين اسلام و قائم آل محمد ميدانند.

گروه ششم: احاديث مربوط به نشانه هاي قطعي قبل از ظهور كه بايد به همان صورتي كه در حديث آمده بوقوع بپيوندند.

گروه هفتم: احاديثي كه به از بين رفتن هر گونه ظلم و بي عدالتي و نا امني و تشكيل حكومت واحد اسلامي در جهان به رهبري شخص ايشان خبر ميدهند.

گروه هشتم: احاديثي كه از ايمان آوردن اكثر مردم جهان در لحظه ظهور بدليل صداي آسماني و هيبت و همراهي حضرت مسيح و تاييد ايشان توسط حضرت مسيح خبر ميدهند.

گروه نهم: احاديث صريحي كه از زنده بودن ايشان و حضور نا شناس ايشان در بين مردم در تمام دوران غيبت خبر ميدهند.

گروه دهم: احاديثي كه از خصوصيات اخلاقي و رفتار آن حضرت با مخالفين و مؤمنين در طول جريان تشكيل حكومت و از مشخصات حكومتي كه شخص ايشان در راس آن هستند خبر ميدهند.

گروه يازدهم: احاديثي كه ظلم و جور پيش از ظهور را بسيار وسيع و بيسابقه ميداند و ظهور ايشان را آغاز مبارزه با ظلم و ظالمين ميداند.

گروه دوازدهم: احاديث مربوط به پايان حكومت ايشان كه در حقيقت با از بين رفتن شيطان همراه است.

خب! با توجه به جمع اين احاديث در شخصي بجز خودش بهتر است وقت خود را صرف نكنيد و باز هم به توصيه هاي اين حقير با دقت گوش كرده و عمل نماييد. اولا كه بعضي از اين احاديث را ميشود لا اقل صحنه هايي از آنرا ساخت تا عوامي كه اينها را نديده اند و فقط كلياتي از آن شنيده اند باور كنند كه ما همان موعود هستيم. بعد هم كه كارمان گرفت با ممنوع كردن خواندن كتب اسلامي و اصلا كل كتب غير از كتب خودتان ميتوانيد براي ساليان درازي روي حقيقت را بپوشانيد و البته اين كارها براي گسترش دين جديدي كه مردم به آن احتياج دارند بسيار ضروري و ان شا الله مقبول درگاه متعال منان است. تا كي شود كه خود به آن درگاه نائل شويد و حكم كنيد كه اصلا آن مهدي موعود مرده و ما حكم را عوض كرديم و قرار شد بجايش خودمان ظاهر شويم. اينكار هم جواب داده و من تضمين ميكنم باز هم بشود از آن استفاده كرد. اگر هم با عالمي روبرو شديد كه حرفي براي گفتن داشت او را از خود دور كنيد كه علما ننگ دين جديد را ميخواهند. به او بگوييد در دين ما بحث و مجادله و پرسش و پاسخ با مخالف حرام است؛ حرام. و اين را نقطه قوت دينتان بدانيد قبل از آنكه بفهمند چه خبر است.

بهر حال اين يك قسمثش را من نميتوانم بيشتر از اين توضيح بدهم و تجربيات چندان موفقي هم در اين زمينه در دست نبود تا ياريتان كند؛ خود فكري بيانديشيد كه اكنون ديگر دست شما باز شده تا براي عالميان هم تصميم بگيريد.

در ادامه نگارش كتاب بايد ليست شعارهايي را كه در مبحث قبلي مطرح شد بهمراه ليست فهرست مطالبي را كه روز اول در مبحث اول اشاره كردم در ميان گلچيني از كلمات قصاري كه از خود و دوستان و معلمان و علما و حتي پيامبران و امامان قبلي در كتب و آثارشان بر گرفته ايد جاي دهيد و بدين ترتيب با رعايت تمام مراحل تصحيح و بازبيني و حتما با ايراد آن خطبه قاطع در دفاع از اشتباهات احتمالي كتاب خود را بر بني آدم نازل فرماييد. نكته مهم آنكه نبايد كپي برداري شما خيلي مشخص باشد. مثلا يك كلمه از آيه قرآن را عوض كنيد و بجاي آن اسم خودتان يا دينتان را بگذاريد كه اينكار شايد در 150 سال پيش كه مردمان بيسواد بودند خيلي جلب توجه نميكرد ولي شما الآن ميخواهيد يك پيغمبر بي نقص در عصر اتم و هسته اتم باشيد و اين اشتباهات بديع از شما كه شاگرد انساني پيغمبر آفرين مثل اينجانب هستيد بسيار دور از ذهن و به قول آيات كتاب آينده ام: بعيد ابعد يهيد ايعد تعيد تيعد ما بعد و ابعد و ما يعد و تيعد و ما تعد و تتعد و انتعد و تنتعد و هذا كلامي اليكم و انا جميل اجمل جمال مجمل منجمل متجمل مستجتمل متتاجل تجلل تنتجل و انتم عبادي الضعيف اضعف تضعف يستعضف متتستضعف مستضعف مضعف منضعف تضعف و و انا اننا ناصرونكم و انكم لمن المنتصرين من عندنا و عند آبائنا و اولادنا و افرادنا و من نصركم فقد نصرنا و من نصرنا فقد نصركم و نحن منصورونكم و انتم منتصرنا و نريد ان ننصركم نصرا نصيرا منصورا نصرا نصرتا ناصرين لكم من عندنا نصر نصير نصره... يعني بسيار بعيد است.

نگذاريد جلوي اين تعاليم زيباي من و اين كتاب به مراتب بالاتر و بي اشتباه تر از كتب بعضي پيغمبران شيرازي كه اين حقير نگاشتن آنها را روي هم در يك شبانه روز (تازه خودم تايپ و حروفچيني و طراحي آنرا بعهده خواهم داشت) تضمين ميكنم, گرفته شود. ضمنا وعده به ظهور بعد از خودتان را بهيچ وجهي فراموش نكنيد و بگذاريد اين سفره نعمت براي برادرانتان هم باز بماند. مثلا بگوييد 6 سال ديگر كسي با اين مشخصات ميآيد و امر جديد ميآورد. يادتان نرود اگر قرار است 6 سال ديگر بيايد كه چيزي گير شما نميآيد. اينهمه درد سر و فقط 6 سال خدايي! پس بهتر است زمان بيشتري به خودتان و عوام الناس مهلت دهيد؛ مثلا ميتوانيد 1000 سال را انتخاب كنيد. البته اگر كسي 1000 سال را انتخاب كرد و بعد بدون خواست خودش جنازه اش را در بيابان رها كردند و از ديار فاني رخت بر بست و به ديار باقي شتافت و طعمه سگها گرديد ممكن است يكي پيدا شود و بعد از 6 سال اظهار امر كند. در اين صورت به اين پيغمبر جديد توصيه ميكنم فورا كلمه 1000 را طوري تفسير كند كه به عدد 6 منتهي شود و بدانيد كه اينكار هم شدني است و در اين باب هر كه هر چه بخواهد ميشود چون شما باب همه چيز را باز كرده ايد.

بالاي صفحه

روز سوم: فراهم كردن زمينه هاي ظهور:

مبحث اول: تقدس و مصونيت از اشتباه:

عزيزان مستحضر هستند كه در قرني زندگي ميكنيم كه مردمان آن هر روز در دريايي از ارتباطات شناورند و اين قضيه با پيشرفتهاي علمي امروزي مانند ماهواره و مخصوصا اينترنت ميتواند به سرعت رشد كرده و از حد كنترل خارج شود. شايد اگر سي سال پيش در محله سعدي شيراز دهها و به قولي صدها مورد ازدواج خواهر و برادر كشف ميشد كه موارد متعددي از آن به ناقص الخلقه شدن فرزندان هم ميانجاميد, تا ساليان بعد از آن اين موضوع به عنوان يك اشتباه كوچك يا يك برداشت نادرست از دين تلقي ميشد و صداي آن در همان محله و همان خانواده ها خفه ميشد اما امروز ديگر نبايد شما آن اشتباهات را تكرار كنيد. ديني كه شما پيغمبر آن هستيد اگر قرار است احكام قبل را نسخ كند شما بايد فورا احكام جايگزين و كاملي به جاي آن بگذاريد تا اينگونه آبروريزيها تكرار نشود. اگر يك مورد هم در اين زمانه اشتباه كنيد دشمنانتان اينبار با تمام قوا به افشاگري و بهتان بستن به شما و دين جديدتان خواهند پرداخت. بهرحال اينمورد هم گاهي از دستتان خارج ميشود و به قول معروف يك سر و هزار سودا همواره ممكن است دچار اشتباه يا فراموشي شود و من طبق عادت خوبي كه دارم اينبار هم راه حل مناسبي در اختيارتان قرار ميدهم كه اگر مشكلي هم پيش آمد سيستم كماكان در كنترل شما باقي بماند.

فرزندانم؛ در اينجا مثالي ميزنم كه موضوع را روشنتر ميكند: فرض كنيد شما در منزلتان يك گربه بيمار داريد كه دامپزشك براي معالجه آن مبلغ بالايي را تعيين كرده كه توان پرداخت آنرا نداريد. يك روز دوست صميمي شما به شما پيشنهاد ميدهد كه از يك راه جديد كاري كنيد كه ارزش گربه شما بالا برود و از اين راه كسب شهرت و مقام و درآمد فراواني كنيد. با توجه به اعتمادي كه به دوستتان داريد همه چيز را به او ميسپاريد. اول يك اطاقك شيشه اي با شيشه هاي تار كه فقط سايه اي از گربه پيدا باشد ميسازيد. در بالاي آن هم هفت طبقه بناي زيبا داير ميكنيد و البته سيستمهاي هواكشي دقيق هم بر پا ميكنيد تا گربه خفه نشود. يك راه مخفي ورود هم براي رساندن غذا در زير اطاقك ايجاد ميكنيد. در طبقه هاي بالا موزه و جلوه هاي زيبا درست ميكنيد كه بازديد كنندگان به اهميت گربه شما پي ببرند. در چند مقاله مختلف در روزنامه ها و نشريات ديگر ادعا كنيد كه گربه شما يك گربه مقدس است كه به هوا احتياج ندارد. غذا نميخورد. زيبا ترين گربه جهان است. حرف ميزند و كتاب ميخواند و چندين ادعاي ديگر. دوستتان به شما توصيه ميكند كه براي بازديد از وي بايد وقت ملاقات چند ماهه بگذاريد. ماه به ماه شيشه ها بايد تار تر شود به طوريكه بعد از مدتي كه مردم به زيارت وي عادت كردند و تبليغات آن زياد شد ديگر كسي چيزي در داخل اطاقك نبيند. از حالا دور جديد تبليغاتتان را آغاز كنيد و آن اينكه فقط نماينده هاي مردم حق بازديد از وي را دارند و گربه شما حاجات مردم را روا ميكند. نذريات هم قبول كنيد و با درآمدهاي گربه براي گسترش تبليغات چند بيمارستان و درمانگاه و مؤسسه خيريه نيز بنامش بنا كنيد. گربه بيمار شما امروز يك گربه مقدس شده كه كسي حتي دامپزشكش هم جرات ندارد كوچكترين بي اهانتي به او كند. حتي اكنون كه شيشه اطاقك گربه هم كاملا مشكي است اگر مرده باشد و در باغچه دفنش كرده باشيد كسي نميفهمد و تا وقتي زنده ايد ميتوانيد روز به روز به گسترش تبليغات و جمع آوري طرفدار برايش بپردازيد. بگذريم از اينكه من تضمين ميكنم اگر اين گربه در محلي كه شما پپيغمبر شده ايد به اين درجه برسد گروهي از مردم بعد از مرگ صاحبش هم زمام امورش را در دست گرفته و به باور جاوداني و مقدس بودن آن تا ابد الآباد در خدمت آن بنا خواهند بود.

نتيجه اين ماجرا اينست: گربه شما هيچ ويژگي برتري نداشت بلكه مريض هم بود؛ حتي دامپزشك هم در مقابل اين هياهوي مقدس مآبي تسليم شد؛ در ضمن شما با ايجاد قصر و تبليغات و وقت ملاقات تعيين كردن و مشخص كردن افراد رابط بين مردم و گربه و شايعات ديگر حصاري امن براي آنكه كسي بتواند اصل وجود گربه را هم زير سؤال ببرد ايجاد كرديد. بگذريم كه چه پول كلاني هم به جيب زديد! خب شما كه گربه نيستيد ولي اگر گربه مريضي كه نه كتاب و نه دين جديدي داشته و نه حواريوني كه شما جمع كرده ايد و نه فكر شما را ندارد توانست با حربه تقدس جلوي آبرو ريزي را بگيرد شما بايد ده برابر بلكه بيشتر از اين حرفها از اين سلاح استفاده كنيد. در يك كلام اين كارها را انجام دهيد:

1-     خود را و حواريون خود را مصون از گناه عمدي و سهوي و هر نوع خطا معرفي كنيد.

2-   هر نوع فكر كردن در مورد اينكه شايد بيت مباركتان اشتباها كاري انجام داده باشد را حرام اندر حرام نماييد.

3-   به كارگزارانتان سفارش كنيد اگر كسي بيش از حد در صدد فضولي در كار بالاتريهايش بر آمد از دين طردش كنند چون او در واقع مرتد به اصل عصمت شما بوده است.

4-   دايم به مردمتان بگوييد كه اگر جايي به زعم باطل آنها كمبود يا اشتباهي در اصول يا فروع دين مشاهده شده آنرا به مسؤولان اداري كه بعدا منصوب ميكنيد به صورت محرمانه منعكي كنند تا بعدا يك فكري به حال آن بشود. البته هميشه هم حق با شماست و كمبودي در دينتان وجود ندارد.

5-   در پاسخ مخالفين اولا كه كاري به آنها نداشته باشيد؛ ولي براي موارد اضطراري كه همه چيز زير سؤال رفته و احتمال شبهه اندازي در طرفدارانتان هم بالا رفته است بگوييد كه مصلحت آنروز بر آن بود كه اين حكم بيان نشود يا بدين شكل باشد و مصلحت را شما نميفهميد و ماييم كه مصالح شما را ميفهميم.

6-   يك نفر از نزديكانتان را مامور تبيين احكام بعد از خودتان نماييد كه مثلا اگر شما فقط ازدواج با زن پدر را تحريم كرده ايد و در زمان خودتان هم مردم به همين دستور عمل كرده و خواهر و برادرها با هم ازدواج كردند, كسي كه مامور تبيين است اگر با سر و صداي مؤمن و غير مؤمن روبرو شد در تفسير حكم شما بگويد وقتي زن پدر حرام است پس كساني كه نزديكتر از زن پدر هستند هم به طريق اولي ازدواج با آنها حرام است.

7-   اگر مورد قبلي را اجرا ميكنيد بخاطر داشته باشيد كه حق تفسير احكام را براي وي به رسميت بشناسيد و نگوييد احكام من بايد عين ظاهر عمل شود و تفسير حكم براي كسي جايز نيست.

مبحث دوم: فراهم كردن نيرو و صحنه هاي مربوط تاريخي:

دو ضربدر دو ميشود پنج اگر و فقط اگر شما اراده و اعتماد به نفس خود را تا پايان اين مسؤوليت انساني حفظ كنيد. در اين قسمت از روز شما به ثابت كردن اعضا و ابلاغ حكم عضويت به تك تك آنها ميپردازيد. تمام كساني را كه در اين مدت احساس كرديد با تمام وجود به شما اعتماد دارند و حاضرند از همه چيزشان براي شما بگذرند فرا خوانيد. تمام حواريوني كه در روز اول پيدا كرده بوديد رسما به درگاه خود دعوت كنيد و از آنها بيعت همكاري بگيريد. به آنها بگوييد كه قسم به ربانيتم كه شما را در بهشت خودم جاي خواهم داد و در آنجا حورياني خشگلتر از اين چند تايي كه اينجا به شما بخشيدم در اختيارتان خواهم گذاشت. ولي اينبار وقتي با حواريون و ياران خود صحبت ميكنيد طوري صحبت كنيد كه هم دل آنها به حال تنهايي شما بسوزد و هم به ابهت مقام شما پي ببرند. اول خودتان باور كنيد و بعد به آنها بباورانيد كه اگر هم خدايي جز شما باشد آن خدا هيچ كاري بدون اذن شما نخواهد كرد. هر چه بيشتر ميخواهيد اين يارانتان همراه شما باقي بمانند سعي كنيد آنها را به دنياي موجود دلبند تر و به بعد از مرگ بي اعتنا تر كنيد, تا حدي كه انگار بهشت و جهنمي وجود ندارد و حساب و كتابي غير از آنچه پيش شما پس ميدهند نيست.

بعد از اينكار بايد چند صحنه را كه در تاريخ بطور مجمل از آمدن آن در آينده بعنوان يك تغيير سيستم جهان اشاره شده بازسازي كنيد. عاقل باشيد و اينكار را به اهلش بسپريد. من در كلاسهايم به شما گفتم امروز سينماي هاليوود بهترين سازنده صحنه هاي طبيعي است كه حتي با دانستن غير واقعي بودن آن باز هم بيننده را دست به دهان نگه ميدارد. يك تماس با شماره تلفن بنده جهت دريافت آدرس و تلفنهاي مسؤولين سينما و كمي دلار باد آورده كافي است تا شما هر چه آرزو ميكنيد ببينيد. مثلا اينكه در تاريخ اسلام براي ظهور امام دوازدهم كه قرار شد شما باشيد نوسته شده 313 نفر از منتظرين ايشان (شما) كه از همه عصرها و از ميان شناخته شدگان برتر دنيا به عالم بر ميگردند و در روز ظهور در خانه كعبه به ايشان ملحق ميشوند و هر يك فرماندهي يكي از لشكرهاي ايشان را در نبرد با ظلم بعهده ميگيرند و در بين آنها تعدادي زن هم وجود دارد؛ اين حديث ظرف چند ساعت توسط سينماي هاليوود باز سازي ميشود و در يك فيلم كوتاه كه شما در اينترنت و ماهواره پخش خواهيد كرد صحنه هاي زير را نمايش ميدهد كه تعداد زيادي قبر علما و بزرگان ساليان قبل شكافته ميشود و آنان از ميان خاك بيرون ميآيند و بر وسيله اي ما فوق تصور به طرف كعبه مسلمين براه ميافتند و در روز بعد از اعلام ظهور در خانه كعبه با شما بيعت ميكنند و شما هر يك را به فرماندهي يك لشكر منصوب ميكنيد و به محلهايي كه در احاديث ديگر اشاره شده اعزام مينماييد. اگر هم پول لازم براي ساختن آنرا نداريد خودم با نرم افزارهاي كامپيوتري چند طرح ساخته ام كه ميتوانم به شما عزيزان تقديم كنم تا مبادا به تجربه هاي ناكام قبلي دچار شويد كه مثلا اول و آخر و وسط و پايين و بالا و بغل حديث را بزنيد و بياييد 313 نفر پيدا كنيد تلو تلو از فلان شهر پياده و سواره را بيفتند بروند دو تا شهر آنطرفتر و همگي در يك محل گير بيفتند و تا آخرين نفر كشته شوند. شاگردان من بايد زرنگ باشند و كارشان را دقيق انجام دهند تا دو تا آدم حسابي بعدا نيايند به من و همه تشكيلاتم بخندند كه پيغمبران تو هم مالي نشدند و مثلا خدايي نكرده سه سال گذشته هنوز پنجاه ميليون هم طرفدار جمع نكردند.

مبحث سوم: تاكيد بر برتر بودن دين جديد:

من آنچه شرط بلاغ است با تو ميگويم                           تو خواه از سخنم پند گير و خواه ملال؛

اينرا بدانيد كه همانطوريكه ماشين زير پايتان ده سال قبل نو بود و الآن كهنه شده دين را هم بايد همينگونه معرفي كنيد كه در غير اينصورت مردم بدور دين جديد نخواهند آمد. بگوييد هر پيغمبري كه تا حالا قبول داشتيد در زمان خودش برترين بوده و بايد قبولش ميكرديد اما حالا زمانه عوض شده و مردم بايد به احكام جديد روي آورند. سعي كنيد موضوع را در اينحد پايين معرفي كنيد كه اصلا بحث خدايي و اين حرفها نيست و فقط احكام دينهاست كه هر زماني احكام خودش را دارد و اكنون احكام من در تحقق شعارهايي كه داده ام و شعارهاي ساير اديان تفوق دارند و از راه دين من بهتر ميتوانيد به اهدافتان دست يابيد. اگر خودتان اينرا با تمام وجود باور نكرده ايد كه شما واقعا داريد به جديدترين و بزرگترين و با كلاسترين پيغمبر قرن تبديل ميشويد واقعا بايد به اول جزوه برگرديد و دوباره از روز اول شروع كنيد چون من نميدانم با چه زباني به شما بگويم كه پيغمبري حق شماست و شما بايد به اين حق برسيد. شمايي كه اگر اين روش را عمل كنيد كمتر از بسياري مدعيان قبلي اشتباهات انجام داده ايد, آنهم در اين شهريكه هر كس دم از هر چيزي زد مردم باور كردند. من نميدانم با چه زباني بگويم هيچ مانعي براي اين مقام وجود ندارد, نه معجزه لازم است, نه وعده قبلي پيغمبران آسماني لازم است, نه برتري اخلاقي و علمي و نه حتي دو كلمه سواد داشتن, فقط يك ذره جرات و پررويي كه تا جايي كه خلق قبول كردند بايد به مقدارش اضافه كنيد. همين.

مبحث چهارم: تفسير آنچه توسط پيغمبران قبلي وعده داده شده در كتاب مجزا:

از جمله كتبي كه حتما بايد ضميمه كتاب مقدستان كنيد كتابي تحت عنواني با وقار و در تفسير كتابهاي پيغمبران قبلي و مخصوصا تفسير قرآن است. جريان از آنجا آب ميخورد كه در قرآن تعداد زيادي آيات وجود دارد كه نبوت و پيغمبري را به حضرت محمد ختم كرده و گفته بعد از ايشان قرار نيست پيغمبر جديدي بيايد. اگر قرار است شما فقط امام زمان باشيد و نه قبل و نه بعد از شما كسي نيايد با اين آيات مشكلي نخواهيد داشت ولي اگر در حد امام زمان بمانييد كه نميتوانيد دين اسلام را نسخ كنيد و هزاران برنامه ديگري كه قرار است بناي آنرا بسازيد معلق ميشود؛ پس چاره اين است كه راه را باز كرده و نسخه قرآن را به هر طريق ممكن بپيچيد. يك روش كه تا حدي براي مدتي جواب داده برايتان مينويسم اما به هيچ وجه من الوجوه آنرا توصيه نميكنم: يكي از شاگردان ناخلف ما رفت و كتابي در تفسير قرآن نازل كرد كه همراه كتاب مقدسش به مردم بدهد. چون ميخواست ادعاي پيغمبري كند و بايد ثابت ميكرد كه قرآن جلوي اين ادعا را نگرفته آمد و گفت قرآن منظورش اين است كه تا روز قيامت ديگر پيغمبري نخواهد آمد نه بعد از روز قيامت. خب مسلمانها هم گفتند بله قرآن و همه ملتها و انسان و بشر و همه چيز تا آنروز بيشتر نخواهد بود و در روز قيامت همه چيز تمام ميشود حتي عمر دنيا و آسمانها و ستاره ها و زمين و ... همه و همه از بين خواهند رفت. اين شاگرد ما گفت حالا كه قبول داريد تا روز قيامت بيشتر قرآن اثر ندارد من يك حرف مهم به شما ميزنم. همه گفتند بفرما ببينيم چه خبر است كه ما نميدانستيم. ايشان فرمود روز قيامتي كه شما ويگوييد آمده و تمام شده و از حالا كتاب مقدس من كتاب شما و دين من دين شما باشد. مردم گفتند ببخشيد ميشود بيشتر توضيح بدهيد؟ گفت بقيش توي كتابم نوشتم و نشست و يك كتابي نوشت در تفسير آيات مربوط به قيامت كه در اين كتابش ثابت كرد كه همه شرايط موجود ظاهر شده و قيامت هم آمده و تمام شده و دنياي جديد شروع شده؛ گفتند شما چجوري ثابت كردي پيامبري كه حالا ما بنشينيم كتابت را بخوانيم؟ گفت با تفسيرم ثابت كردم پيامبرم. گفتند تفسير كه مال خودته بابا. گرفتي ما رو! بگذريم از آخر و عاقبت كارش ولي انصافا اين روش اگر مردم عوام يك كم ... تر بودند حتما توصيه ميكردم اما ديگه اينقدر نميشود عوام را دست كم گرفت. مثل داستان مسيحيت شد كه بعد از حضرت مسيح يكي از شاگردهاي رند من كه فقط يك فصل از كتابم را خوانده بود, آمد و گفت هاي مردم بياييد كه حضرت مسيح اختيار بهشت و جهنم را به من داده. هر كس خواست يك قطعه در بهشت بخرد و بعد هر چقدر خواستيد گناه كنيد چون من سند امضا ميكنم به نامتان كه ديگه اون دنيا مستقيم برويد داخل بهشتتان و كاري به جهنم نداشته باشيد. اونجا يكي ديگه از شاگردانم كه فصل دوم كتاب را هم خوانده بود يك كاري كرد كه باعث افتخار من شد؛ اومد و رفت سراغ يارو و گفت لطفا كل جهنم را به من بفروشيد و سند هم بزنيد. طرف مونده بود كه اين بابا جهنم ميخواهد چيكار و بالاخره با يك قيمت كمي سند امضا كرد كه كل جهنم به صورت شش دانگ با تمام مشاعات به اين آقا منتقل شد. بعد اين شاگرد خوب ما اومد توي شهر داد زد گفت آهاي مردم, من كل جهنم را خريدم و هيچ كسي را هم توي جهنم خودم راه نميدهم. ديگه نميخواهد پولهاتان را خرج خريد بهشت كنيد چون مجبورند ببرندتان بهشت. با شنيدن اين پيام مردم خوشحال ريختند توي خيابان و اون فروشنده بهشت هم ورشكست شد و تا آخر عمرش منفور همه شهر. خلاصه كه مواظب باشيد هر چيزي را نميشود گفت و درست است كه الناس عوام و العوام ابله ولي ابلهي هم حدي دارد.

بالاي صفحه

 

روز چهارم: همراه كردن علما و بزرگان زمان:

اي بابا! من كه مردم از بس تايپ كردم! اصلا مثل اينكه ما قرار بود پيغمبر بسازيم و كتاب نازل كنيم, قرار نبود كه تايپيست آقايان پيغمبرها بشويم! بابا 4 تا آدم پيدا نميشه بياند كمكم كنند تايپ كتابم تموم بشه؟ معني نداره كه آدم هم كتاب نازل كنه هم خودش تايپش كنه. مگه تا حالا پيغمبر تايپيستم داشتيم! ضمنا مگر آیه ای که در کتابم نازل کردم ندیدید که نوشته بودم: انا انزل كرديم هذا الكتاب را في يوم واحد و انتم برويد و تفعلو التايپ لكتابي. اني قد ادخلكم في جناتي اگر انتم في خدمت جمالي المبارك و ان لم تخدمني في جنتي نــه.

 


17:12 | منتظر |

شنبه نهم تیر 1386

دستورات متعالی؟!!!!!!!

    در اين قسمت به گوشه ای از دستورات متعالی باب و بها (پيغمبرانی که ادعا مي کردند تعاليمی متعالی و مطابق با درک و فهم و نيازهای جديد بشر امروزی نازل نموده اند) می اندازيم:

      در اينجا ليستي از دستورات مدرن اين گروه را براي عصر مدرن امروزي باز هم از منابع اصلي ايشان مي آورم و همينجا همه علماي بیت العدل آنها را (كه البته كلمه علما براي يك گروه سياسي ورشكسته اصلا صحيح نيست) به مناظره فرا ميخوانم. مرد باشيد و بياييد مناظره كنيد، هيچ پيش شرطي هم ندارم. و اما دستورات بهائیت كه احتمالا نسل جديدشان اجازه ديدن آنرا نداشته اند:

      دستور اول از كتاب اقدس و نيز در تاييد همان دستور كه در كتاب بيان آمده بود: دختر دهاتي مهريه اش 19 مثقال نقره و دختر شهري 19 مثقال طلا است! اين دستور متمدنانه ريشه در ادعاي برابری انسانها و نیز وحدت عالم انسانی دارد در اين دين دارد، با اين تفاوت كه حتي بين دو دختر شهري و دهاتي تفاوت بين طلا و نفره فرض گرديده است!

      يك مورد ديگر را ببينيد كه در همين كتاب اقدس ميرزا حسينعلي مينويسد: اگر كسي به دختري زنا كرد جريمه او نه مثقال طلاست و حال آنكه زناي محصنه (كه بدتر هم هست)، حكمي ندارد. خنده آور تر اینکه جناب عباس افندی (عبد البها) که تحصصش در اصلاح و تفسیر احکام ناقص و خرابکاریها و اغلاط پدرش بود ( و به عقیده برخی نویسندگان بدون اگر وی نبود امروز از بهائیت هیچ اثری نبود!) در اصلاح این حکم ناقص و جهت خالی نبودن عریضه چنین میگوید که: کسی که زنای محصنه کند حکمش این است که: "فاقد روح انسانی" است!!!

      ديني كه در جايي مراجعه به طبيب حاذق را مقرر داشته، در تناقضگويي آشکار كه در صفحه سيصد و بيست و سه كتاب بيان فارسي آمده استعمال دارو را مطلقا حرام اعلام كرده است. جوانان بهايي يادشان باشد اگر پدرشان يا مادرشان در حال مرگ هم بودند حق مصرف دارو را ندارند در عین حال حتما به پزشک حاذق مراجعه نمایند!

      وقتی صفحه چهل و نه کتاب مقدس بیان (عربی) نوشته علیمحمد باب را میخواندم به این آیات مقدس و متعالی برخورد کردم که باعث بهت و حیرت من از اوج مفاهیم متعالی در آیات این کتاب مقدس بود: "سوار گاو نشويد و شیر خر نخوريد" ... "تخم مرغ را قبل از پختن به جايی نزنيد که می شکند و ضايع می شود. ما تخم مرغ را روزی نقطه اولی قرار داديم، شايد شما شکر کنيد."!! قطعا اين آيات متعالی که نشانه اعجاز در کتاب بيان عربی می باشد کلام خداست و کل نيازهای جامعه متمدن جهانی را بر طرف نموده است!!.

      و بشنويم از دستور ميرزا عليمحمد در صفحه دويست و هشتاد و شش كتاب بيان فارسي كه نظافت بدن را اينگونه تکلیف ميكند كه "ميتوانيد (در نسخه اوليه: بايد) هر فردي حد اكثر در هر دوازده يا چهارده روز يكبار موي كل بدن خود را كه بگيرد و سپس تمام بدن را با حنا رنگ كند!"  البته كل بدن شامل سر و صورت هم هست! ما كه حرفي نزديم، فقط خواهش ميكنيم اين دستور را اگر نميخواهيد عمل كنيد به ساير اديان هم نسبت ندهيد. در اسلام اصلا چنين دستوراتي نيست كه موي همه بدن را بزنيم!

      در كتاب اقدس جناب خدا (میرزا حسینعلی) فقط زن پدر را براي ازدواج حرام كرده و براي سايرين حكمي ندارد، و آنچه حكمي ندارد و ممنوع نشده حلال است. پسران بهايي ميتوانند با خيال راحت با خواهر و مادر خود ازدواج كنند و مطمئن باشند كه خلاف دين عمل نكرده اند و اگر بهاالله خداست هيچ ايرادي بر آنان نخواهد گرفت. البته اگر تا حالا اين مورد را امتحان نكرده ايد که متاسفانه شواهد خلاف آنرا نشان می دهد! مغالطه هم نکنید و نگویید بقیه ازدواجها قبل از بهائیت هم حرام بوده (در اسلام) و لذا احتیاجی به گفتن نداشته چون ازدواج با زن پدر هم در اسلام حرام بود! ضمنا نمیتوانید ادعا کنید که بهائیت در دورانی آمده که مردم با عفل خود میفهمیدند که ازدواج با خواهر و مادر حرام است چون مردم میدانند که زن پدر هم مادر است و مطمئنا با عقلشان می فهمند که با مادر ازدواج نکنند. پس دو حالت پیش می آید: یا حکم ناقص است و یا حکم بی فایده است. البته احتیاج به استدلال هم نداشت: کپی شناسنامه حد اقل 200 بابی و بهائی را که پدر و مادر قیل از ازدواج خواهد و برادر بوده اند در دست داریم. مناظره کنید نشانتان می دهیم.

      و بشنويد از درگيری های این خدايان با اهل بيت خود! کسانی که با شعار صلخ عمومی وحدت عالم انسانی و دهها شعار عوام فريبانه ديگر برای نجات جامعه بشری اعلام ظهور نموده اند در کتب خويش به يکديگر القابی را نسبت می دهند که شايسته شئونات خدايی آنها و شعارهای اساسی شان مخصوصا شعار "صلح عمومی" نبوده است: از خطابه مشهور بها الله که در آن برادر خويش را الاغ معرفی نمودند بسيار شنيده ايد. در الواح وصايای عبد البها نیز وی برادرش را که با او در جانشينی پدر رقابت داشت با کلمات: "سگ، خوک، سوسک، کلاغ، روباه، کرم خاکی، خفاش و پشه" توصيف نموده است. اين در حالی است که خود را "بلبل و طاووس" معرفی می نمايد. در کتاب مائده آسمانی نیز خطاب به يحيی ازل وی را حرامزاده را بکار می برد. البته برادرش نيز اين کلمات رکيک را بی پاسخ نگذاشته و وی را "گوساله و الاغ دو پا" می خواند. اميدوارم پيغمبران و خدايان آينده اين فرقه از ميان مردمان با فرهنگ تر و ترجيحا شمال شهر انتخاب شوند تا مشکلات اين چنينی پیش نيايد!

      اشراق خاوری نیز در کتابش به نقل از شوقی افندی می نويسد: "همسر دوم باب مورد دست درازی يحيی ازل قرار گرفت و چون او را نپسنديد، وقف مريدانش کرد." این بود آئین و ديانت متعالی بهائیت!!!

       در كتاب اقدس جناب خدا!!! (حسينعلي) و كتاب بيان خداي قبلي!!! (عليمحمد) از اين احكام مترقي زياد است، فقط كافي است كه بگذارند بخوانيد و يادتان باشد روز مناظره هم بياوريد چون اگر ما آورديم شما قبول نميكنيد و ميگوييد كتب در دست مسلمانان تحريف شده است!


21:43 | منتظر |

یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386

چگونگي پيدايش فرقه بابيت و بهائيت در اعترافات جاسوس روسيه تزار کنیاز دالگورکی

تلاش دشمنان بشريت در به انحراف كشيدن بني آدم از صراط مستقيم امري واضح و بديهي در طول تاريخ است اما اين تلاش‌ها از كجا سرچشمه گرفته و از چه راه‌هايي در باغستان پرطراوت زندگي انسان‌ها نفوذ و درخت‌هاي سرسبز فطرت و فضيلت فرزندان آدم عليه‌السلام را دسته دسته مي‌خشكاند و آن‌ها را هيزم جهنم مي‌كند، امري پيچيده و مبهم است كه توسط دشمن قسم خورده انسان يعني شيطان لعين طراحي و توسط پيروان او اجرا مي‌شود. "كينياز دالگوركي" نام جاسوس زبردستي است كه از سوي پادشاهي روسيه تزاري (قبل از شوروي كمونيستي سابق) در كشور ايران و سپس عراق مشغول به كار بوده و پس از سقوط اين رژيم اعترافاتش توسط اتحاديه جماهير شوروي سابق در مجله "الشرق" به چاپ مي‌رسد اين اعترافات نشان مي‌دهد كه يك جاسوس زبردست چگونه به ميان مسلمانان آن هم مسلمانان شيعه در ايران و عراق نفوذ كرده و مكتب انحرافي بابيت و بهائيت را بنيان مي‌گذارد و اين طرح تنها يكي از هزاران نقشه طراحي شده توسط شيطان براي دور نمودن بشر از امامان معصوم خصوصاً حضرت بقية الله ارواحنافداه مي‌باشد با هم اين اعترافات را كه در كتابي با نام "كينياز دالگوركي" توسط "مؤسسه فرهنگي دارالمهدي و القرآن الكريم" حسينيه كربلائي‌هاي اصفهان منتشر شده و آقاي "حيدر بهرمن" آن را ترجمه كرده است و ما مطالب آن را در هفت قسمت ارائه می دهیم قسمت اول “ورود به ايران” در ژانويه‌ي سال 1834 ميلادي در حالي كه مردم از بيماري وبا و از قحطي و گراني‌اي كه باعث مرگ تعداد زيادي از آنان شده بود رنج مي‌بردندوارد تهران شدم در ابتدا به عنوان مترجم در سفارت روس مشغول به كار شدم اما به دليل اين‌كه فارغ التحصيل مدرسه‌ي دارالفنون و دانشكده‌ي افسري و از قبول‌شدگان رشته‌ي حقوق و علوم سياسي وزارت امور خارجه بودم و اين رشته مخصوص كساني بود كه تأييد و سفارش دانشكده‌ي افسري شامل حال آن‌ها مي‌شد و علاوه بر آن آشناياني در دربار امپراطوري روس نيز داشتم و به خوبي بر خواندن و نوشتن زبان فارسي مسلط بودم و همچنين در دانشكده‌ي خصوصي وزارت امور خارجه زبان را كامل نموده بودم به همين جهت مأموريت‌هاي سري در تهران داشتم كه حتي شخص سفير نيز از آن‌ها بي‌اطلاع بود براي تكميل زبان فارسي به آموختن زبان عربي نيز نيازمند بودم زيرا زبان عربي در زبان فارسي همچون زبان لاتين در زبان فرانسه است به همين منظور توسط منشي سفارت، استادي كه مازندراني الأصل بود پيدا نمودم او اهل روستايي از روستاهاي لاريجان به نام "أسك" بود نام او "شيخ محمد" و از طلبه‌هاي مدرسه‌ي "پامنار" و از شاگردان "حكيم احمد گيلاني" بود كه او را مردي فاضل و داراي عقيده و ايمان يافتم و مسلك عرفان داشت پس هر روز با اجازه‌ي سفارت مدت 2 ساعت به منزل او كه در خانه‌هاي وقفي بود مي‌رفتم و نزد او كتاب جامع المقدمات1 مي‌خواندم و هر ماه يك تومان به او مي‌دادم و علاوه بر آن كتاب نصاب الصبيان2 و علم قرائت و تاريخ ايران را نيز مي‌آموختم، بعد از يك سال آمادگي خواندن فقه و اصول را پيدا كردم و به دست شيخ محمد اسلام آوردم و به او چنين گفتم چنانچه سفير از اسلام آوردن من اطلاع پيدا نمايد براي من خطر جاني دارد لذا در مورد ختنه كردن، چون در سن بيست و هشت سالگي برايم ضرر دارد و ممكن است كه سفير از اين امر مطلع شود و مرا از كار اخراج نمايد و چه بسا باعث كشته شدن من گردد قانون تقيه را در حق من جاري سازد شيخ محمد نيز بدون هيچ اعتراضي از من پذيرفت. نمازهاي پنج‌گانه را در خانه‌ي او مي‌خواندم و با پادرمياني شيخ با دختر زيباي چهارده ساله‌اي كه نامش "زيور" بود ازدواج كردم. شيخ با من چنان صميمي شده بود كه مانند فرزند خود با من صحبت مي‌كرد. بعدها معلوم شد كه زيور برادر زاده‌ي او و نامزد پسر او بوده اما پسرش قبل ازدواج وفات نموده و دختر چون يتيم بود، در خانه‌ي عموي خود زندگي مي‌كرده است و شيخ در اثر كمال صميميتي كه با من داشت او را كه مانند فرزندانش دوست مي‌داشت به ازدواج من در آورد من چون در ظاهر مسلمان و داماد او نيز بودم مايل بود كه تمام دانش خود را يك‌جا به من بياموزد، بدين جهت كتاب‌هاي مطوّل، شمسيّه، تحرير اقليدس، خلاصه الحساب، شفاي بو علي سينا، شرح نفيس و قوانين در علم اصول و نيز هر چه از علم منطق و كلام مي‌دانست به من آموخت و بالاخره در مدت چهار سال مجتهدي كوچك، خوش استعداد و خوش‌گفتار شدم “آشنايي با حكيم گيلاني” شيخ محمد بعضي شب‌ها مرا به منزل استاد و مرشد خود يعني حكيم احمد گيلاني كه در گذرگاه نوروزخان زندگي مي‌كرد مي‌برد، خانه‌اي بسيار بزرگ و اعياني بود و من نيز همچون شاگردانش از او استفاده مي‌بردم شبي از شب‌هاي ماه مبارك رمضان براي صرف افطار به آن‌جا دعوت شدم و مانند ايراني‌ها با دست غذاي مفصلي خوردم. سفارت نيز از اين ماجرا با خبر بود و من نيز به آن‌ها اطلاع داده بودم كه در شب‌هاي ماه مبارك رمضان به سفارت نخواهم آمد در تمام ماه مبارك رمضان روزها را مي‌خوابيدم و شب‌ها بيدار بودم، در اين مدت از حكيم گيلاني استفاده بي‌حدي مي‌بردم. در آن شب‌ها جمع زيادي در خانه‌ي حكيم گرد مي‌آمدند و در شب‌هاي دوشنبه و جمعه محفل ذكر داشتند، من نيز يكي از مريدان بودم و دوستان و برادران فراواني از اهل طريقت3 داشتم ميرزا آقا خان نوري نيز از مريدان اين خانقاه بود و به سبب او وابستگانش كه همگي از اهالي شهر "نور" بودند نيز جزء مريدان حكيم احمد گيلاني شده بودند. از جمله‌ي آنان ميرزارضا قلي و ميرزا حسين علي بهاء4 و برادرش صبح ازل كه همگي از خدمت‌گزاران ميرزاآقاخان و وابستگان او به شمار مي‌آمدند و خيلي اوقات نسبت به من اظهار دوستي مي‌كردند به خصوص نفر آخر كه از صاحبان سرّ من گشته بود، آن‌ها مرا از خبرهاي هر گوشه و كناري آگاه مي‌ساختند و من نيز پاداش آن‌ها را با تهيه وسايل مورد نيازشان مي‌دادم با اين‌كه من از حكيم گيلاني بهره‌ي بسياري مي‌بردم اما او اعتقادي به اسلام من نداشت با اين حال هر مشكلي را كه از او مي‌پرسيدم بلافاصله آن را حل مي‌نمود “علت فروپاشي ايران بزرگ” روزي از او پرسيدم چگونه ايراني كه زماني آن همه عظمت و قدرت داشت كه يك مرز آن هند و مرز ديگر آن آخر حبشه بود و شرق و غرب عالم مطيع او بودند و به او جزيه5 مي‌پرداختند، اين‌گونه از يونان و عرب‌ها و مغول پايين‌تر آمد و تنزل كرد؟ او در جوابم چنين پاسخ داد همان‌طوري كه پيدا شدن اشياي خارجي در بدن انسان باعث بيماري و خروج مزاج از حالت اعتدال مي‌گردد راهيابي اجانب و بيگانگان به دربار ايران نيز چنين است يعني همچون ميكروب‌هاي مهاجم باعث بيماري حكومت و ملت مي‌گردند مخصوصاً يهود و مزدكيان كه پايه‌گذار خرابي مملكت هستند زيرا آنان بودند كه در آغاز كار نفاق را در دربار امپراطوري ايران ايجاد و مقدمات سقوط و نابودي ايران را فراهم نمودند از آن‌جا كه ايمان بزرگان و فرمانروايان رو به ضعف گراييد و ازدواج با زنان يهودي رسم شد نفوذ فراوان يهود در دربار امپراطوري ايران پديد آمد آن‌ها با اختلافي كه بين بزرگان و شاه ايجاد مي‌كردند سبب مي‌شدند كه علما شاه را تكفير كنند و يهوديان به دروغ اين‌طور به شاه القا مي‌كردند كه بزرگان مذهبي و رجال ديني و اعيان مملكت با او دشمني و كينه مي‌ورزند و اين باعث نفاق و دشمني بين آنان شد به طوري كه اطاعت و صميميت جاي خود را به دورويي،‌ توطئه، دروغ و نيرنگي داد كه در مذهب ايرانيان از بدترين گناهان به شمار مي‌رفت. رواج همين امور سبب شد گروهي از يونانيان كه تا آن روز توسط ايرانيان خوار و منكوب شده بودند بر آنان جرأت پيدا كرده و در اطراف ايران بدون هيچ مانعي تاختند، همين اختلافات باعث گرديد كه بعضي از ايرانيان به خط و نوشتار يوناني افتخار نمايند و خود را شبيه يونانيان در آورند.6 حتي بعد از مرگ اسكندر مقدوني اشكانيان نتوانستند فرهنگ و اخلاق يوناني را كه در ايران چون زهري كشنده نفوذ كرده بود محو نمايند و هر چه سعي كردند كه دين زرتشت را در ايران به كمك پيشوايان ديني با وضع قوانين جديد رواج دهند موفق به اين كار نشدند، چرا كه خود علماي زرتشت به آيين خود ايمان و عقيده‌ي واقعي نداشتند و در دربار نيز افرادي سست عقيده را پيدا كرده بودند كه از روي ريا و تزوير به شاه اخلاص مي‌ورزيدند. "مَزْدَك" نيز كه تعاليم خود را از "يونانيان اسباكوسي" گرفته بود نغمه‌ي تازه‌اي سر داده و دين جديدي آورده بود.7 اين مذهب نيز براي ايران جز زحمت و بدبختي چيزي‌ نداشت و كمك بزرگي براي يهود به حساب مي‌آمد. در غرب ايران نيز مسيحيت نفوذ گسترده‌اي پيدا كرده بود و اين نيز اختلاف را بيشتر مي‌كرد. آري آن وحدت و يكپارچگي جاي خود را به نفاق و اختلافي داده بود كه توسط يهود و مزدك و مسيحيت به ايران آمده بود و موجب ضعف كشور و ملت گشته، تا اين‌كه قومي از عرب به نام اسلام بر ايران غلبه پيدا كرد و آن‌ها را زير دست نمود “ظهور اسلام” پروردگار عالم شخصي را از ميان گروهي كه در بيابان بي‌حاصل و در منطقه‌اي خالي از آب و گياه زندگي مي‌كردند و غذاي كافي نداشتند و افتخارشان شترچراني بود و ... برانگيخت تا شرق و غرب، عرب و عجم را زير پرچم دين واحد جمع كند و همگي همچون برادران و فرزندان حضرت آدم باشند و بدين سبب اختلافات قومي‌برداشته شود و اين دين براي هدايت تمام كره‌ي زمين باشد و تنها اختصاص به قوم عرب نداشته باشد اما بعد از رحلت پيامبر اكرم صلي‌الله عليه وآله اين دين حقيقي و پاك كه ريسمان محكم الهي و موجب وحدت مسلمانان بود بازيچه‌ي منافقين قرار گرفت، دشمنانش از فرصت استفاده كردند، به واسطه‌ي تعدادي مسلمان جاه طلب بذر اختلاف را در ميان اهل ايمان كاشتند و برادري واقعي را به دشمني و كينه‌توزي تبديل نمودند و سرانجام اين اختلاف باعث بدبختي مسلمانان و ضعف اسلام گشت و بالاخره موجب شد كه دولت‌هاي بيگانه قسمت‌هاي مهمي از ايران و همچنين قسمت‌هاي عمده‌اي از كشور عثماني را جدا كنند. اگر آن اختلافات نبود هرگز دولت‌هاي بيگانه جرأت چنين جسارتي را پيدا نمي‌كردند ملت‌هاي اروپايي دروغ مي‌گويند كه ما مسيحي هستيم اگر مسيحي واقعي باشند پس اين همه توپ و سلاح‌هاي كشنده چيست كه اختراع كرده‌اند؟ مگر مسيح در همين انجيل رايج در ميان آن‌ها نگفته است اگر كسي بر گونه‌ي راست شما زد، طرف چپ را به سوي او بياوريد پس چرا به سنت او عمل نمي‌كنند؟! اما سنت اسلام اين است كه در راه خدا جهاد كنيد و با نفاق و بدي‌ها همواره در ستيز باشيد مسلمانان هميشه بايد در حال آمادگي و فراهم آوردن ابزار لازم در راه دين خدا و جهاد با كفار8 و مشركان و محو اختلاف‌هاي قومي از صفحه‌ي روزگار باشند تا همه‌ي مردم در زير پرچم دين خدا جمع شوند.9 سپس شيخ در آن مجلس چند بيت شعر از اشعار قائم مقام فراهاني10 و چند نفر ديگر را خواند ولي من در ذهنم فقط همين يك بيت ماند سلامت نه به صلح، نه به جنگت نه حاضر كردن توپ و تفنگت بعدها من از شيخ فهميدم كه ميرزاابوالقاسم فراهاني يكي از دشمنان دولت روس است و چگونه با حكيم احمد گيلاني پنهاني در ارتباط است و فهميدم كه بايد او را به شكلي نابود ساخت خلاصه اين‌كه در شب‌هاي ماه مبارك رمضان از شيخ احمد گيلاني استفاده بي‌حدي بردم به خصوص استفاده‌هاي علمي و بدين وسيله به اطلاعات مفيدي دست يافتم و تمام آن‌ها را به وزارت خارجه‌ي روسيه منتقل مي‌كردم و همين امر سبب ترفيع رتبه و بالا رفتن پايه حقوق من به ميزان دو برابر شد. همچنان بر كوشش و جديت خود مي‌افزودم به حدي كه سفير روس و جانشين او بر من حسد مي‌بردند ولي آن‌ها خبر نداشتند كه من هر روز با وزارت خارجه‌ي روس تماس مي‌گيرم و حتي جزئيات را هم به آنان گزارش مي‌دهم ادامه در قسمت دوم پي‌نوشت‌ها 1- يكي از كتاب‌هاي ابتدايي حوزه‌هاي علميه است كه مشتمل بر علم صرف و نحو و منطق است 2- يكي از كتاب‌هاي ابتدايي حوزه‌هاي عليمه درباره‌ي علم لغت است 3- اصطلاحي معروف نزد صوفيه 4- رئيس فرقه ضاله بهائيت 5- جزيه: مالياتي است كه مسلمانان از اهل كتاب مي‌گيرند 6- چنان‌چه در عصر حاضر مي‌بينيم كه برخي از جوانان مسلمان پيروي از مد شرق و غرب را نشانه‌ي برتري و موجب افتخار مي‌دانند 7- همچنان كه فرقه بابيت و بهائيت نيز در عصر حاضر چنين مي‌كنند 8- و اعدوا لهم مااستطعتم من قوه 9- واعتصموا بحبل الله جميعاً و لا تفرقوا 10- وزير فتح علي شاه قاجار و فرزندش محمد شاه بود. (مزدوران محمد شاه قاجار از روي نيرنگ و حيله او را به قتل رساندند قسمت دوم سفیر از روی حسد به وزارت خبر دادکه من مسلمان شده ام وبا عمامه و قبا به خانه علما وبزرگان می روم و نعلین زرد رنگ به پا می کنم . اما آن روزها از او چنین خواستند که او مرا به حال خود رها کند و به هیچ وجه مزاحم من نشود و به طور کامل هرا تقویت نماید وهیچگونه مخالفتی با من نکند سببش این بود که من از روز اول دولت متبوعم را از تمام اخبار کوچک وبزرگ مطلع می ساختم و به آنها کفته بودم که برای اطلاع کتمل از اوضاع ایران چاره ای جز این ندارم که تظاهر به اسلام نمایم ولباس اهل علم به تن نمایم تا آنها از شرکت کردن من در مجالس و محافل جلو گیری ننمایند اما من درنزد استاد اینگونه اظعار می کردم که مسلمان شدنم باید مخفی بماند و کسی از روس و فرنگ از حالم مطلع نگردد وگرنه کشته خواهم شد و برادر زاده اش بی شوهر خواهد گشت هر ماهه به وسیله صندوق سری وزارت و توسط صندوقدار سفارت بر حسب حواله ی من ، مبلغ ده تومان به شیخ محمد داده می شد . مخارج خانه شیخ روزی دو قران بود و از مابقی ÷ول در هر ماه به سفارش من خانه و حمامی آجری بنا نمود. در ضلع شمالی این خانه دو ایوان زیبا و راهرویی در وسط و دو اطاق فوقانی وجود داشت . خانه و اتاقهای آن درب های زیبایی داشت ودرب آن دو ایوان و محل خوابم به شیشه هایی رنگین مزین شده بود برای پزیرایی از رفقا و دوستانم اتاق مخصوصی ساخته بودم که دارای دربی یک لنگه و دو پنجره بود و همچنین روزنه ای کوچک داشت که از آن می شد پاکتهای نامه را به داخل صندوقی که درون اتاق ، پایین روزنه بود ، انداخت؛ هر کدام از دوستان اگر خبر جدیدی داشت آن را می نوشت و داخل صندوق می انداخت میرزا حسین علی بها ء اولین کسی بود که وارد این اتاق شد و خبر های بسیار مهمی به من داد. خلاصه کلام اینکه ماه رمضان سال دوم و سوم نیز گذشت ومن در این ماه مبارک سوم علامه بر کسب معلومات و اطلاعات روش پیچیدن عمامه را نیز آموختم من لباسهای متعددی داشتم عمامه، قبا، کفش ونعلینهای ظریف و عالی و تمام این لباسها یی که برایم فراهم شده بود مانند لباسهای بزرگان و علمای صاحب عنوان بود در اوقات نماز " تحت الحنک "(1 ) می انداختم . در تعقیبات نماز دعا و ذکر فراوانم می خواندم و در یک کلام یک روحانی به تمام مهنا بودم. به هیچ امر تازه ای اهمیت نمی دادم و به دستور وزارت امور خارجه ی روسیه و دربار امپراتر تزار، کفر هر کسی را که می خواست ایران را به آبادانی و پیشرفت برساند صادر می کردم " دخالت مستقیم در دربار ایران " هیچ گاه در امور سیاسی اشتباه نکردم به جز یک مورد و آن این که بعد از مرگ فتحعلی شاه ، ظل السلطان را به ادعا کردن حکومت و سلطنت تحریک نمودم غافل از اینکه ولیعهد یعنی عباس میرزا پنهانی با دولت امپراتوری قرار و پیمان بسته بود و چون از دربار به من دستور رسید که با محمد میرزا فرزند عباس میرزا همکاری نمایم تمام عملیات را وارونه ساختم تعدادی از آن بیچارگان را در نگارستان دستگیر نمودندو من مانع کور کردنآنها شدم و فقط آنها را به اردبیل تبعید نمودند. من بعد از فرستادن نامه هایی به وزارت امور خارجه مقدمات فرار آنان را به روسیه فراهم نمودم. پس " ظل السلطان " و " رکن الدوله " و " امام وردی میرزا " و " کشیکچی باشی " به همراه محافظانو مأموران که با آنها از تهران فرستاده شده بودند همگی به روسیه فرار نمودندتا هر زمانی که محمد شاه اوامر دولت امپراتوری را اطاعت نکرد از آنها به عنوان ابو الهول (2) استفاده کنیم و من پیشنها دادم که آن شاه زادگان ، تحت حمایت دولت روس باشند و حقوق کافی به آنها بدهند و به عنوان رقیب از آنها استفاده شود اما چون مدتی بعد محمد شاه با من صمیمی شد مخفیانه به روسیه نوشتم که آنها را به مملکت عثمانی بفرستید محمد شاه را تحریک نمودم که به هرات حمله کند افغانستان را همچون سابق جزو خاک ایران نماید وبه تدریج ارتشی همچون لشکری که نادر شاه با آن هندوستان را فتح نمود آماده نماید و قصدم این بود که به دست ارتش ایران تمام آسیا را به تصرف خود درآوریم محمد شاه نیز توانست هرات را به تصرف درآورد. اما رقیب ما (3) مانع او شد وبا راههای مختلف دولت ایران را از این عمل منع نمود محمد شاه به خوبی می دانست که پدرش عباس میرزا به کمک ام÷راتوری روس به ولایت عهدی رسیده بود و به علاوه می دانست که خود نیز به واسطه ما مالک تخت و تاج در ایران گشته و از همین رو با ما صمیمی گشته بود به طوری که هر را که مخفیانه با دولت رقیب سازش می کرد به اسم پیشرفت ایران یا از کار عزل می نمود یا تبعید می کرد ویا پنهانی مسموم می نمود و از پا در می آورد . به همین جهت تمام وزرا وظایف خود را می دانستند و تمام شاهزادگان و شخصیتها و دانشمندان و بزرگان ، ÷نهانی متوجه ما بودند و اغلب کارها با رأی و نظر ما حل وفصل می شد.هیچ فرمانروا یا وزیری جرأت مخالفت با ما را نداشت و محمد شاه هم بر طبق خواست دولت امپراتئری با آنان قول و قرار می گذاشت من در طول این مدت به خوبی با اوضاع و احوال و اخلاق و آداب و رسوم علما و فرمانروایان و تجار و حتی زنان در ایران آشنا شدم ماه رمضان سال چهارم رسید و من نزدیک پنج سال بود که در ایران مشغول به تحصیل و مطالعه و تلاش و کوشش خستگی ناپذیر و فداکاری بودم و نزد دربار روس و وزارت خارجه آبرویی داشتم و از وضعیت خود بسیار خوشحال و مغرور بودم. همسرم "زیور " نیز برایم پسری با موهای طلایی آورد که شباهت من و ام همچون دو نیمه سیب بود. به مناسبت تولدش سفره های ولیمه انداختم و برای نامگذاری او چند اسم انتخاب نمودم و با قرآن قرعه زدم نام علی در آمدبسیار خوشخال شدم و نام او"علی گینیاز دالگورکی " شد . این خبر را به دولت متبوعم دادم اما به شیخ محمد و دوستانم اظهار نمودم که سفارت روس و بیگانگان از آن بی خبرند بله! در این ماه مبارک چهارم نیز شبها را ازهنگام افطار تا سحر در منزل شیخ احمد گیلانی سپری می نمودم یعنی مدت زنانی بیشتر از شبهای غیر ماه رمضان که فقط در شبهای دوشنبه و جمعه به مدت سه الی چهار ساعت در آنجا بودم اسلام و فرقه های مختلف آن در یکی از شبهای ماه مبارک رمضان از حکیم س<ال کردم : اسلام به شعبه های زیادی تقسیم شده است پس کدام فرقه و گروه ، حق و کدام باطل است گفت : اسلام چند شعبه نیست اسلام عبارت است از خدا و قرآن اصول و فروع آن یکی است و موضوع اسلام عبارت است از شهادت به وحدانیت خداوند و رسالت حضرت محمد مصطفی (4) صلی الله علیه و آله که از جانب خداوند قرآن مجید را برای مردم دنیا و سعادت بشر آورده و اسلام چیزی جز این نیست امیر مومنان علیه السلام علاوه بر آن که پسر عمو و داماد پیامبر صلی الله علیه و آله و پدر امام حسن و امام حسین علیه السلام است ، اولین کسی است که به خدا ورسولش ایمان دارد پیامبر صلی الله علیه و اله قبل از رحلت خود و بر طبق فرمان خداوند او را که برترین مردم بود به عنوان جانشین و امام مسلمانان انتخاب نمود . اما حضرت علی علیه السلام چون نیرنگ بعضی از منافقان و اهل فساد را دید گوشه گیری نمود تا مبادا مسلمانان دچار تفرقه گردند عده ای دنیا طلب و ریاست پیشه و اهل غرض وضغیت را تغییر دادند و دین پاکی را که برای تأمین رفاه بشر و سعادت انسانها بود و برای اقوام مختلف کره زمین آمده بود مخصوص خود گرداندند تا به وسیله ی آن، دنیا را به دست آورند و خود نیز به پست و مقام وسلطنتی برسند . پس با سنت پیغمبر صلی الله و علیه و آله و خاندان اومخالفت ورزیدند، اعراب آن روز که مصداق آیه :الا عراب اشد کفراً و نفاقاً ، بودنداز لجاجت و عناد شخص دیگری را به عنوان خلیفه برگزیدنداین آغاز نزاع و اختلاف بود تا اینکه بعد از مدتی یزید بن معاویه زمام امور مسلمانان را به دست گرفت وتا توانست او و بنی امیه به مسلمانان ظلم و تعدی بسیار نمودندو سرانجام حضرت امام حسن مجتبی علیه السلام را که ذریه ی پیامبر اکرم صلی الله و علیه و آله بود به شهادت رسانید ، تنها جرم این شخصیت والا مقام این بود که می گفت کارهای یزید بر خلاف دین خداست و این حکومت، غیر اسلامی است و یزید باید از حکومت خلع گردد ، در نتیجه او را شهید نمود و خاندان محترم او را به اسرارت در آورد استعداد میرزا حسین علی بهاء در آنچه که من می خواستم ... در همان حالی که این شخص فاضل و حکیم ومسلمان پاکدامن و متدین این کلمات را می گفت و مرا نصیحت می کرد ، من در این فکر بودم که چگونه اختلافات را در میان مسلمانان گسترش دهم و چگونه ایران را به وسیله ایجاد نفاق و بدبینی مسخر نمایم و تمام همتم متوجه این هدف بود ماه مبارک رمضان سپری می گشت در حالی که من عده ای از یاران همراز خودرا به عنوان جاسوس تربیت می کردم ولی هیچکدام از آنان مانند " میرزا حسین علی بهاء " و برادرش " میرزا یحیی صبح ازل " استعداد این کار را نداشتند واقع امر این است که ایرانیان وطن دوست هستند و جاسوسی ، نزد آنان کار پست و رذالت آمیزی است و سخن چینی نزد آنان کار بسیار زشت و قبیحی به شمار می آید . خلاصه اینکه نسل آریایی همگی با غیرت ووطن دوست و بی نهایت با هوش می باشند ....ادامه در قسمت سوم پی نوشتها • گوشه عمامه را از زیر چانه انداختن که روش علما و نشانه تعبد شدید است • حیوان مسخ شده افسانه ای که از بدن شیر و سر انسان تشکیل شده و از آن مجسمه به طول 17 متر و ارتفاع 39 متر نزدیک به اهرم مصر ساخته شده • یهنی دولت انگلیس • ایمان به جانشینان معصوم او جزو اعتقادات به رسالت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله است • اعراب " مردم بیابانی و بی فرهنگ که بیش از همه اهل کفر و نفاق هستند قسمت سوم روز دوشنبه‌اي بعد از ماه رمضان كه روز بسيار گرمي بود، ميرزا حسينعلي بها‌ء (بنيان گزار فرقه ضاله بهائيت) براي ديدن من آمد ولي من به دو فرسخي خارج تهران رفته بودم، وقتي بازگشتم ديدم او نامه‌اي را در صندوق نامه‌ها انداخته و در آن خبر داده است كه ديشب هنگام غروب، قائم مقام (نخست‌وزير) به خانه‌ي حكيم گيلاني آمده بود و من به واسطه‌ي “كَل‌محمد” خادم حكيم، به عنوان ديدار قائم مقام به آن جا رفتم. وارد آبدارخانه شدم از آن جا مي‌شنيدم كه قائم مقام مي‌گفت: اين شخص يعني “محمدشاه” لياقت سلطنت را ندارد، او نوكر بيگانگان است، شاه بايد مانند زنديه دل‌سوز ايران و بااصالت باشد، پس مقدمات عزل او بايد توسط بزرگان و افسران صورت گيرد. همسايه‌ي جنوبي ما يعني بريتانيا نيز به هر شكلي حاضر است ما را ياري كند حكيم گيلاني نيز او را تصديق مي‌كرد و مي‌گفت: با تدبيرهاي شما بود كه او به اين حكومت رسيد و من نيز در همين خصوص بارها به شما تذكر داده بودم و در مواقع مختلف زمينه‌ي اين كار آماده بود، ولي شما ممانعت مي‌كرديد، به خصوص وقتي كه در نگارستان بوديم و بيشتر فرزندان شاه ادعاي سلطنت داشتند هر چند از بزرگان زنديه كسي حاضر نبود ولي “علي ميرزا ظل السلطان” فرزند فتح علي شاه قاجار حاضر بود؛ حداقل يكي از فرزندان شاه را كه لياقت داشت، به اين مقام نصب مي‌كرديد قائم مقام به او گفت: به زودي مي‌بينيد كه اين جوان مريضي كه مانند پدرش نوكر اجانب است، از دنيا خواهد رفت و از لذت‌هاي دنيا بهره نخواهد برد و حق به صاحب اصلي خود باز مي‌گردد “ملاقات مهم با شاه ايران” بعد از خواندن اين نامه، با عجله به سفارت رفتم و غلام‌باش را خواستم و بدون اين كه با كسي سخن بگويم به باب همايون وارد شدم و چنين گفتم از طرف دولتم، سخني واجب با شاه دارم و بايد شخص شاه را ملاقات كنم و موضوعي را با او در ميان بگذارم در اين هنگام شاه با حالت نگراني بيرون آمد؛ بعد از اداي احترام و تعظيم گفتم: مطلب محرمانه است و عين نامه را به او نشان دادم. او با من مشورت كرد و گفت: چند ماهي است كه صدراعظم با آن همه اختياراتي كه به او داده‌ام مي‌خواهد مرا به مخالفت با دولت امپراطوري مجبور نمايد و از من مي‌خواهد كه شهرهاي تصرف شده منطقه‌ي قفقاز را دوباره به ايران برگردانم و ارتش مجهزي را از فرانسه يا انگليس بياورم يا تربيت نمايم و سلاح‌هاي پيشرفته از دولت‌هاي خارجي خريداري نمايم و مدرسه‌اي مانند فرنگ تأسيس نمايم و مي‌گويد: انگلستان حاضر است مبلغ گزافي را به ما كمك بلاعوض نمايد تا بتوانيم چنين ارتشي را آماده نماييم من از كمال سادگي او تعجب كردم، زيرا من چند ماهي بيشتر با او رفت و آمد نداشتم و در عين حال او تمام اسرار دولت خود را برايم فاش نمود عرض كردم لازم است كه قائم مقام و حكيم گيلاني سر به نيست شوند، او گفت: فردا قائم مقام را به سزاي اعمال خود خواهم رساند اما كار حكيم مشكل است، چون از يك مقام معنوي و ارشادي برخوردار است گفتم هلاك كردن او به عهده من باشد و من متعهد اين كار مي‌شوم، بسيار خوشحال شد و مرا بوسيد و گفت بارك‌اللّه تو از وقتي كه مسلمان شده‌اي ياور آنان گرديده‌اي، پس يك انگشتر الماس برليان و يك انگشتر زمرد گران‌قيمت به من عطا نمود “قتل حكيم گيلا‌ني” به خانه رفتم و زهر كشنده‌اي آماده نمودم و ميرزا حسين علي بهاء را خواستم و زهر را به همراه يك سكه‌ي طلا از سكه‌هاي فتح علي‌شاه به او دادم و او را امر نمودم كه به هر وسيله‌ي ممكن اين زهر را در غذاي حكيم قرار داده و او را هلاك نمايد. حسين علي بهاء در روز 28 صفر 1251ه.ق از راهي كه خود مي‌دانست زهر را در غذاي حكيم قرار داد و او را به قتل رسانيد؛ مرگ حكيم باعث شد كه از خانه‌ي او ناله‌هاي عجيبي به هوا برخيزد شاه نيز قائم مقام را به نگارستان فرا خواند و او را در آخر ماه صفر 1251 خفه كرد و به حكيم ملحق نمود. حكومت وقت بعد از وفات حكيم، ده يا دوازده روستا را كه متعلق به او در اطراف تهران و مازندران بود تصرف نمود و جزء اموال شاه قرار داد و از همين رو مردم فهميدند كه مرگ حكيم كار شاه بوده است صاحب سرّ شاه ايران در نتيجه من بعد از مرگ قائم مقام باز خدمت شاه رسيدم و با اين كه عده‌اي مثل آصف الدوله و اللّه يار خان و غير آن‌ها داعيه‌ي صدر اعظمي داشتند، اما شاه حكم وزارت را براي ميرزا آقاسي ايرواني كه در ايام ولايت‌عهدي شاه معلم او بود صادر نمود. او شخصي مطيع و نيك‌سيرت بود. ميرزا آقاخان را كه از دوستان ما بود به عنوان وزير جنگ منصوب نمود و من بي‌نهايت خوشحال شدم. من نيز رازدار و صاحب سرّ شاه گرديدم به طوري كه سفير روس بر من حسد مي‌برد و با من به مجادله‌هاي بي‌فايده‌اي مي‌پرداخت، اما من از هر جهت از نظر مادي در حال پيشرفت بودم و استادم شيخ محمد همه‌ي اين‌ها را از قدم دختر برادرش زيور و فرزندم علي مي‌دانست امّا من مي‌گفتم: نه اي استاد، تمام اين‌ها از بركت اسلام و نماز است. (شيطنت را بنگر كه تا چه اندازه اوج داشت) و او مي‌گفت: درست است فرزندممن به زيور علاقه‌ي بسياري داشتم، شب‌ها با هم شراب مي‌خورديم و مانند يك زوج فرنگي با هم رفتار مي‌كرديم، او بر من بسيار جسور بود به حدي كه زن عموي او گاهي او را نصحيت مي‌كرد و مي‌گفت: چرا اين طور رفتار مي‌كني؟ اما من مي‌گفتم: كاري به او نداشته باش من خود دوست دارم كه اين چنين باشد. هر لباس و اثاثيه‌اي مي‌خواست بدون معطلي براي او فراهم مي‌نمودم. او لباس‌هاي متعدد طلايي و مخمل كاشي و ترمه‌ي كشمير داشت و همچنين اقسام جواهرات را دارا بود لوازم خانگي اعياني و ممتاز براي او فراهم كرده بودم، اما او علاقه‌اش به من بيشتر از دلبستگيش به اين چيزها بود و مرا خيلي دوست داشت من هر روز به سفارتخانه مي‌رفتم و گزارش مي‌دادم و او نيز هر روز به خانه‌ي علما مي‌رفت تا از وضع زندگي آن‌ها اطلاع پيدا كند و بفهمد كه با چه كساني بيشتر دوستي و رفت و آمد دارند واز چه كساني بيشتر اطاعت مي‌كنند و بيشتر به چه كساني ميل و علاقه دارند، اين اخبار را به من مي‌رساند و من نيز به فراخور حالشان طلا و يا چيزهاي ديگر براي آن‌ها مي‌فرستادم و با وسايل مختلف، محوريت بزرگان و علما و شخصيت‌ها را به دست گرفته بودم هر وزير وطن‌دوست را كه مي‌ديدم با دولت رقيب ما يعني انگليس رفت و آمد دارد يا او را توسط علماي معتبر تكفير مي‌كردم و يا مانند قائم مقام به نگارستان مي‌فرستادم.1 سياست من، جلب علما و شاهزادگان و شخصيت‌ها و اشراف به وسيله پول و اموال بود. اين اولين باري بود كه با اين سياست بر رقيب خود غلبه كرده بودم و همين سبب پيشرفت و ترقي من در دربار روس بود خرج سالانه اين كار در ابتداي امر بيست هزار سكه‌ي طلا بود، ولي از آن جايي كه نتيجه‌ي كار خوب و عالي بود، اين مبلغ به پنجاه هزار رسيد و هر ساله از اين مبلغ هداياي گران‌قيمتي از روسيه و فرنگ به علما و شخصيت‌ها و شاهزادگان و صاحبان نفوذ مي‌دادم نفوذ عميق در دربار ايران بله، چنان نفوذ من در دربار ايران گسترده شده بود، كه هر كاري را مي‌توانستم انجام دهم و يكي از اهل دربار شده بودم، به طوري كه آن‌ها در هر محفل و مجلسي مرا دعوت مي‌كردند و من نيز مانند يكي از علماي صاحب نفوذ در كارها دخالت مي‌كردم توسط من “ميرزا نصراللّه اردبيلي” رئيس‌الوظايف گرديد و “ميرزا مسعود آذربايجاني” وزير امور خارجه و “بهمن ميرزا” حاكم بروجرد و سلاخور و “منوچهر ميرزا” حاكم گلپايگان و “فضل علي خان قره‌باغي” حاكم مازندران گرديدند. با اين كه نظر من اين نبود كه به “آقاخان محلاتي” مقامي بدهند، ولي او را حاكم كرمان نمودند و در عوض عده‌اي ديگر از دوستان ما را مانند “خان‌لو ميرزا”2 را به حكومت يزد و “بهرام ميرزا” را به حكومت كرمانشاه رساندند آري، هر كدام از وزرا و فرمانروايان و حاكمان شهرها كه با ما معامله‌ي دوستانه‌اي داشتند همگي صاحب منصب و داراي مشاغل خوبي گرديدند حكومت فارس كه از آن “فيروز ميرزا” بود به “منوچهر خان معتمدالدوله” داده شد و مسئوليت كل دفتر حاكم فارس به “فيروز ميرزا” عطا شد و “نصراللّه خان” فرزند اميرخان سردار رئيس انتظاميه گرديد و “اللّه وردي بيك گرجي” كه از صاحبان راز من بود به عنوان امين دربار همايوني انتخاب گرديد من تا حد امكان دوستان و رفقاي خود را پيشنهاد مي‌نمودم و حضرت محمدشاه بي‌نهايت به من لطف داشت و تمام كساني را كه مخالف ما بودند همچون “حسن علي ميرزا شجاع السلطنه” و “محمد ميرزا حسام‌السلطنه” و “علي نقي ميرزا ركن الدوله” و “امام وردي ميرزا ايلخاني” و “محمدحسن ميرزا حشمت الدوله” و “اسماعيل ميرزا” و “بديع الزمان ميرزا” فرزند “ملك‌آرا” و ساير دوستان “ميرزا ابوالقاسم قائم مقام” كه با دولت رقيب ما هم پيمان بودند به اردبيل تبعيد شدند شاهزاده ناصرالدين ميرزا وليعهد گرديد و “قهرمان ميرزا” كه از دوستان “عباس ميرزا”3 بود در پيمان مخفيانه‌اي كه با دولت روس داشت، شاه او را از خراسان فرا خواند و حاكم آذربايجان و دفتردار وليعهد نمود. “فريدون ميرزا” حاكم فارس گرديد و “فيروز ميرزا” را كه حاكم فارس بود به حكومت كرمان نصب كردم تا “آقاخان محلاتي” كه با رقيب ما ا نگليس در ارتباط بود از آن جا عزل گردد درست است كه در ظاهر ميرزا آقاسي صدراعظم بود اما من چنان با محمدشاه در ارتباط بودم كه در اكثر كارها با من مشورت مي‌كرد و مرا مسلماني كامل و خيرخواه مي‌دانست، از اين رو مقام من نزد او خيلي بالا رفته بود ادامه در قسمت چهارم پي‌نوشت‌ها 1 - يعني همچون قائم مقام در دربار شاه به قتل مي‌رسيد 2 - شايد صحيح آن “خان‌لر ميرزا” باشد 3 - عباس ميرزا فرزند و وليعهد فتح علي شاه و پدر محمد شاه بود، اما او قبل از مرگ از قائم مقام كه نخست‌وزير بود عهد و پيمان گرفت كه بعد از او حكومت را به فرزندش محمدشاه برساند نه به ساير فرزندان فتح علي شاه چون مي‌دانست قائم مقام با آن لياقت قدرت اين كار را دارد و از طرفي از فرزند خود محمدشاه هم در حرم امام رضا عليه‌السلام پيمان گرفت كه به قائم مقام خيانت نكند و دست به خون او نيالايد اما قائم مقام به پيمان خود وفا كرد به خلاف محمدشاه كه قائم مقام را كشت، آري از كوزه همان برون تراود كه در اوست قسمت چهارم سرگشتگي بشر در غيبت امام (عليه‌السلام مقدمه كينياز دالگوركي جاسوس دولت روسيه تزاري توسط شيخ محمد (از مريدان حكيم گيلاني) به دروغ، اسلا‌م آورد و با خواندن دروس حوزوي نزد او به كسوت روحانيت در آمده و با برادر زاده‌اش زيور ازدواج كرد. او چنان رفتار مقدس مأبانه و تظاهر به آداب روحانيت داشت كه توانسته بود علما را نيز فريب دهد و در تدارك تربيت كردن جاسوساني زبردست چون ميرزا حسينعلي بها و برادرش ميرزا يحيي صبح ازل (بنيان گذاران فرقه ضالّه بهائيت) بود تا آن‌ها را ستون‌هاي اصلي فرقه ضالّه بهائيت قرار دهد. او با سخن چيني نزد محمد شاه قاجار مسبب اصلي قتل قائم مقام فراهاني گرديد، سپس توسط حسينعلي بهاء حكيم گيلاني را مسموم نمود و صاحب سرّشاه شد، همچنين با اعطاي هدايا به درباريان و صاحب منصبان نفوذ فوق‌العاده‌اي در دربار ايران پيدا نمود. و اينك ادامه داستان به نقل از كتاب كينياز دالگوركي ترجمه ”حيدر بهرمن“ كه اصل آن در مجله‌ي ”الشرق“ اتحاد جماهير شوروي سابق به عنوان افشاي مفاسد رژيم سرنگون شده روسيه تزاري به چاپ رسيده است “دست انتقام الهي” با تمام اين خوشي‌هاي فراوان ناگهان روزم چون شب، تاريك شد، زيرا در تهران بار ديگر ”وبا“ شايع گشت و يك‌باره مرا بي‌يار و ياور و تنها گذاشت به خاطر اين كه فرزندم دچار آبله گرديد و بعد از پنج روز از دنيا رفت و شيخ محمد استادم كه از پدر به من مهربان‌تر بود و همسرم “زيور” كه همچون جان او را دوست داشتم و زن عمويم همگي مبتلا گرديدند و در يك هفته همه از دنيا رفتند. در اين شهر كم جمعيت، بيشتر از هشت هزار نفر بر اثر بيماري وبا تلف شدند و مانند سال اول ورود من، قحطي و گراني و وبا فراگير شد و با اين كه تلفات اين دفعه به‌اندازه‌ي يك سوم دفعه‌ي قبل نيز نبود، اما چنان تصور مي‌كردم كه گويا تمام دنيا واژگون و خراب شده است و اين سال هزاران بار بدتر از سال اول بر من گذشت. آري گويا اسرافيل در صور دميده بود و من هر لحظه منتظر مرگ بودم. چند روزي در حالت بهت‌زدگي به سر مي‌بردم و ازكارهاي گذشته‌ي خود پشيمان بودم، چرا كه من زمينه‌ي مرگ انسان‌هاي پاكدامني مانند حكيم گيلاني آن مرد زاهد و رباني و ميرزا ابوالقاسم قائم مقام را با خبرچيني ميرزا حسين علي بها‌ء فراهم كرده بودم در اين هنگام وزير “كراف سيمنويچ” كه مأمور دولت روسيه و شخصي جسور و دسيسه‌باز و متهوّر بود نامه‌اي به وزارت دولت روس نوشت كه “دالگوركي” در سال، پنجاه هزار سكه طلا را صرف اقوام و همسر و مخارج شخصي و شهواني خود مي‌كند. پنج سال قبل ماهي ده تومان به پدر زن خود مي‌داد و الان هر ماه‌ه سي‌هزار تومان بابت او محاسبه مي‌كند و حال آن كه پدر زن او مدتي است كه در گذشته است و شايد اصل قصه‌‌ي ازدواجش دروغ بوده باشد‌ وزارت خارجه نيز از من توضيح مفصلي خواست و من چون ديدم تمام علاقه‌ي من به تهران با آن پيشامدهاي ناگوار و دلخراش يكباره از بين رفته است، به طوري كه نه خواب و نه خوراك دارم و نزديك است از غصه جان از بدنم بيرون رود و هجرت از تهران برايم بهتر است، در جواب نوشتم كه لازم است توضيحاتم را حضوري عرض نمايم لذا مرا به روسيه احضار كردند. من به تمام دوستان تهراني خود سفارش كردم كه تا مي‌توانند براي “كراف سيمنويچ” كارشكني كنند. تمام قضايا را به شاه عرضه كردم و گفتم: كه چون من مسلمان شده‌ام “كراف سيمنويچ”، اين مسيحي متعصب باعث عزل من گرديده و از همين رو مرا به روسيه احضار كرده‌اند. شاه نيز نوشته‌اي به عنوان اعلام رضايت و حسن سابقه برايم نوشت و عهد كرد كه با “كراف سيمنويچ” هم‌كار نكند و به زودي تعويض و انتقال او را درخواست كند اين وزير، حقوق تمام دوستانم حتي ”ميرزا حسين علي بهاء“ و برادرش ”ميرزا يحيي صبح ازل“ و ”ميرزا رضاقلي“ و غير آنان كه مخفيانه پول دريافت مي‌كردند را قطع نمود و با اين كار تمام بناهاي مرا ويران ساخت و هر چه رشته بودم، همه را پنبه كرد و تمام كارهاي مرا وارونه ساخت من بعد از پنج سال و اندي كه در ايران بودم، به اين نتيجه رسيدم كه دين اسلام بر حق است و آن ديني است كه مي‌تواند بشريت را به سعادت برساند و هيچ شكي برايم نمانده بود تصميم گرفته بودم كه در حضور امپراطور و شخصيت‌ها و بزرگان دولتي استدلال كنم كه دين اسلام ناسخ تمام اديان است و بعد از آن دين ديگري نيست و پذيرش اين دين براي تمام مردم موجب پاداش دنيا و آخرت مي‌شود. من اين فكر را طرح ريزي كردم تا دنيا را در آينده به سوي صلح و آرامش سوق دهم. اما متأسفانه بعد از اين‌كه در وزارت خارجه حاضر شدم و اوضاع سياسي كشور را مشاهده كردم، صلاح را در آن ديدم كه ساكت بمانم و كلمه‌اي از مَنويّاتَم را بر زبان جاري نسازم، زيرا بعد از توضيح‌ها و گزارش‌هاي مفصلي كه از اوضاع ايران دادم و بعد از هزاران سؤال و جواب، دانستم كه اگر كلمه‌اي از آن‌چه در دل داشتم را به زبان آورم شخص ”الكساندر دوم“ با دستان خود مرا خفه خواهد كرد به همين جهت فقط شروع به دفاع از خود نمودم و گفتم: اسلام آوردن من از روي تزوير و نيرنگ بود تا بتوانم در هر محفل و مجلسي وارد شوم و زمام سياست ايران را در دست بگيرم و به ظاهر مسلمان شدم تا به نتيجه‌ي دلخواه برسم و همان‌طوري كه مي‌خواستم، شد. شما به گزارش‌هايي كه پيش‌تر داده‌ام و به كارهايي كه انجام داده‌ام مراجعه كنيد و بالاخره من با هزار دليل خدمات خود و كج فكري مخالفم را ثابت كردم آري، ‌بعد از چند ماه كه در كارهاي گذشته ي من مطالعه مي‌كردند، همگي به خدمات ارزنده‌ي من اعتراف كردند و تمام كارهاي من قابل اثبات بود. با اين همه اگر بعضي از دوستانم در دربار نبودند، پاداش تمام زحمت‌هاي با ارزش من چيزي‌ به جز اعدام و كشته شدن نبود در آن‌جا به ياد صحبت‌ها و نصيحت‌هاي “سرجان ملكم” وزير مأمور انگليس افتادم كه به من مي‌گفت نتيجه‌ي كوشش‌ها و كارهاي خود را به زودي در كشور خود بر عكس خواهي ديد و در ايران باعث رقابت و دشمني ”كراف سيمنويچ“ خواهي شد روزي ”سرجان ملكم“ از من هنگام ملاقات با استادم شيخ محمد درخواست كرد تا فرزندم ”علي كينياز“ را ببيند و با همديگر قليان محبتي بكشيم معلوم شد كه جناب سفير، يعني سرجان ملكم، از تمام اوضاع سفارت روس باخبر است و حتي از كارهاي شخصي و اوضاع داخلي من نيز خبر دارد من در جواب او عذر خواستم و گفتم: مي‌دانم كه سفير ”كراف سيمنويچ“ با من دشمن است واين ملاقات برايم گران تمام خواهد شد و نفعي ندارد و ممكن است مرا زنداني كند و به قتل برساند؛ او نيز بعد از اين سخن ديگر چيزي‌ نگفت هر ماه از سوي دوستان تهراني نامه‌هايي مي‌رسيد و همگي مرا به تهران دعوت مي‌كردند، حتي بعضي از شكم‌پرستان مانند ”ميرزا رضاقلي“ و ”ميرزا حسين علي بهاء“ و بعض ديگر مرا به صرف حليم بوقلمون و ته‌چين پلو و پلوفسنجان دعوت مي‌كردند تا به ايران برگردم، اما اظهار دوستي و علاقه‌ي بيشتر آنان براي گرفتن سكه‌هاي طلا بود، همان‌طوري كه اظهار نفرت آنان از ”كراف سيمنويچ“ نيز به علت قطع مستمري آنان بود بيشتر نامه‌هاي رفقا، اخبار فتح هرات و افغانستان و مطيع شدن دولت آن‌ها را در بر داشت. من نيز فرصت را غنيمت شمرده و تمام آن اخبار را به عرض امپراطور رساندم و پيشنهاد كردم و گفتم: مساعدت كردن دولت ايران در اين زمان لازم است و بايد محمدشاه را از نظر مالي و نظامي‌تقويت نمود، زيرا كه اين پيروزي‌ها با وجود محمد شاه و سلسله‌ي قاجار به نفع امپراطوري روس مي‌باشد. اما بعد از تشكيل شدن مجلس شورا، وزير خارجه با اين كار مخالفت كرد و گفت: در اين زمان نبايد با دولت انگليس مخالفت كرد به علاوه معلوم نيست كه دولت ايران بعداز قوي شدن، قول و قرارهاي پنهاني را فراموش نكند. من هزار دليل آوردم كه محمدشاه باوفا است ولي سخنانم اثري نبخشيد حتي هنگامي‌كه كشتي‌هاي انگليسي جزيره‌ي خارك را اشغال كردند و اين امر باعث اختلافاتي در ايران شد، روسيه هيچ مساعدت و كمكي به دولت ايران نكرد و دولت ايران با كمال نااميدي مجبور به ترك سرزمين‌هاي به‌دست آمده، شد و با تحمل ضرر سنگين و بدون گرفتن هيچ نتيجه‌اي، ارتش خود را از سرزمين افغان عقب راند و در طول اين مذاكرات بر من معلوم گشت كه اكثر مسئولين ما رابطه‌ي سري با دولت انگليس دارند و اخبار سري را به آن دولت گزارش مي‌دهند آري من با هر وسيله‌اي كه مي‌توانستم براي مسئولين وزارت خارجه استدلال آوردم كه اين خرج‌ها و كمك‌هايي كه به ايران مي‌دهيم بسيار ضروري است بلكه هر چه بيشتر خرج كنيم سود بيشتري مي‌بريم و به هر حال وزارت خارجه را قانع ساختم كه حقوق ماهانه‌ي افرادي از نزديكان مرحوم استاد محمد و نيز ميرزا حسين علي بهاء و برادرش و عده‌اي ديگر را مانند گذشته پرداخت نمايد. آن‌ها نيز اخبار را براي من در روسيه مي‌فرستادند من چند ماه در وزارت خارجه مشغول ترجمه‌ي اين نامه‌ها و نوشته‌ها بودم و دستورهاي لازم را از روسيه براي اين رفقا مي‌فرستادم و از طريق اين نامه‌ها از اوضاع سفير در تهران با خبر مي‌شدم اثاثيه‌ام در تهران نيز به وسيله‌ي يك تاجر آذربايجاني كه دوستم بود به من رسيد و دوستانم تمام اثاثيه‌ي خانه و لباس‌هاي آخوندي و لباس‌هاي زنم ”زيور“ حتي چادر و شلوار، جوراب و همچنين بادبزن‌هاي حصيري كه از برگ‌هاي درخت خرما ساخته شده بود و نيز مسواك و مهر و تسبيح و هرچه در آن‌جا داشتم را برايم فرستادند شبي از شب‌هاي زمستان لباس آخوندي را به تن كردم و نزد عمويم كه همنشين امپراطور بود رفتم، با ديدن من خيلي تعجب كرد و به شدت خنديد، اما من با كمال وقار هيچ صحبتي با او نكردم و مانند يكي از علماي تهران او را تحقير مي‌نمودم آري روزي خود و همسرش هنگام صبح به منزل ما آمدند، همين كه آن همه لباس‌هاي زنانه را مانند ترمه‌ي كشميري و طلابافت‌هاي اصفهاني و مخمل‌هاي كاشاني و چادرهاي يزدي و شلوار و جوراب‌هاي پشمي و اطلسي و بافتني‌هاي ابريشمي كه همه متعلق به همسرم زيور بود، مشاهده كرد به من پيشنهاد داد كه نمونه‌اي از اين لباس‌ها را به يكي از زن‌ها بپوشانم و خود نيز يكي از لباس‌هاي اعلاي آخوندي را بپوشم و شب يك‌شنبه در قصر تابستاني امپراطوري حاضر شوم، من نيز پذيرفتم و زني را كه به قد و قامت همسرم بود پيدا نمودم و روز و شب آداب زن ايراني و طريقه‌ي پوشيدن لباس و چادر و شلوار و جوراب و طرز انداختن روبند و برداشتن آن و چگونگي بيرون گذاشتن چشم و ابرو و نيز چند جمله‌ي فارسي را به او تعليم دادم در شب يك‌شنبه هفتم ماه فوريه سال 1838 به همراه همسر ناشناسم كه به او لباس‌هاي ايراني از چادر و شلوار طلايي و ترمه‌ي كشميري و روبند و كفش زردرنگ پوشانده بودم، در قصر امپراطوري حاضر شدم و از علماي ايران تقليد كردم و همسرم را با عصا زدم، او مانند شغال ناله مي‌كرد و در نتيجه نمايش عجيبي شد، ‌اثر اين تلقين و نمايش از تمام كارهاي من در طول پنج سال در ايران بيشتر بود و باعث شد مورد توجه بي‌حد امپراطور قرار گيرم. بعد از اين بيشتر خدمت امپراطور مي‌رسيدم شخص امپراطور كارها و برنامه‌هاي مرا در ايران مورد مطالعه قرار داد و اين خدمات مورد توجه زياد او قرار گرفت سفر به عتبات من در جلساتي كه حضور پيدا كردم پيشنهاد دادم كه عتبات مقدسه، مركز سياست ايران و هند است، ‌آن‌ها نيز به من اجازه دادند كه به آن‌جا بروم و درس اجتهاد را كه عبارت از فقه و اصول و اخبار است، تكميل نمايم و برنامه‌هايي را كه در ايران داشتم تعقيب كنم و نتيجه‌ي مطلوبي براي امپراطوري، بهتر از آن‌چه در ايران به دست آورده بودم، به دست آورم و اوضاع سياسي آن‌جا را كه مهم‌تر از ايران بود، به دست بگيرم و تحت كنترل خود قرار دهم خلاصه اين‌كه من طبق فرمان امپراطوري در اواخر سپتامبر با يك حقوق كافي از روسيه به عتبات عاليات رفتم و با لباس روحانيت و نام مستعار ”شيخ عيسي لنكراني“ وارد كربلاي معلّا شدم خانه‌اي را كه مطابق ميلم بود اجاره كردم و در درس حجت‌الاسلام سيد كاظم رشتي شركت نمودم. با بعضي از طلبه‌ها رفاقت گرمي‌برقرار كردم و با دقت مشغول درس خواندن شدم. اغلب در جلسه‌ي درس حاضر مي‌شدم. پس از مدتي مورد توجه آن استاد محترم قرار گرفتم، اما در عين حال او به من مانند ديگران نگاه نمي‌كرد، گويا از درون من خبر داشت و از ضمير من آگاه بود و اطمينان به من نداشت. در هنگام پاسخ به سؤال‌هايم با چشم ترديد به من نظر مي‌افكند، مانند اين‌كه مي‌دانست درس خواندن و مطالعه كردن من دروغين است اما من هيچ خجالت نمي‌كشيدم و با كمال وقاحت و پررويي سؤال‌هاي ديگري مطرح مي‌نمودم آشنايي با سيد علي محمد باب (از رهبران معروف فرقه بابيت نزديك خانه‌ي من، خانه‌ي طلبه‌اي به نام سيد علي محمد بود، او اهل شيراز و از بقيه‌ي طلبه‌ها، پول‌دارتر بود. پدرش در شيراز كاسب بود و حقوق مناسبي براي او مي‌فرستاد، محاسن او كم پشت و طلايي بود و چشم و ابرويي زيبا و بيني كشيده و قامت بلند و لاغري داشت و بسيار خون‌گرم بود علاقه‌ي زيادي به قليان داشت و به من اظهار دوستي زيادي مي‌كرد من تصور مي‌كردم كه اين رفت و آمد او با من شايد به سفارش سيد رشتي باشد تا از من اطلاعاتي كسب نمايد، اما طولي نكشيد كه فهميدم هوش و ادارك من باعث توجه او به من شده است من نيز با گرمي‌و كمال صميميت با او طرح دوستي ريختم و علاوه بر اين با گروهي از طلبه‌هاي شيخي مذهب نيز رفت و آمد داشته و انس گرفته بودم زيرا آنان در ميان شيعه ايجاد اختلاف كرده بودند و من به اصطلاح به سوي ركن چهارم1 ميل پيدا كرده بودم و به قول سيد علي محمد جزء گروه “كاسه از آش داغ‌تر” شده بودم، زيرا اين دسته افراد در حق امامان دوازده گانه بيش از حد، غلو مي‌كردند سيد علي محمد خيلي اهل مزاح بود و مي‌گفت: خود اميرالمؤمنين (عليه‌السلام) اعتراف مي‌نمود كه من غلامي‌از غلامان محمد; هستم، اما اين گروه مي‌گويند كه از همه‌ي علما و حكما بالاتر بود، من كه به حقيقت اسلام به خوبي آشنا بودم و ديگر به توضيح‌هاي او احتياجي نداشتم، با حال تعصب به او گفتم: من حق را به آنان مي‌دهم و آنان را دوستان خود مي‌دانم. فردا ديدم تمام شيخي مذهب‌ها با من به گرمي‌دوستي و رفاقت مي‌نمايند و محبت آنان به من افزون گرديده است سيد علي محمد نيز دوستي با من را كنار نگذاشت و بيشتر از گذشته مرا مهمان مي‌كرد و با يكديگر قليان محبت مي‌كشيديم، او بسيار باهوش و بي‌قيد و در عين حال فرصت طلب و سست اعتقاد بود و به طلسم و دعا و رياضت و جفر و غيره عقيده داشت همين كه فهميد در علم حساب و جبر و نسبت و هندسه مهارت دارم، براي رسيدن به اهداف خود شروع كرد نزد من حساب بياموزد. اما با آن هوشي كه داشت با هزاران مشقت چهار عمل اصلي رياضيات را ياد گرفت.2 و در آخر گفت: مغزم استعداد رياضيات و حساب را ندارد شب‌هاي جمعه همراه تنباكو چيزي‌ را شبيه موم بر سر قليان قرار مي‌داد و بدون اين‌كه اعتنايي به من نمايد مي‌كشيد به او گفتم: چرا به من نمي‌دهي؟ گفت: ‌تو هنوز لايق اسرار نشده‌اي تا از اين قليان بكشي، پس اِصرار نمودم تا اين‌كه به من داد و كشيدم. دهان و تمام روده‌هايم خشك گرديد و تشنگي شديد و خنده‌ي زيادي به من دست داد. او به من شربت آبليمو و مقدار زيادي شير داد، ولي من تا نزديك صبح مي‌خنديدم روزي درباره‌ي آن چيز از او سؤال كردم گفت: اين ماده به عقيده‌ي عرفا ”اسرار“ است و به گفته‌ي مردم حشيش است و از برگ شاه‌دانه گرفته مي‌شود من دانستم كه تنها فايده‌ي اين ماده اين است كه باعث پرخوري و خنده‌ي زياد مي‌گردد ولي سيد مي‌گفت: به اين وسيله مطالب دقيق و اسراري برايم آشكار مي‌شود علي الخصوص هنگام مطالعه، بي‌نهايت دقيق مي‌شوم به او گفتم: پس چرا هنگام فراگيري حساب، آن را استعمال نمي‌كني؟ خوب است از آن بكشي تا مطالب را خوب درك كني او گفت: ‌من حال يادگيري حساب را ندارم، او همواره در اثر كشيدن حشيش بي‌حال بود و رغبتي به درس و مطالعه نشان نمي‌داد ادامه در قسمت پنجم پي نوشت‌ها 1- ركن چهارم يكي از اصطلاحات رايج ميان فرقه‌ي شيخيه است 2- اين مسأله نشان مي‌دهد‌ كه او كودن بوده است نه بسيار باهوش قسمت پنجم ‌سرگشتگي بشر در غيبت امام (عليه السلام) مقدمه و خلاصه مطالب قبل كينياز دالگوركي جاسوس دولت روسيه تزاري توسط شيخ محمد (از مريدان حكيم گيلاني) به دروغ، اسلا‌م آورد و با خواندن دروس حوزوي نزد او به كسوت روحانيت در آمده و با برادر زاده اش زيور ازدواج كرد. او چنان رفتار مقدس مأبانه و تظاهر به آداب روحانيت داشت كه توانسته بود علما را نيز فريب دهد و در تدارك تربيت كردن جاسوساني زبردست چون ميرزا حسينعلي بها و برادرش ميرزا يحيي صبح ازل (بنيان گذاران فرقه ضالّه بهائيت) بود تا آن‌ها را ستون‌هاي اصلي فرقه ضالّه بهائيت قرار دهد. او با اعطاي هدايا به درباريان و صاحب منصبان نفوذ فوق‌العاده اي در دربار ايران پيدا نمود. پس از فوت زن و فرزندش به روسيه بازگشت و از آن‌جا طي مأموريت جديدي راهي عتبات عاليات شد و با سيد علي محمد باب آشنا شد و اينك ادامه داستان به نقل از كتاب كينياز دالگوركي ترجمه ”حيدر بهرمن“ كه اصل آن در مجله‌ي ”الشرق“ اتحاد جماهير شوروي سابق به عنوان افشاي مفاسد رژيم سرنگون شده روسيه تزاري به چاپ رسيده است آغاز توطئه و دسيسه روزي يك طلبه‌ي تبريزي از ”سيد كاظم رشتي“ در مجلس درس سؤال كرد آقا! حضرت صاحب الامر(عليه السلام) كجا هستند و الآن در كجا تشريف دارند؟ سيد در جواب گفت: من نمي‌‌‌‌دانم، شايد الان در همين مكان درس حاضر باشند اما من ايشان را نشناسم. در اين هنگام فكري مانند برق به ذهنم خطور كرد كه در آينده آن را توضيح خواهم داد به عنوان مقدمه اين را بگويم كه سيد علي محمد در اين اواخر در اثر تأثير كشيدن حشيش و تحمل رياضت‌‌‌‌هاي باطل حالت تكبر و جاه ‌طلبي و رياست پيدا كرده بود. بعد از آن سؤال و جواب در مجلس درس، من بي‌‌‌‌نهايت به سيد علي محمد احترام مي‌گذاشتم و در راه رفتن براي او حريم مي‌‌گذاشتم و او را با لقب ”جناب سيد“ مورد خطاب قرار مي‌‌دادم شبي از شب‌‌ها كه قليان حشيش كشيده بود و من از كشيدن خودداري كرده بودم، در حضور او خود را جمع كردم و با حال خشوع و خضوع گفتم صاحب الامر بر من لطف و مرحمت بفرما! بر من پوشيده نيست كه: ”تو اويي و او تويي”. سيد تبسمي كرد و هيچ سخني نگفت؛ نه نفي و نه اثبات و بيشتر توجهش به رياضت كشيدن بود و من مصمم بودم كه بساطي در مقابل شيخيه پهن نمايم و در شيعه اختلاف ديگري ايجاد كنم. گاهي سوالهاي ساده ‌اي از سيد مي‌‌پرسيدم و او نيز جوابهاي نامربوطي كه از فكر حشيشي او تراوش مي‌‌كرد، مي‌‌داد؛ و من با كمال تعظيم و احترام مي‌‌گفتم: تو همان دروازه علم هستي اي صاحب الزمان پنهان شدن و خفا، بس است خود را از من مخفي نكن روزي سيد باب از حمام بيرون آمد و من باز همان كلمات مورد نظر را به او گفتم، او گفت جناب شيخ عيسي اين سخن ها را رها كن، صاحب الزمان از صلب امام حسن عسكري و حضرت نرجس خاتون است، او صاحب يد بيضا و داراي معجزه است، تو مرا مسخره مي‌‌كني و بازيچه قرار مي‌‌دهي من فرزند سيد رضا شيرازي هستم و مادرم رقيه معروف به خانم كوچك و از اهالي كازرون است. گفتم سيد و مولا، شما خود مي‌‌داني كه بشر هرگز نمي‌‌تواند هزار سال عمر كند و اين مقام موهبتي است كه خداوند به بعضي انسآن‌ها عطا مي‌‌نمايد و شما نيز سيد و از فرزندان اميرالمومنين عليه السلام هستي و براي من ثابت و مسلم شده كه تو درب علم و صاحب الزمان هستي و من دست از دامانت بر نمي‌‌دارم؛ به همين جهت سيد كه آزرده خاطر بود از من فاصله گرفت، اما من باز به منزل او رفتم و مطالبي را طرح نمودم از جمله از او درخواست تفسير سوره ”عم يتساءلون“ نمودم بدون اين‌كه احترام به او بگذارم، سيد نيز قبول نمود قليان حشيشي كشيد و شروع به نوشتن تفسير كرد؛ سيد هنگامي‌كه حشيش مي‌‌كشيد بسيار تند مي‌‌نوشت، به طوري كه در مجلس درس سيد كاظم از تند نويسان درجه‌يك بود اما خيلي از مطالب را خودم تصحيح مي‌‌كردم و به او مي‌‌دادم تا تحريك شود و اعتقاد پيدا كند كه باب علم است؛ بله سيد چه مي‌‌خواست و چه نمي‌‌خواست بهترين وسيله براي اين كار و اين هدف بود، به علاوه اين‌كه او هر لحظه رنگ عوض مي‌‌كرد و سست عنصر بود، لذا او را تحريك مي‌‌كردم، و از طرفي حشيش و رياضت كشي او نيز مرا ياري مي‌‌نمود، پس او تفسير سوره عم يا همان نبا را به من داد، من خيلي جاها را خط زدم و يا تصحيح نمودم و در عين حال معناي صحيح و قابل فهمي برايم نداشت اما من از روي نيرنگ از او خواستم كه دست خط مبارك او نزد من بماند و دست نوشته خود را به او دادم، او در اثر كشيدن دخانيات و حشيش قدرت بر مطالعه مجدد آن نداشت، هنوز از اين‌كه ادعاي امام زماني كند در ترديد و هراس بود و از اين‌كه به او صاحب الامر و امام زمان بگويند وحشت داشت و به من مي‌‌گفت: نام من مهدي نيست؛ من به او گفتم: من نام تو را مهدي مي‌‌گذارم، تو به تهران مسافرت كن، كساني كه ادعاي مهدويت كرده اند از تو بالاتر نيستند و مردم مشرق زمين داراي جن هستند، اگر تو او را به تصرف خود در نياوري ديگران تحت تسلط خود در مي‌‌آورند؛ من به تو قول مي‌‌دهم كه تو را ياري و مساعدت نمايم به طوري كه تمام ايران به تو ايمان بياورند، فقط تو خود را از حالت ترديد و ترس دور كن و هر ساعت رنگي نپذير مردم هر تر و خشكي كه تو بگويي قبول خواهند كرد، حتي اگر ازدواج خواهر و برادر را حلال كني. سيد خوب به حرف هايم گوش مي‌‌داد و بي نهايت مشتاق شده بود كه چنين ادعايي بنمايد اما جرأت آن را نداشت، من براي اين‌كه او را به اين كار ترغيب نمايم به بغداد رفتم و چند شيشه از شراب هاي خوب شيرازي تهيه نمودم و چند شب آن‌ها را به خورد او دادم، كم كم صاحب راز من شد و حقايقي را براي او بيان كردم، گفتم: جانم تمام اين حرف هايي كه در سر تا سر زمين گفته مي‌‌شود براي رسيدن به مال و جاه است، بدن ما از عناصر محدودي تركيب شده و اين افكار و عقايد زاييده شده بخار و نوع تركيب اين عناصر است، تو بحمد اللّه اهل حال هستي و مي‌‌داني كه اگر به عنوان مثال به اين ماده ذره اي حشيش اضافه كني يك سري مطالب دقيق و چيزهاي وهمي را درك مي‌‌كني و اگر كمي آب انگور بنوشي سر حال مي‌‌شوي و خواهان شنيدن و سرودن ترانه‌هاي دشتي مي‌‌گردي و اگر مقدار بيشتري از حشيش اضافه نمايي متفكر مي‌‌گردي و به اوهام خود اعتقاد پيدا مي‌‌كني؛ در جواب گفت: شيخ عيسي اين طور كه مي‌‌گويي نيست، زيرا اگر اين آثار از نحوه تركيب عناصر بدن باشد و اگر چنآن‌كه گفتيم اين آثار، آثاري است مادي همانا بايد مانند ماده محدود باشد و حال آن‌كه آثار و كارهاي انسان محدود نيست و حد و حصري ندارد، علاوه بر اين چه كسي اين ستارگان بي نهايت و اين همه منظومه ها و كرات آسماني و چيزهايي را كه سالهاي سال در حال گردش و حركت هستند و آنقدر زياد هستند كه دانشمندان از شمارش آنان عاجزند آفريده است؟ همان خداوند توانا و متعالي كه من و تو را داراي ادراك آفريد و ادراك او از همه بيشتر و قدرت او برتر است چطور نمي‌‌تواند عمر هزار ساله به كسي كه او را انتخاب كرده و برگزيده است عطا نمايد. گفتم جناب باب حقيقت برايم كشف گرديد و اين بيانات بر يقينم افزود و دانستم كه تو صاحب الزمان هستي و اگر الان نباشي در آينده خواهي شد؛ گفت: نه به خدا، من بارها به تو گفته ام من فرزند سيد پارچه فروش شيرازي هستم و تمام خاطرات كودكي تا به الان را به‌ياد دارم، من مسكيني بيش نيستم و علاقه مند به رياضت هستم، پس اين حرف‌‌ها را رها كن و مرا مسخره نكن. از او انكار و از من اصرار “علت پيروزي شيعه” پس به هر وسيله ‌اي كه بود رگ رياست طلبي و حب جاه طلبي او را پيدا كردم و كم كم او را تحريك نمودم تا اين‌كه ادعاي چنين امري را بر وي آسان ساختم من هميشه در فكر بودم كه چگونه عده ‌اي شيعه بر تمام گروه‌هاي اهل سنت و نيز بر امپراطوري بزرگي چون دولت عثماني غلبه كرده ‌اند و چطور اين گروه اندك با روسيه جنگيده ‌اند و تعداد زيادي از آنان را هلاك كرده ‌اند؟ و دانستم كه تمام اين‌ها به خاطر وحدت مذهبي آنان و به واسطه‌ي عقيده و ايمان‌‌شان به دين اسلام است و علت آن اين است كه هيچ گونه اختلاف مذهبي در آنان وجود ندارد. هر چند بعد از دوران صفويه نادرشاه در صدد بود كه آنان را متحد سازد، اما نيرنگ بعضي از جاهلان و سياست‌‌هاي بيگانه مانع شد و باعث انشعاب آنان به گروه‌هايي به نام صوفي و شيخي و بهره ‌‌...‌‌ گرديد.1 شيعه نيز مانند اهل تسنن داراي شعبه‌هاي مختلفي گرديده است، من نيز در صدد ايجاد آيين ديگري بودم كه مرز نمي‌‌شناخت و مخصوص يك وطن نبود، زيرا تمام فتوحات به خاطر حب وطن و وحدت مذهبي بوده است. عامه مردم كه بين حق و باطل فرق نمي‌‌گذارند؛ فلان مرشد خر سوار هزاران نفر از مردم عادي را دور خود جمع نموده است، در ايران مرشد خاكساري كه هيچ علم و معرفتي ندارد حتي عم جزء را نيز نخوانده است، رئيس گشته و هزاران نفر از دراويش را افسار بسته و آنان را به گدايي و فقيري در دهات و روستاها از صبح تا شام وادار ساخته است، آنان نيز با اصرار از مردم چيز مي‌‌گيرند يا فلان ملاي بي سواد كه مردم را فريب مي‌‌دهد و آنان را به ايمان آوردن به خودش دعوت مي‌‌كند، يا فلان سيد مغول كه مردم را كتك مي‌‌زند و با تكبر و غرور خمس اموالشان را از آن‌ها مي‌‌گيرد و مي‌‌گويد: از پنج انگشت شما يك انگشت آن مال من است ‌‌...‌‌و آخوند هر چه را مي‌‌خواهد حلال مي‌‌كند و هر چه را مي‌‌خواهد حرام مي‌‌كند و بر خلاف دستور اسلام گناهان كبيره را مي‌‌بخشد، او مي‌‌خواهد از پدران روحاني مسيحي عقب نماند؛ بنابراي ن من بهتر مي‌‌توانم به نفع دولتم ديني جديد اختراع كنم و اگر در بازار مذاهب رونقي پيدا نكرد، حداقل فرقه ‌اي ديگر مانند خاكساريه و دراويش و ساير فرقه ها اضافه مي‌‌نمايم؛ لذا مصمم بودم كه خواسته‌يا نخواسته اين سيد را به اين كار مشغول نمايم و بشارت دهنده درب علم يا صاحب‌‌الزمان قرارش دهم و ديني را تأسيس كنم كه آن را تحت نفوذ و اختيار خود قرار دهم در سال‌‌هايي كه در عتبات عاليات بودم نمي‌‌توانستم در فصل تابستان در نجف اشرف يا در كربلاي معلا بمانم، پس به شامات مي‌‌رفتم و چند ماهي در آن‌‌جا اقامت مي‌‌كردم، در آن سال‌‌ها اكثر مناطق حكومت عثماني را گشت زدم و براي ‌‌آن‌‌جا نيز فكر تازه ‌اي كردم: كردها همگي ايراني هستند و لازم است كه پايه‌هاي اتحاد مسلمين با ايجاد اختلافات قومي‌در هم فرو ريزد؛ اما نفوذ رقيب ما، انگليس در آن سرزمين‌‌ها از نفوذ ما هزار بار بيشتر بود و نفع او در اين بود كه خلافت اسلامي‌باقي بماند و دولت عثماني از بين نرود به علاوه اين‌كه ما در اين نوع سياست تازه وارد بوديم و اين كارها براي ما بسيار مشكل بود و لذا بايد توجه كامل مي‌‌كرديم تا اين بنا محكم گردد ”آغاز ادعاهاي سيد علي محمد باب“ به هر جهت من اين حقيقت را با سيد علي محمد در ميان گذاشتم وگفتم: پول وكمك نقدي از من باشد و از تو ادعاي مبشريت و بابيت و اين‌كه تو صاحب‌‌الزماني! آري با اين‌كه در ابتدا از اين كار اكراه داشت و از من اين پيشنهاد را نمي‌‌پذيرفت، اما من آن‌‌قدر در گوش او خواندم تا اين‌كه او را به طمع واداشتم و قانع نمودم، من به او گفتم: تو نمي‌‌داني كه پشت اين كلام من يك ارتش مجهز قرار دارد، به هر حال او را راضي كردم. او به بصره و از آن‌‌جا به بوشهر رفت و در ماه جولاي سال 1844 ميلادي چنانچه برايم نوشته بود مشغول رياضت شده و مرا به ايمان آوردن به خود دعوت كرد و من نيز پذيرفتم ادامه در قسمت ششم پی نوشت 1 ‌ –بهره از گروه‌هايي نيست كه بعد از نادر شاه متولد شده باشد بلكه در زمان فاطميين در مصر و افريقا وجود داشته ‌اند وصوفيه‌يك مذهب خاص اسلامي‌نيست و در ميان مذاهب منسوب به تشيع مذهبي به نام صوفيه وجود ندارد بله گروهي از عرفا هستند كه راه و روشي مخصوص به خود دارند و آنان اگر راه خاندان پيامبر (صلي الله عليه وآله) را در اصول وفروع بپيمايند پس جزيي از شيعيان اثنا عشري هستند والا شيعه نيستند چون شيعه كسي است كه به امامت بلا فصل حضرت علي عليه ‌السلام بعد از پيامبر (صلي الله عليه وآله) به سفارش ودستور ايشان عقيده داشته باشد و بعد از او امام حسن و امام حسين و نه امام از ذريه امام حسين (عليه السلام) را يكي يكي به امامت قبول داشته باشد كه دوازدهمين آنان همان مهدي منتظر است كه خداوند وعده داده است كه زمين را به دست او از عدل و داد پر كند پس از آن‌كه پر از ظلم وجور شده است قسمت ششم سرگشتگي بشر در غيبت امام (عليه السلام مقدمه و خلاصه مطالب قبل كينياز دالگوركي جاسوس دولت روسيه تزاري توسط شيخ محمد (از مريدان حكيم گيلاني) به دروغ، اسلا‌م آورد و با خواندن دروس حوزوي نزد او به كسوت روحانيت در آمده و با برادر زاده اش زيور ازدواج كرد. او چنان رفتار مقدس مأبانه و تظاهر به آداب روحانيت داشت كه توانسته بود علما را نيز فريب دهد و در تدارك تربيت كردن جاسوساني زبردست چون ميرزا حسينعلي بها و برادرش ميرزا يحيي صبح ازل (بنيان گذاران فرقه ضالّه بهائيت) بود تا آن‌ها را ستون‌هاي اصلي فرقه ضالّه بهائيت قرار دهد. او با اعطاي هدايا به درباريان و صاحب منصبان نفوذ فوق‌العاده اي در دربار ايران پيدا نمود. پس از فوت زن و فرزندش به روسيه بازگشت و از آن‌جا طي مأموريت جديدي راهي عتبات عاليات شد و با سيد علي محمد شيرازي آشنا شد. كه بعدها او را با استفاده از ساده لوحي و جاه طلبي‌اش تشويق به ادعاي بابيت كرد و اينك ادامه داستان به نقل از كتاب كينياز دالگوركي ترجمه آقاي ”حيدر بهرمن“ كه اصل آن در مجله‌ي ”الشرق“ اتحاد جماهير شوروي سابق به عنوان افشاي مفاسد رژيم سرنگون شده روسيه تزاري به چاپ رسيده است ادامه مطلب ادعاي او اين بود كه نايب امام زمان (عليه السلام) و درب علم است! من در جواب نوشتم تو خود امام زمان هستي و اولين كسي كه به تو ايمان آورده است شيخ عيسي لنكراني است، (نام مستعار كينياز دالگوركي در عراق) همان كسي كه در كربلا با او هم حجره بودي، با او به حمام مي‌رفتي، قليان محبت مي‌كشيدي و آب انگور شراب شيرازي مي‌نوشيدي، بعد از اين‌كه او به ايران رفت من نيز بي‌درنگ در عتبات عاليات چنين شايع ساختم كه امام زمان ظهور كرده است و سيد شيرازي كه در درس سيد كاظم رشتي حاضر مي‌شد امام زمان است و مردم او را نمي‌شناخته اند. بعضي از مردمان احمق قبول مي‌كردند و بعضي كه او را خوب مي‌شناختند و مي‌دانستند كه او اهل حشيش وشراب بوده به ريش من مي‌خنديدند. تعدادي از طلبه ها كه خود را از اهل شام معرفي مي‌كردند ولي كم كم من فهميدم كه آنان وابسته به دولت رقيب ما انگليس و پيوسته مواظب من وكارهاي من بودنددانستند كه اين دسيسه كار من بوده است و حدس مي‌زدند كه من يكي از مهره‌هاي مهم دولت امپراطوري روس هستم و به همين جهت در صدد بودند كه نامه ها و نوشته‌هاي مرا به دست آورند. من هر ماه‌يك نامه به روسيه مي‌فرستادم، آن را در پاكت قرار مي‌دادم و روي آن مي‌نوشتم: برسد به دست عالم رباني آقاي شريعتمداري از طرف شيخ عيسي لنكراني؛ نامه‌هايم در روسيه بود و آن‌ها توسط يكي از تجار ارمني در بغداد به مقصد مي‌رسيد ولي تلگراف مفصلي كه توسط آقا محمد آذربايجاني فرستاده شده بود به دست آنان افتاد و من ديدم كه راهي جز اين ندارم كه مانند سيد علي محمد شبانه به ايران فرار كنم و از طريق تبريز به روسيه بروم، دوستان و رفقايم در ايران به سختي توانسته بودند كه "كراف سيمنويچ" را از مقام سفيري روسيه در ايران عزل كنند، به جاي او "كراف مدرن" را فرستاده بودند، من نيز به وزارت خارجه رفتم و به طور تفصيل خدماتم را در عراق گزارش دادم و در خواست كردم مرا به ايران به عنوان مأمور بفرستند، چون خدمات آشكاري به امپراطوري نموده بودم و در نظر شخص امپراطور فردي خدمتگزار بودم با اين‌كه در خواست سفير شدن را نداشتم و مانند اول به مقام جانشيني و مسئول دومي دفتر يا به عنوان مترجم سفارت كه به آن علاقه كافي داشتم قناعت كرده بودم، اما طبق دستورامپراطور، "كراف مدرن" را به روسيه احضار نمودند و مرا به جاي او نصب كردند ورود مجدد به ايران در اواخر ماه مه سال 1844 ميلادي وارد تهران شدم در اين سال در تهران و اغلب شهرهاي ايران بيماري وبا شايع شده بود و اللّه ‌وردي بيك گرجي كه‌يكي از اصحاب سرّ ما و امين محمدشاه بود دچار وبا شد و وفات نمود و همچنين حاج ميرزا موسي خان كه برادرزاده‌ي ميرزا ابوالقاسم قائم مقام و توليت آستانه‌ي مقدسه حضرت امام رضا(عليه السلام) را داشت و بسياري ديگر از دوستان قديمي همگي توسط وبا از دنيا رفته بودند من چند روز بعد از ورودم به ايران مشغول به مقدمات كار شدم و به درخواست شاه در لواسان خدمت او شرفياب شدم و چند روزي در آن‌جا ماندم و بعد از آن‌كه از شدت وبا كاسته شد در اوايل اكتبر به تهران بازگشتم. پس هر كدام از "ميرزا حسين علي بهاء" و برادرش "ميرزا يحيي صبح ازل) "بنيان گزاران فرقه بابيت و بهائيت)‌و "ميرزا قلي" و عده اي ديگر از دوستان آن‌ها دوباره شروع كردند نزد من بيايند اما از درب غير اصلي كه نزديك سكوي غسل اموات بود وارد سفارتخانه مي‌شدند "كربلايي غلام" همشيره زاده‌ي "شيخ محمد" همان كه برايم در حكم پدر بود تمام اموال او را فروخته بود پس من از روسيه بنّايي درخواست كردم و ساختمان جديدي ساختم و به سفارت رونق جديدي دادم و بارها تصميم گرفتم كه جاي مفصلي را به اسم عزاداري آماده كنم ولي از دربار روس و وزارت خارجه ترسيدم ولي در عين حال توسط "ميرزا حسين علي بهاء" در تكيه نوروزخان به مدت ده روز مجلس عزاداري مفصلي ترتيب دادم اما سيد علي محمد،‌در بوشهر مدت چند ماه مشغول رياضت بود و هنوز جرأت نداشت چيزي‌ اظهار نمايد و تمام وقت مشغول عبادت بود و بعد از دو ماه به طرف شيراز حركت كرد و در ميان راه كم كم ادعاي مبشريت و نيابت از امام زمان كرد تا به شيراز وارد شد در آن‌جا آهسته آهسته مقصود خود را عملي مي‌نمود و توانست عده اي از مردم عوام را گرد خود جمع نمايد. وقتي خبر آن به علما رسيد و از او توضيح خواستند، او انكار كرد؛ اما آن‌ها عده اي از اهل اطلاع را مأمور كردند تا نسبت به او اظهار علاقه و اخلاص نمايندو او نيز گول خورده و آن‌چه را كه از ديگران مخفي مي‌نمود براي آن‌ها اظهار مي‌داشت آنان نيز به علما خبر دادند؛ سر و صدا بلند شده و مسلمانان بر ضد او قيام كردند، اولين دسته اي كه با او مخالفت نمودند اقوام و خويشاوندان خود او بودند كه او را از خانه بيرون كردند دستگيري سيد علي محمد باب "حسين خان مختار" او را جلب نمود و در حضور علما او را محاكمه نمود و او در جواب هذيان مي‌گفت و اهل مجلس و خويشاوندان او حكم به سفاهت و ديوانگي او مي‌كردند. در عين حال جناب مختار، سيد بيچاره را چندين ضربه شلاق زد و چند ماهي او را زنداني كرد و سپس از شيراز اخراج نمود. بيچاره در حالي كه عاق والدين و دست خالي شده بود وارد اصفهان شد بي‌گمان در دل هزار مرتبه مرا لعنت مي‌كرد و پشيمان و شكست خورده شده بود. او آرزو داشت كه امام جماعتي در شيراز باشد و براي او ميسر نبود مع الوصف من مي‌خواستم او را امام زمان و درب علم يا حداقل نايب امام زمان قرار دهم همين كه مطلع شدم وارد اصفهان شده است نامه‌ي دوستآن‌هاي به معتمدالدوله استاندار اصفهان نوشتم و سفارش سيد را به او نمودم و گفتم: او از دوستان من است و صاحب كرامت مي‌باشد و لازم است كه تا در اصفهان است از او مراقبت نيكويي گردد ولي از بدشانسي "سيد معتمدالدوله" فوت كرد و سيد بيچاره دستگير و به تهران فرستاده شد، پس من به وسيله‌ي "ميرزا حسين علي بهاء" و برادرش "ميرزا يحيي" و عده اي ديگر سر و صدا راه انداختيم كه صاحب الامر را دستگير كرده اند حكومت او را به رباط كريم و از آن‌جا به تبريز و از آن‌جا به ماكو فرستاد اما دوستانم تمام كوشش و توان خود را صرف كردند و عده اي از افراد ساده لوح را تحريك نمودند، تا اين‌كه تعدادي از علماي زودباور مازندران و بعضي از اهل كاشان و تبريز و فارس و نقاط ديگر در ايران در برابر اين امر مقاومت و اعتراض كردند من ديگر بيش از اين قدرت نداشتم كاري انجام دهم زيرا سفير روسيه بودم و سفير انگلستان به شدت مراقب كارهاي من بود، پس بيش از اين صلاح نبود كه كاري انجام دهم. علاوه بر اين اگر سيد را در تهران نگه مي‌داشتند واز او سؤال‌هايي مي‌نمودند به طور قطع تمام حقايق را بازگو مي‌كرد و باعث رسوايي ما مي‌گرديد پس فكر كردم بهترين راه اين است كه او را بيرون از تهران بِكُشيم و سر و صدا و غوغا به راه بيندازيم. به همين منظور خدمت شاه رسيدم و گفتماين سيدي كه در تبريز است و ادعا مي‌كند صاحب الزمان است آيا راست مي‌گويد يا دروغ؟ گفت: من به وليعهد نوشته ام كه درباره‌ي او از محضر علما تحقيق كند و من منتظر جواب تحقيق هستم. تا اين‌كه خبر رسيد كه در محضر علما از او سؤال‌هايي نموده اند و او از جواب عاجز مانده است و در همان مجلس توبه و استغفار نموده است؛ پس تصميم گرفتم سيد را به هلاكت برسانم، به شاه گفتم: كه افراد مزدور و دروغگو بايد به جزاي اعمال خود برسند اما شاه در همين ايام عالم را وداع نمود و فوت كرد بعد از او ناصرالدين شاه دستور داد تا او را دار زدند جالب اين‌كه وقتي بالاي دار بود و به او تيراندازي مي‌نمودند، تير به طناب اثابت كرد و پاره شد و سيد روي زمين افتاد و با سرعت برخاست و به مستراحي كه در آن‌جا بود فرار نمود و مخفي شد و از ترس توبه و انابه مي‌كرد. به طور حتم در آن هنگام شيخ عيسي لنكراني (يعني من) ر‌ا لعنت مي‌كرده كه اين فكر را به مغز او وارد كرده است. هر طور بود به ناله‌هاي او توجه نكردند، باز او را به دار كشيدند و تا سرحد مرگ به او تيراندازي كردند خبر مرگ او در تهران به من رسيد من به "ميرزا حسين علي بهاء" و عده اي ديگر كه سيد را نديده بودند، گفتم: بايد غوغا و سر و صدا به راه بيندازيد ... عده اي ديگر تعصب ديني به خرج دادند و به طرف "ناصرالدين شاه" تيراندازي كردند و از اين رو افراد زيادي را دستگير نمودند و در اين ميان "ميرزا حسين علي بهاء" و تعداد ديگري كه از اصحاب سرّ من بودند دستگير شدند. من از آن‌ها حمايت كردم و با هزار مشقت اثبات كردم كه آن‌ها گناهكار نيستند و تمام كاركنان و مأموران سفارت حتي خودم شهادت داديم كه آن‌ها بابي نيستند. پس آنان را از مرگ رهانديم و به سوي بغداد فرستاديم ادامه در قسمت بعدی قسمت هفتم -آخرين قسمت سرگشتگي بشر در عصر غيبت امام (عليه السلام) مقدمه مطالب قبل كينياز دالگوركي جاسوس دولت روسيه تزاري توسط شيخ محمد (از مريدان حكيم گيلاني) به دروغ، اسلا‌م آورد و با خواندن دروس حوزوي نزد او به كسوت روحانيت در آمده و با برادر زاده اش زيور ازدواج كرد. او چنان رفتار مقدس مأبانه و تظاهر به آداب روحانيت داشت كه توانسته بود علما را نيز فريب دهد و در تدارك تربيت كردن جاسوساني زبردست چون ميرزا حسينعلي بها و برادرش ميرزا يحيي صبح ازل (بنيان گذاران فرقه ضالّه بهائيت) بود تا آن‌ها را ستون‌هاي اصلي فرقه ضالّه بهائيت قرار دهد. او با اعطاي هدايا به درباريان و صاحب منصبان نفوذ فوق‌العاده اي در دربار ايران پيدا نمود. پس از فوت زن و فرزندش به روسيه بازگشت و از آن‌جا طي مأموريت جديدي راهي عتبات عاليات شد و با سيد علي محمد شيرازي آشنا شد. كه بعدها او را با استفاده از ساده لوحي و جاه طلبي‌اش تشويق به ادعاي بابيت كرد. سپس سيد علي محمد باب را به ايران فرستاد و شايعه كرد كه امام زمان ظهور كرده است؛ و ‌آنگاه به عنوان سفير روسيه وارد ايران شد و دست به تبليغات گسترده اي زد، سيد علي محمد (باب) نيز در شيراز ادعاي نيابت امام زمان را كرد كه با اعتراضات مردم مواجه شده و بعد از چندين ماه زنداني و خوردن شلاق، به اصفهان منتقل شد، بعد از آن دستگير و به تهران و از آن‌جا به رباط كريم و تبريز و باكو تبعيد گرديد. جاسوس روسيه شايع كرد كه امام زمان را دستگير كرده اند تا بالاخره عده اي از علماي ساده لوح مازندران و عده اي از اهالي كاشان و تبريز و فارس را تحت تأثير قرار داد، و وقتي شنيد كه او در محضر علماي تبريز توبه و استغفار كرده است، براي جلوگيري از رسوايي بيشتر، حكم اعدام او را از ناصرالدين شاه گرفت و سپس حسين علي بهاء‌ را به عنوان مهرهي اين نقشه انتخاب كرد. و اينك ادامه داستان به نقل از كتاب كينياز دالگوركي ترجمه آقاي ”حيدر بهرمن“ كه اصل آن در مجله‌ي ”الشرق“ اتحاد جماهير شوروي سابق به عنوان افشاي مفاسد رژيم سرنگون شده روسيه تزاري به چاپ رسيده است من به ميرزا حسين علي بهاء گفتم: برادرت ميرزا يحيي را پشت پرده مخفي نما و او را به عنوان كسي كه خداوند او را ظاهر مي‌سازد- يعني امام زمان- بخوان و نگذار كه او با احدي تكلم كند، اما ميرزا حسين علي مسن بود و از علم و اطلاع كافي نيز برخوردار نبود،‌ لذا تعدادي از اهل اطلاع را همراه او قرار دادم، اما آنان نيز نتوانستند منظورم را عملي سازند. من نيز چون شخصيتي مورد مراقبت بودم، امكان نداشت كه خود به اين راه برگردم پس چاره چيست؟ نمي‌شد نتايجي را كه با آن زحمت به دست آورده بودم، رها نمايم و از آن دست بشويم و به علاوه اين‌كه پول زيادي در اين راه خرج كرده بودم؛ البته همه را يك مرتبه نداده بودم، بلكه به عنوان حقوق ماهانه تدريجاً پرداخت مي‌كردم، زيرا مي‌ترسيدم اگر تمام پول را يكجا به حسين علي بهاء بدهم بگيرد و فرار كند پس زن و فرزند و تمام نزديكان و كساني را كه وابستهي به او بودند، به بغداد نزد او فرستادم تا به فكر پشت‌سر خود نباشد. آنان نيز در بغداد تشكيلاتي ايجاد كرده و براي او نويسندهي وحي قرار داده بودند. من نيز كتاب‌هايي كه از سيد نزدم باقي مانده بود، بعد از اصلاح و غلط‌گيري براي آنان فرستادم و دستور دادم نسخه‌هاي فراواني از آن تهيه كنند در هر ماه نوشته‌هايي تهيه مي‌نمودند و براي كساني كه گول سيد را خورده بودند، هر چند او را نديده بودند مي‌فرستادند، يكي از كارهاي روس در ايران تهيه همين نوشته ها و كارهاي بابيت بود، مردم فهميده، به آن كلمات سخيف و مزخرف مي‌خنديدند. ناچار ما عده اي از جاهلان و بي‌ارادگان را كه دنبال هر آوازي حركت مي‌كنند، جمع نموده بوديم و به هيچ وجه جرأت اين‌كه در مقابل اهل اطلاع و مردم فهميده چيزي‌ اظهار نماييم نداشتيم، زيرا اگر استقبالي هم مي‌نمودند، احتياج به دادن رشوه‌هايي گزاف داشت و من ديگر امكان آن را نداشتم، به علاوه ممكن بود پول‌ها را بگيرند و هيچ كمكي به ما ننمايند با وجود سفارت انگليس كه مراقب ما بود، كار ما مشكل‌تر بود؛ لذا صلاح در اين بود كه فقط عوام را جذب كنيم و با اندك چيزي‌ آنان را قانع سازيم هر كس كه آواره بود و در ميان اقوام و وطن خود شخصيتي نداشت، از ما طرفداري مي‌نمود. من مبلغ زيادي به عنوان زيارت كربلا براي حسين علي بهاء در بغداد مي‌فرستادم تا به آن‌ها بدهد، تا اين‌كه جمعي بي بضاعت به دور او جمع شوند، و من ماهانه براي او و اطرافيانش بين دو تا سه هزار تومان مي‌فرستادم، در اين بين دولت عثماني آنان را از بغداد به استامبول تبعيد نمود و از آن‌جا به ... دولت روسيه پيوسته آنان را تقويت مي‌نمود و خانه و مسكن براي آنان مي‌ساخت و قسمت عمدهي نوشته ها، توسط وزارت خارجه تهيه مي‌شد و ما آن‌ها را در پارچه‌هاي پاكيزه اي قرار مي‌داديم و به شهرها مي‌فرستاديم ... هر جوان عامي كه پدرش فوت كرده بود، به او مي‌گفتيم:‌ پدر تو بابي بود، تو چرا از پدرت پيروي نمي‌كني؟ و با همين نيرنگ و دسيسه ها افراد ساده لوح را در مسلك بابيت داخل مي‌كرديم و هر كس كه اين مذهب را نمي‌پذيرفت،‌ جمعيت بابي يعني همان كساني كه دور حسين علي بهاء جمع شده بودند او را به بي‌ديني و بي ارادگي متهم مي‌ساختند، يا به حد امكان او را جزء خود و حزب خود مي‌خواندند تا مسلمانان از او كناره گيري كنند و او بيچاره و مجبور شود كه داخل در حزب آنان گردد؛ تا اين‌كه بين ميرزا حسين علي و برادرش ميرزا يحيي بر سر رياست اختلاف ايجاد شد. ميرزا يحيي نتوانست تكبر برادرش را بپذيرد و من بعد از آن فهميدم كه اين اختلاف در اثر تحريك رقيب ما صورت گرفته بود. پس ميرزا يحيي از برادرش جدا شد و به جزيرهي قبرس رفت و در آن‌جا ازدواج نمود و متأهل شد و خود را "صبح ازل" ناميد. رقيب ما كه از ناشايستگي او بي‌خبر بود، مبلغ گزافي براي وي فرستاد و او تمام آن را صرف لهو و لعب نمود ميرزا حسين علي و پيروان او نيز به تحريك دولت ايران به "عكا" [1] تبعيد شدند و ما در صدد شديم كه عباس ميرزا كه معروف به عباس افندي شد و لقب "غصن الله الكبر" يعني شاخهي بزرگ خداوندرا به خود گرفت، واگذاريم تا درس بخواند، زيرا او از پدرش باهوش‌تر بود و خوب درس مي‌خواند و بسيار در تحصيل كوشا بود و زياد مطالعه مي‌كرد رقيبان ما سعي مي‌كردند كه نوشته‌هاي متضاد و متناقضي را كه به دست نويسندگان ما نوشته مي‌شد، افشا نمايند و اسم ميرزا يحيي (صبح ازل) را به عنوان وصي باب ترويج مي‌نمودند و ما مجبور شديم كه بابيت را به بهائيت تبديل نماييم. ميرزا يحيي كم كم مطالب سري را افشا مي‌نمود و رقباي ما اعتراف او را منتشر مي‌كردند و نزديك بود تمام زحمات ما كه با صرف پول‌هاي گزاف به اين‌جا رسيده بود به گفتارهاي ميرزا يحيي و اعترافات او به باد فنا داده شود فرقه ي بهايي بعد از وقوع اختلاف بين اين دو نفر، ميرزا حسين علي بهاء اسلوب را عوض نمود و خود را “من يظهره الله” يعني كسي كه خداوند او را ظاهر مي‌گرداند ناميد و بابيها ميرزا يحيي را عزل نمودند، اما من چه بگويم از جهالت و بي سوادي “من يظهره الله”؟ حتي نمي‌توانست نوشته‌هايي را كه آماده مي‌كرديم خوب بخواند، اما مع الوصف براي ريش جنباندن چند كلمه اي را نخود آش ما مي‌كرد. نوشته ها و تابلوهاي ما كه معمولاً بي معني بود با دخل و تصرفات او بي‌مزه تر و بي معناتر مي‌شد، ولي باز مردم متوجه نمي‌شدند و حق را از باطل تشخيص نمي‌دادند هر كس از تهران بهايي مي‌شد ما او را ياري و مساعدت مي‌نموديم و بهترين مبلغين ما بعضي از آخوندهاي نادان بودند كه به مجرد اين‌كه با كسي اختلافي داشتند او را به بابي يا بهايي بودن متهم مي‌كردند ما نيز از فرصت استفاده مي‌كرديم و آن افراد مورد اتهام قرار گرفته و طرد شده را ياري مي‌كرديم، آنان نيز پناهگاهي غير از ما نداشتند و به علاوه هر كسي را كه مي‌پسنديديم و مورد نظر ما بود از راه‌هاي سري بين او و آخوندها دشمني ايجاد مي‌كرديم تا او را به بابيت و كفر متهم سازند و ما بلافاصله او را به سوي خود دعوت مي‌كرديم و داخل در جمعيت خود مي‌نموديم اين امر بسيار آسان بود و اغلب كساني كه داخل در بهائيت مي‌شدند به دليل ترس از ظلم آنان بود زيرا آنان هرچند توبه مي‌كردند و مي‌گفتند: ما در واقع بهايي نيستيم و به دروغ داخل در آنان شده ايم، ولي باز اين نوع آخوندها و آشنايان از آنان نمي‌پذيرفتند و آنان را تكذيب مي‌كردند. ما به اين وسيله مي‌توانستيم در نظر دولت و مردم عادي، هر مجتهد و عالمي را متهم نماييم تا اين‌جا كار من به پايان رسيد و گزارش‌هاي خود را به دولت متبوعم ارسال كردم و در دين اسلام اختلاف جديدي ايجاد نمودم تا ببينم آن‌ها در آينده با اين دكّان و دين جديد چه خواهند كرد سخن آخر اين بود تمام آن‌چه در اعترافات جاسوس روسيه تزار در نحوه ي پيدايش فرقه ضاله ي بهائيت بيان شده بود و چنآن‌كه ملاحظه مي‌فرماييد شياطين جني و انسي اين فرقه را پديد آوردند تا به مصداق آيه شريفهي: “ولاقعدن لهم صراطك المستقيم:” راه راست و صراط مستقيم يعني امام زمان (عليه السلام) را از پيش روي مردم بردارند. در اين آيه شريفه شيطان به خدا گويد: “من حتماً بر سر راه بني آدم مي‌نشينم و آنان را از رفتن به سوي آن‌چه نمايندگان تو [انبياء و جانشينان معصوم انبياء] مي‌گويند باز مي‌دارم هر چند آنان در اين راه به طور كامل موفق نشدند اما اين عدم موفقيت مرهون زحمات و رنج‌هاي فراوان انبياء و ائمه اطهار و در عصر حاضر علماي راستين شيعه و فداكاري‌هاي شيعيان حقيقي اهل بيت عصمت و طهارت(عليهم‌السلام) بوده كه مانع نقشه‌هاي شيطان گرديده است، اميد آن‌كه شيعيان اهل بيت(عليهم‌السلام) هر روز بيش از گذشته در پاسداري از حريم وحي و خاندان رسالت(عليهم‌السلام) هوشيار و فعال بوده و هيچ‌گاه اجازه ندهند شيطان مردم را از امام زمان (عليه السلام) منحرف نمايد پي‌نوشت‌ها [1]- شهري است در فلسطين كه اعراب آن را در سال 638 ه. فتح كردند و معاويه آن را ساخت پایان


17:55 | منتظر |

دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386

بهائیت از ابتدا تا حال

سوء استفاده از آموزه‏هاى مهدويّت
«مهدويت» اعتقادى سازنده، متكامل و اميدبخش بود كه پيامبر اسلام صلى‏الله‏عليه‏و‏آله به نقل فريقين ويژگى‏هاى آن را بيان فرمود و امّت را به انتظار آن ترغيب فرمود. در طول تاريخ مسلمانان، همواره برخى از افراد بيماردل، جاهل و هوا پرست از اين آموزه‏هاى آموزنده، سوء استفاده كردند و با اين هدف به ادّعاهاى واهى پرداختند. وقتى كه على‏محمد شيرازى در سال 1260 ق خود را «قائم منتظر» خواند، ظاهرا نخستين گروندگان به او را ـ عدّه‏اى از ـ شيخيان متعصّبى تشكيل مى‏دادند كه بنابر آموزه‏هاى سيدكاظم رشتى منتظر ظهور امام بودند؛(1) كسانى مانند ملاحسين بشرويه‏اى كه در مسجد كوفه در انتظار ظهور اعتكاف گزيده بود و چون خبر به او رسيد، نزد على محمد رفت و با او گفت و گو كرد و دعويش را پذيرفت. على‏محمد نيز او را «باب» خواند و براى دعوت به خراسان فرستاد تا مردم را گرد آورد و با درفش‏هاى سياه خروج كنند!!! على‏محمد خود نيز براى اين كه به مقتضاى حديثى كه مى‏گويد: امام زمان عليه‏السلام از مكّه ظهور خواهد كرد و يارانش از خراسان بيرون مى‏آيد، روى به حجاز نهاد، ولى در آنها دليرىِ طرح دعوى نيافت و به بوشهر بازگشت. بابيان معتقدند كه وى در مكّه «اظهار امر» كرد و به شريف مكّه و شاه ايران و امپراتور عثمانى نامه نوشت و آنها را به اطاعت خواند

انحراف در موضوع مهدويت
ياران مهدى موعود
سيدعلى محمدشيرازى با ادّعاهاى ناروا و دروغين خود، عدّه‏اى را به گمراهى كشانيد. مناظره، مباحثه و گفت و گوهاى عالمان وارسته شيراز، على‏محمد را وا داشت كه برفراز منبر و در برابر مردم، موضوع نيابت و «بابيت» خود را انكار كند، ليكن چيزى نگذشت كه ادّعاهاى ديگرى مانند مهدويت و ... را به ميان آورد. در جريان مسايل سياسى و جريان فرقه‏هاى ساختگى در اواخر سلطنت محمدشاه و پس از مرگ او در سال 1264، مردم ايران شاهد آشوب‏هايى كه بابيان گرداننده آنها بودند
از آشوب‏هايى كه جمعى از مريدان سيدعلى محمد، به رهبرى ملاّحسين بشرويه‏اى و ملاّمحمدعلى بارفروش، به راه انداخته‏اند رويداد «قلعه شيخ طبرسى» در مازندران بود. در اين آشوب، آنان قلعه طبرسى را پايگاه خود قرار دادند و اطراف آن را خندق كَندند و خود را براى جنگ با قواى دولتى آماده ساختند. از سوى ديگر بر مردم ساده دل كه در پيرامون قلعه زندگى مى‏كردند، به جرم «ارتداد» هجوم آورده به قتل و غارت ايشان مى‏پرداختند، به گونه‏اى كه يكى از بابيان مى‏نويسد

«جمعى رفتند و در شب يورش برده، ده را گرفتند و يكصدو سى نفر را به قتل رسانيدند. تتمّه فرار نموده، ده را حضرات اصحاب حقخراب نمودند و آذوقه ايشان را جميعا به قلعه بردند
(2)
و چنين مى‏پنداشتند كه ياران مهدى موعودند و به زودى جهان را در تسخير خود خواهند گرفت و بر شرق و غرب فرمانروايى مى‏كنند؛ چنان كه يكى از بابيان ـ به نام حاجى ميرزاجانى كاشانى ـ مى‏نويس

«حضرت قدّوس (محمدعلى بارفروش) مى‏فرمودند كه: ما هستيم سلطان به حق و عالَم در زير نگين ما مى‏باشد و كلّ سلاطين مشرق و مغرب به جهت ما خاضع خواهند گرديد».(3)

در اين شورش‏ها، با پيروزى قواى دولت، و كشته شدن ملاّ محمدعلى بارفروش در جمادى الثانى 1265 فتنه بابيان در مازندران فروكش كرد، ليكن در زنجان شورشى به سركردگى ملامحمدعلى زنجانى پديد آمد كه در سال 1266 ه.ق به شكست بابيان انجاميد

تنبّه و روى گردانى برخى از بابيان
در جريان حمايت از على محمد شيرازى، عدّه‏اى از سرِ صداقت خود را به آب و آتش زدند، و از انجام تكاليف كوتاهى نمى‏كردند؛ به عنوان مثال، آنان در جنگ‏هاى قلعه طبرسى و زنجان از مسلمانى دم زدند و نماز مى‏گزاردند و از «بابيت» على محمد جانبدارى مى‏كردند
(4)
در اجتماع بدشت، سخن از نسخ شريعت اسلام رفت [!!!] و قرّة العين «بدون حجاب، با آرايش و زينت» به مجلس وارد شد و حاضران را مخاطب ساخت كه امروز «روزى است كه قيود تقاليد سابقه شكسته شد».(5) از اين رو، به اعتراف وقايع نگاران بابىبرخى از بابيان به محض اين كه در «بدشت» از ادّعاى مهدويّت سيدعلى محمد و تغيير احكام اسلام با خبر شدند، به شدّت از او روى گرداندند(6) و دست از حمايت وى برداشتند. چنان كه اشاره شد، اين تنبّه و روى گردانى عموميّت نداشت و انحراف و طغيان طرفداران «باب» ادامه پيدا كرده است

انگيزه‏هاى گروش و شورش
شورش‏هايى در قلعه طبرسى، زنجان، تهران، تبريز و ... كه مقارن با نخستين سال‏هاى سلطنت ناصرالدين شاه قاجار بوده، رخ داد كه وفق قراين تاريخى حاكى است كه برخى از اين شورش‏ها ريشه‏هاى اعتقادى و زمينه‏هاى اجتماعى و تاريخى داشته و به ويژه از اعتقاد شيعى ظهور امام زمان متأثر بوده است؛ هر چند گفته مى‏شود كه سردمداران آنها غالبا در جهت جامه عمل پوشاندن به دستورهاى باب به اين اقدام‏ها دست زدند. او در كتاب «بيان» فارسى، پنج استان ايران را مختصّ پيروان خود اعلام كرده و حضور كافرانِ به «بيان» را در اين مناطق حرام خوانده بود
(7)
قطع نظر از انگيزه‏هاى على‏محمد در دعوى بابيت و مهدويت، از گزارش‏هاى مختلف نويسندگان معاصر يا قريب به او بر مى‏آيد كه گروهى، خاصه در شهرهاى دور از مركز حكومت به اين حركت ايمان آوردند و به آن گرويدند و بسيارى از آنان در عقايد خود استوارى نشان دادند و به رغم جنگ‏ها و سركوبى شديدى كه در همان وقت و پس از آن نسبت به بابيه اعمال مى‏شد، مقاومت كردند
بزرگ‏ترين انگيزه اين گروش و پايدارى را بايد در وضع اجتماعى مردم ايران كه ساليان دراز در معرض تجاوز و چپاول حاكمان مستبد و فاسد، در فقر و نادانى روزگار مى‏گذراندند، و نيز اميد داشتن به يك منجى براى اصلاح امور، ديد. پس شگفت نيست اگر براى رهايى از آن ستم و ريا به دامن هر كس كه با هر انگيزه‏اى به مخالفت با قدرت‏هاى رسمى برخيزد، چنگ مى‏زنند و نيازى هم به تفحّص در چنان دعوى‏هايى نبينند
به نظر برخى، ادامه شورش‏ها پس از قتل باب، به ويژه كوشش بابيان براى قتل ناصرالدين شاه هم مؤيّد اين معنى است كه اين حركت كم‏كم به نهضتى ضدّ حكومت بدل مى‏شد؛ اما طرح ناموفّق قتل شاه موجب شد تا سركوب شديدترى نسبت به بابيه اعمال گردد و بسيارى از سران آنان به قتل رسند و برخى زندانى شوند و گروهى به بغداد گريزند(8) كه ادامه انحراف «بابيت» در شكل‏گيرى فرقه‏اى جديد ديگر با نام «بهائيت» جلوه‏گر شد (كه شرح آن پس از اين خواهد آمد

عاقبت ادّعاهاى دروغين
در ايّامى كه على‏محمد در مكّه بود، بر اثر فعّاليت ملاّحسين بشرويه‏اى و ديگر گروندگان، كار او شهرتى گرفت. از اين رو، چون به ايران بازگشت، بى‏درنگ دستگير شد و علما در شيراز مجلسى آراستند و او را در معرض امتحان آوردند. اعتضاد السلطنه آورده است كه وى در اين مجلس صريحا نوشته‏هاى خود را وحى الهى، و افصح از قرآن(9) [!!!] و دين خود را ناسخ اسلام دانست و چون نتوانست دعوى خود را اثبات كند و بلكه اطوار نابخردانه داشت، چوبش زدند و وى نيز بر سر منبر از آن دعوى توبه كرد و آن گاه همان جا بازداشت شد. مدّتى بعد به سفارش و كوشش منوچهر خان معتمد الدوله گرجى، والى اصفهان، على‏محمد وارد اين شهر شد و چند ماهى به آسودگى سپرى كرد تا والى مرد. آن گاه علماى اصفهان به دربار نامه نوشتند و خواهان تنبيه على محمد شدند. حاج ميرزا آقاسى كه خود مشرب صوفيانه داشت و نمى‏خواست نسبت به اين دعاوى سخت‏گيرى كند، دستور داد او را به ماكو تبعيد كنند؛(10) اما به درخواست وزير مختار روس، كينياز دالگوركى ـ كه از بروز آشوب در قفقاز بيم داشت ـ على‏محمد را به قلعه چهريق در حدود اروميه بردند
بر اثر كوشش‏هاى بابيانى چون ملاّ حسين بشرويه‏اى و ملاّمحمد على بارفروش و سپس قرّة العين، كار «باب» بالا گرفت. آن گاه علاوه بر كسانى چون ملاّعبدالخالق يزدى و ملاّعلى‏اصغر مجتهد نيشابورى و ملاّمحمدتقى هراتى و ملاّمحمدعلى زنجانى، جمع قابل توجّهى گرد آمده، آماده شورش گشتند. پس به دستور دولت، على‏محمد را به تبريز بردند و مجلسى تشكيل دادند و علما و از جمله چند تن از علماى شيخى با او به گفت و گو پرداختند
از گزارشى كه ناصرالدين ميرزاى وليعهد در اين باره به محمد شاه نوشته، پيداست كه على‏محمد به رغم تكرار دعوى از پاسخ فرو ماند و در آخر هم خود را مسلمان و موحّد و اهل ولايت ائمّه خواند و توبه كرد و بخشايش خواست.(11) اما قيام و آشوب مسلّحانه‏اى كه در خراسان، مازندران، فارس، زنجان و ديگر نقاط توسط بابيان پديد آمد، دولت مركزى را به مقابله واداشت و آنان پس از چند جنگ خونين سركوب گشتند و چند تن از سران بابيه كشته شدند و برخى به حبس افتادند. اين آشوب‏ها و بيم دولت از گسترش آن سبب شد تا به دستور دولت ،على محمد را باز از چهريق به تبريز بردند و همراه يكى از يارانش به نام محمدعلى زنوزى در 27 (يا 28) شعبان 1266 ق اعدام كردند.(12) در برخى از منابع آمده است كه باب را پيش از قتل در مجلسى، نزد علما حاضر كردند و چون دعوى خود را تكرار كرد، حكم به قتلش دادند
(13)
4. وصايت و جانشينى باب
گزارش منابع بابى و بهايى نسبت به جانشينى على محمد شيرازى «باب» يكسان نيست. ميرزاجانى كاشانى(14) بعد از شرح اندوه باب در كشته شدن يارانش به «نوشتجات» ميرزا يحيى ـ كه همان ايام به باب رسيده بود ـ اشاره كرده و نوشته است كه باب بعد از خواندن اين نامه‏ها مسرور شد و سپس وصيت نامه‏اى براى يحيى فرستاد و در آن «نصّ به وصايت و ولايت فرمود
كنت دوگوبينو، وزير مختار فرانسه در ايران، نيز كه در آن سال‏ها در ايران بوده و جزئيات وقايع بابيان را ثبت كرده، ميرزا يحيى را جانشين باب دانسته و تأكيد كرده است كه اين جانشينى، بدون سابقه و مقدّمه صورت گرفت و بابى‏ها نيز آن را پذيرفتند
(15)
خواهر ميرزا حسينعلى، عزّيّه خانم، نيز كه خود از بابى‏ها بود، در كتابى به نام تنبيه النائمين(16) همين نظر را تأييد كرده است. در برابر، نبيل زرندى(17) از يك سيّاح ياد كرده كه به دستور باب براى اداى احترام به كشته شدگان قلعه طبرسى، به مازندران و از آنجا به تهران نزد ميرزا حسينعلى رفت و هنگام مراجعت،ميرزا حسينعلى نامه‏اى به برادرش ميرزا يحيى براى باب فرستاد، و او بى‏درنگ پاسخ داد. در اين پاسخ، به ميرزا يحيى توصيه شده بود كه در سايه برادر بزرگ‏تر قرار گيرد و در آن «كوچك‏ترين اشاره‏اى به مقام موهومى كه ميرزا يحيى و اتباعش قايل بودند، وجود نداشت». عبدالبهاء، فرزند ميرزا حسين‏على، در مقاله شخصى سيّاح(18) از زبان سياحى موهوم گزارش داده كه گزينش يحيى به جانشينى باب، از طراحى‏هاى ميرزا حسينعلى بوده است «كه افكار متوجّه شخص غايبى شود و به اين وسيله بهاءاللّه‏ محفوظ از تعرّض ناس مانَد
محيط طباطبايى به استناد گزارش‏هاى تاريخى و برخى قراين ديگر اظهار كرده كه اساسا موضوع «وصايت» براى باب مطرح نبوده و رهبرى بابى‏ها بعد از او به شيخ على ترشيزى معروف به عظيم رسيد و همو بود كه بابى‏ها را به منظور اجراى نقشه قتل ناصرالدين شاه قاجار به تهران فرا خواند.(19)

در هر حال، بنابر بيشتر منابع، بعد از اعدام باب، عموم بابيه به جانشينى ميرزا يحيى ـ كه باب او را «مَنْ يَعْدِلُ اسمه اسمَ الوحيد» خطاب كرده بود ـ معتقد شدند و چون در آن زمان يحيى بيش از نوزده سال نداشت، ميرزا يحيى حسينعلى زمام كارها را در دست گرفت
ميرزا حسينعلى در حدود هيجده سال، وصايت «باب» درباره ميرزا يحيى را قبول داشته و از اوامر و دستورهاى او به صورت ظاهر اطاعت و پيروى مى‏نمود. وى، حتى در كتاب «ايقان» كه پس از مراجعت از سليمانيه در بغداد نوشته شده است، در موارد زيادى به اشاره و كنايه از ميرزا يحيى تجليل و تمجيد نموده است، ولى كم كم مخالفت خويش با ميرزا يحيى را آشكار ساخت و ميرزا يحيى هم او را طرد نمود

5. ميرزا حسينعلى «بهاء» كيست؟
ميرزا حسينعلى (ملقّب به بهاء)(20) فرزند ميرزا عباس نورى مازندرانى ـ معروف به ميرزا بزرگ ـ در اول شوّال سال 1233 قمرى در تهران تولّد يافت. خاندان او از دهكده‏اى كوهستانى كوچك به نام «تاكر» از نور مازندران مى‏باشند
ميرزا حسينعلى، ادبيات و علوم مقدماتى را در تهران تحصيل نموده، و با عرفا و فضلا و نويسندگان (كه با پدرش رفاقت و دوستى داشتند) معاشرت داشته است. وى در حكومت قاجار به خدمت ديوان در آمد و برحسب آن كه شوهر خواهرش ميرزا مجيد، منشى كنسول روس بود، درك زير و بم كارها در روابط متقابل ويژه با سفارت خانه‏ها برايش ساده و آماده بود
وى پس از چندى به حلقات درويشان پيوست و مانند آنها، زلف و گيسوى بلند گذاشت وجبّه و كلاهى ترتيب داد
پس از آن كه آوازه دعوت سيد على محمد باب انتشار يافت، ميرزا حسينعلى دعوت او را شنيده، و به مسلك اصحاب او در آمده است وى كه در اين زمان 27 بهار از عمرش را سپرى كرده بود، به تبليغ و ترويج بابيت پرداخت و با ارتباطاتى كه با سفارت خانه‏هاى خارجى داشت، در هنگام ضرورت به سيّد باب كمك مى‏كرد

. آغاز دعوت ميرزا حسينعلى «بهاء»
در سال 1268 ناصرالدين شاه از طرف طرفداران سيد باب در تهران مورد سوء قصد و حمله قرار گرفت، ولى جان سالم به در برد پس از اين حادثه بابى‏ها مورد تعقيب قرار گرفته، عده‏اى از آنان دستگير و زندانى شدند. ميرزا بهاء نيز از جمله دستگيرشدگان بود و در تهران زندانى شد. وى پس از حدود يك سال زندانى در سال 1269 از زندان آزاد، و به كمك سفير روس به سوى بغداد حركت كرد
پس از يازده سال كه در بغداد اقامت داشته، در نتيجه شكايت اهالى و نفرت و مخالفت مردم در سال 1280 به دستور سلطان عثمانى ميرزا بهاء و جمعى از «بابيّه» به اسلامبول تبعيد مى‏شوند. آنان چهار ماه در اسلامبول توقّف داشته، سپس به «ادرنه» تبعيد شدند در سال چهارم اقامت در «ادرنه» ميرزا بهاء زمزمه دعوت به خويش را شروع كرده است. با آغاز دعوت ميرزا بهاء، اختلاف شديدى ميان او و برادرش ميرزا يحيى رخ داد. وى آشكارا اعلان نمود
«من همان شخص موعود باب «من يظهره اللّه‏» هستم، و ميرزا يحيى صبح ازل بايد از من پيروى كند و احكام و حدود «بيان متوقّف به تصديق و امضاى من است و من مسلك باب را نسخ نمودم

پيدايش فرقه «بهايى»
با آغاز دعوت ميرزا حسينعلى، رقابت دو برادر بر سر فرماندهى بر «بابيان» علناً آغاز و كم كم به اوج خود رسيده تا جايى كه طرفين يكديگر را تهديد به مرگ مى‏كردند. لذا، دولت عثمانى هر دو را به دادگاه كشانيد. دادگاه دستور داد هر يك از دو برادر با گروه پيرو خود به نقطه‏اى دور از هم فرستاده شوند. از اين جهت در سال 1285 به دستور سلطان عبدالعزيز، يحيى صبح ازل با خاندان و پيروانش به قبرس، و حسين على بهاء و طرفدارانش به عكّا (در سرزمين فلسطين اشغالى) تبعيد شدند
در همين ايّام بود كه براى تشخيص طرفداران آن دو، اطرافيان صبح ازل به فرقه «ازليه» و پيروان ميرزا حسينعلى بهاء، فرقه «بهائى» ناميده شدند و آنهايى كه به اين دو برادر ملحق نشدند، به نام قبلى «بابى» باقى ماندند
سرانجام رقابت و كشمكش بين دو برادر، به پيروزى ميرزا حسينعلى ختم شد و او توانست نظر اربابان استعمارگر خويش را به كارآيى و انجام وظيفه اوامر آنان جلب كند و برادر را از معركه بيرون سازد، لذا، به تدريج ميرزا يحيى صبح ازل به زوال گراييد و ازليه نيز براى ابد فراموش شدند

5/3. سرانجام دعوت ميرزا «بهاء»
وقتى كه ميرزا حسينعلى احساس كرد، دعوت او مؤثّر افتاد و عدّه‏اى بر گرد او حلقه زدند، نوع دعوتش را در مراحل مختلف زمانى تغيير داد. وى پس از ادّعاى «من يظهره اللّه‏» و مهدويت، دعوى «رجعت حسينى» و «رجعت مسيحى» نمود. و به تدريج سلسله صعودى اين ادّعاها به رسالت و شارعيت و حلول خدا در او با تجسّد و تجسّم خداوند (و بالاخره دعوى خداوندى «انا الهيكل الاعلى») منتهى شدلازم به ذكر است كه بهاء در بغداد و اسلامبول و ادرنه و نيز در عكا همواره با تقيّه و تظاهر به اسلام زندگى مى‏كرد تا خشم حكومت عثمانى عليه خود بر انگيخته نشود. وى در نماز جمعه عكّا شركت مى‏جست و ماه رمضان به روزه‏دارى تظاهر مى‏نمود و با اين حال، رابطه سرّى خود را با «بابيّان» ايران كه بعدها «بهائى» نام گرفتند، قطع ننموده و همواره مكتوبات و وحى‏هاى ادّعايى، يا تجلّيات «خدا منشانه»ى خود را براى آنان مى‏فرستاد يا باز مى‏گفت
وى بالاخره در سال 1892 ميلادى (حوالى 1310 هجرى قمرى) بعد از سال‏ها سكونت در عكّا به اسهال خونى مبتلا شد و درگذشت و در عكّا به خاك سپرده شد

. جانشينى پسر بعد از پدر
با مرگ ميرزا حسينعلى، بابيان و بهائيان در حالت صبر و انتظار به سر مى‏بردند تا اين كه پسر ارشد ميرزا حسينعلى به نام عباس افندى ـ كه بعدها «عبدالبهاء» لقب گرفت ـ تلاش گسترده‏اى را آغاز كرد و ضمن هدايت و رهبرى اين فرقه، به تبليغات فراگير دست زد. وى كه در محيط حكومت عثمانى و در داخل ايران مجالى براى تبليغ نمى‏يافت، در سال 1911 ميلادى به اروپا مسافرت نمود. و در سال 1912، نه ماه در آمريكا توقّف كرد و برخلاف رهبران پيشين، به جاى روسيه با انگلستان و سپس با آمريكا رابطه ويژه‏اى برقرار نمود. (تفصيل بيشتر اين مطلب، در بخش نقش و نفوذ استعمار در شكل‏گيرى و تداوم اين فرقه ضالّه خواهد آمد)

. رياست شوقى افندى و ديگر رهبران بهائيان
در سال 1921، با مرگ عبدالبهاء، شوقى افندى نوه دخترى ميرزا حسينعلى زعامت بهائيان را بر عهده گرفت كه تا 1957 ادامه يافت

بنا به نقلى، شوقى افندى پيش از مرگش، طرح تأسيس تشكيلاتى به نام «بيت العدل» را صادر كرد و چون مى‏دانست كه بعد از وى اين تشكيلات را بايد شخصى مطمئن اداره كند، «چارلز ميسن ريمن» آمريكايى را به جاى خود انتخاب كرد. از اين رو، وقتى كه شوقى افندى در سال 1336 ش (1957م) به طرز مشكوكى در لندن جان سپرد، «ميسن ريمن»، فرزند يكى از روحانيون كليساى اسقفى جاى وى را گرفت و خود را «شبان بهائيان» ناميده است. پس از او نيز افرادى همانند وى، رهبرى بهائيان را بر عهده گرفتند (و بدين ترتيب حركتى كه از يكى از محلاّت شيراز شروع شد، از ايالات متحده آمريكا سر بر آورد

از سوى ديگر، بهائيان ساكن در فلسطين اشغالى و كشورهاى ديگر همسايه، با نپذيرفتن رهبرى «ريمن»، يك گروه 9 نفرى را مسؤول بيت العدل (در حيفاى اسرائيل)، و رهبران بهائيان قرار دادند و به اين وسيله سمبل همكارى جهانى يهود و بهائيت عليه منافع ملت‏هاى شرق اسلامى اعلان موجوديت كرد
(21)

در سال‏هاى اخير، شخصى به نام جمشيد معانى، در اندونزى خود را «اسماء اللّه‏»، ناميده و ادّعاى رهبرى بهائيان را دارد. اعضاى محفل بهائيان پاكستان نيز به او پيوسته‏اند. او جملات عربى به شيوه سيد على محمد باب و بهاءاللّه‏ به اصطلاح به صورت آيات به زبان عربى نازل كرده است
(22)
ناگفته نماند كه بعد از مرگ شوقى افندى، اختلافات در رهبرى بهائيان، آنان را به دو جناح انگليسى طرفدار «روحيه خانم ماكسول» همسر شوقى، و «ميس ريمن» آمريكائى تقسيم كرد.(23)
اكثر بهائيان رهبرى ميسن ريمن را نپذيرفتند و در انديشه تقويت تشكيلات بهائيه بر آمدند كه با انتخاب هيئت نه نفره بيت‏العدل در سال 1382 ه.ق زعامت امور بهائيان به آنها سپرده شد

پی نوشت ها
(1) دايرة المعارف بزرگ اسلامى، ج 11، ص 34
(2) نقطة الكاف، حاجى ميرزا جانى كاشانى، ص 162، ليدن 1328 ه / 1910 م
(3) همان، ص 162
(4)ر.ك: كشف الحيل، عبدالحسين آيتى، ج 1، ص 163، 195
(5)تاريخ نبيل زرندى، ص 271 ـ 273
(6) كشف الحيل، همان، ج 1، ص 130؛ دانشنامه‏ى جهان اسلام، ج 1، ص 18
(7) دانشنامه جهان اسلام، ج 4، ص 34
(8) دايرة المعارف بزرگ اسلامى، ج 11، ص 35
(9) دايرة المعارف بزرگ اسلامى، ج 11، ص 34
(10)نامه حاجى ميرزا آقاسى به علما در كتابخانه شماره 1 مجلس شوراى اسلامى موجود است
(11)ر.ك: روضة الصفاى ناصرى، رضا قلى هدايت: 10 / 310 ـ 312، قم، 1339 ش؛ فتنه باب، اعتضاد السلطنه، به كوشش عبدالحسين نوايى، ص 15، 17، 20 و 23، تهران، 1351 ش. اصل توبه‏نامه كه براون آن را چاپ كرده، در كتابخانه شماره 1 مجلس شوراى اسلامى موجود است. ر.ك: سه مقاله، عبدالحسين نوايى، ص 131 ـ 132
(12)فتنه باب، همان، ص 33 ـ 73؛ روضة الصفاى ناصرى: 10 / 428، 433، 456 و 457
(13) متن فتواى علما در اعدام باب نيز در كتابخانه شماره 1 مجلس شوراى اسلامى موجود است
(14)ر.ك: نقطة الكاف، چاپ ادوارد براون، ص 238، 244
(15)همان، مقدّمه براون، ص 3
(16) ص 3 ـ 4، 28 ـ 32
(17)تلخيص تاريخ، ص 419 ـ 422
(18)مقاله سياح، ص 67 ـ 68
(19)گوهر، سال 6، ش 3، ص 178 ـ 183؛ ش 4، ص 271 ـ 277
(20) لقب «بهاء» از طرف قرة‏العين (زرين‏تاج دختر حاج‏ملاّصالح قزوينى) به ميرزاحسينعلى داده شده است
(21)ر.ك: خاتميت پيامبر اسلام، ص 67 ـ 69
(22)ر.ك: تاريخ جامع بهائيت، ص 24 ـ 25
(23) همان، ص 596


18:6 | منتظر |

جمعه دهم فروردین 1386

رهبران نامشروع تشکیلات بهائیت

اگرچه طبق الواح وصایای عبدالبها ‌،بیت العدل فعلی بدون سرپرستی و زعامت ولی امر منصوب ، اعتبار ومشروعیت ندارد ولیکن تشکیلات بهائیت برای رنگ ولعاب دادن به این سراب در سال ۱۳۴۲ (شش سال پس از مرگ شوقی افندی)و با عجله اولین بیت العدل را در لندن تشکیل داده ولی مرکزیت انرا به سرزمین غصب شده توسط اسرائیل منتقل نمودند . در اینجا به اسامی اعضای بیت العدل از زمان تشکیل تا کنون اشاره می شود.

اکنون این سوال مطرح است که چرا اکثر اعضای بیت العدل امریکایی هستند!!!!!

اعضاي انتخاب شده در دوره اول

جارلز ولكات (امريكايي) ، علي نخجواني(ايراني ) ، بوراكاولين(آمريكايي )، ايان سمپل(ايرلندي)، لطف اله حكيم (ايراني) ، دیویدهافمن(انگليسي)هوگ چانس (امريكايي) اموس گيسبون (آمريكايي) هوشمند فتح اعظم ( ايراني)

اعضاي انتخاب شده در دوره دوم

علي نخجواني (ايراني) پورا کاولين( آمريكايي)،چارلز ولكات(آمريكايي)،اموس گيسبون (آمریكايي)، دیويد هافمن(انگليسي) ، لطف اله حكيم ( ايراني) هوشمند فتح اعظم (ايرا ني) ، هوگ چانس( آمريكايي)، ديويد روح (آمريكايي)

اعضاي انتخاب شده در دوره سوم


علي نخجواني ( ايراني )، هوشمند فتح اعظم (ايراني ) ، اموس گيبسون (آمريكايي) دیويد هافمن (انگليسي)پورا كاولين ( آمريكائي ) هوگ چانس ( آمريكايي )، ايان سمپل
، چارلز ولكات( آمريكائي )ديويد روح (آمريكايي)

اعضاي انتخاب شده در دوره چهارم

 علي نخجواني و هوشمند فتح اعظم ( ايراني) ، ايان سمپل (ايرلندي) ، اموس گيبسون (آمريكايي) ، ديويد روح (آمريكايي)دیويد هافمن (انگليسي) بوراكاولين(آمريكايي) چارز ولكات (آمريكايي)، گلنفورد ميشل(آمريكايي)

اعضاي انتخاب شده در دوره پنجم

 علي نخجواني و هوشمند فتح اعظم ( ايراني )، ايان سمپل ( ايرلندي)، هوگ چانس ( آمريكايي)ديويد روح (آمريكايي) گلنفورد ميشل(آمريكايي)، چور گاولينا(امريكايي)چارز ولكات ( آمريكايي )

اعضاي انتخاب شده در دوره ششم

 علي نخجواني ، اديب طاهرزاده، وهوشمند فتح اعظم(ايراني )، ايان سمپل ( ايرلندي)گلنفورد ميشل (آمريكايي)،ديويد روح ( آمريكايي ) ، داگلاس مارتين(كانادايي)هوپردانبار(آمريكايي) ، دكتر پيتر خان (هندي)

اعضاي انتخاب شده در دورهفتم

علي نخجواني ،اديب طاهر زاده و هوشمند فتح اعظم ( ايراني) ، ايان سمپل ( ايرلندي ) ، گلنفورد ميشل( آمريكايي)، ديويد روح ( آمريكايي) ،داگلاس مارتین (آمريكايي)، پيتر خان ( هندي) هوپر دانبار(امریکایی)

اعضاي انتخاب شده در دوره هشتم

علی نخجوانی ادیب طاهرزاده، هوشمند فتح اعظم وفرامرز ارباب(ايراني) گلنفورد ميشل (آمريكايي) ، هوپر دانبار(آمريكايي) ايان سمپل (ايرلندي) داگلاس مارتين(کانادایی)پيتر خان ( هندي)

اعضاي انتخاب شده در دوره نهم

 فريدون جواهريان و فرزامرز ارباب( ايراني) هوپردانبار(آمريكايي)گلنفورد ميشل(آمريكايي) داگلاس مارتين(كانادائي)،ايان سمپل (ايرلندي)، كاريزبازنر(امریکایی ) هارموت گروسمن(امریکایی ) پیترخان(هندی)

«مقايسه مليت انتخاب شوندگان هيأت دوره گذشته بيانگر نكات مهم و قابل توجهي است كه در اينجا به بخشي از اين نكات اشاره مي شود»

 1-طي دوره هاي اول تا چهارم انتخابات اعضاي بيت العدل ، تعداد افراديكه داراي مليت آمريكايي مي باشند، حائز اكثريت بوده وطي اين سالها، سير صعودي را بدنبال داشته است

از چهل و چهار درصد در دوره اول به 55 درصد در دوره هاي سوم و سوم وچهارم و 67 درصد در دوره پنجم افزايش يافته است ولي اين روند از دوره ششم سير معكوسي را طي نموده وشاهد ان حضور آمريكائيان طي دوره اخير هستيم به گونه ايكه از 67درصد در دوره پنجم به 33 درصد در دوره هاي ششم وهفتم و 22 درصد در دوره هشتم كاهش يافته است

مليت ايراني پس از آمريكادومين جايگاه را در ميزان موفقيت حضور در بيت العدل را دارا است ولي دقيقا" بر خلاف آمريكاييها كه طي پنج دوره اول تعداد آنها در ميان منتخبين بيت العدل سير صعودي داشته و از دور ششم تا هشتم تعداد آنها كاسته شده تعداد ايرانيان منتخب بعنوان عضو بيت العدل ، طي سالهاي اخير نسبت به دوره هاي اول رشد داشته است. به گونه ايكه در دوره هاي اول و دوم 33 درصددوره هاي سوم وچهارم، پنجم 22 درصد دوره هاي ششم وهفتم 33 درصد و دوره هشتم 44 درصد را نشان مي دهند . نمودار فراواني درصد ايرانيان انتخاب شده براي عضورت در بيت العدل طي هشت دوره گذشته 3- متوسط حضور آمريكائيان در بيت العدل چهل وشش درصد و متوسط حضور ايرانيان سي درصد بوده است و بر این اساس طي نه دوره گذشته بيت العدل با محوريت بهائيان ايران وآمريكا مدیريت مي شده است

درآخرين دوره انتخابات بيت العدل ( دوره هشتم ) بالاترين درصد تعداد منتخبين ( 44 درصد) ايراني بوده اند

در ميان اسامي منتخبين بيت العدل طي هشت دوره گذشته ، سه نفر در همه دوره ها موفق به حضور در بيت العدل شده اند، كه دو نفر آنان به نامهاي علي نخجواني و هوشمند فتح اعظم، ايراني و يك نفر به نام ايان سمپل ايرلندي بوده است

در تمامي انتخابات نه دوره گذشته بيت العدل كه به موجب آن در هر دوره پنج ساله، نه نفر به عنوان عضو بيت العدل ، انتخاب شده اند، تنها شانزده نفر موفق به جلوس بر كرسي بيت العدل شده اند و بطور متوسط در هر سال تنها يك نفر تغيير كرده است . بعبارتي ديگر در هر دوره هشت نفر از اعضاي دوره قبل ويك نفر جديد به بيت العدل راه يافته اند ، اين امر به خوبي بيانگر نمايشي بودن چنين انتخاباتي مي باشد

- از ميان شانزده ، عضو يكه طي هشت دوره انتخابات گذشته، به بيت العدل راه يافته اند، هفت نفر آمريكائي ( الياس گيبسون ، چارلز ولكات ،پورا كاولين، هيوچانس ، ديويد روح، گلنفورد ميشل ،هوير دانبار ) پنج نفر ايراني ( علي نخجواني ، هوشنگ فتح اعظم، اديب طاهرزاده ، فرامرز ارباب ، لطف اله حكيم) ، يك نفر ايرلندي ( ايان سمپل ) يك نفر انگليسي ( دیويد هافمن) ويك نفر هندی (يپتر خان) ويك نفر كانادائي ( داگلاس مارتين) بوده است

در دوره اول انتخابات بيت العدل ، چهار نفر آمريكائي سه نفر ايراني، يك ايرلندي و يك انگليسي ، در دوره دوم انتخابات ، پنج نفر آمريكائي، سه نفر ايراني ويك نفر انگليسي ، در دوره سوم پنج نفر آمريكايي ، دونفر ايراني، يك نفر انگليسي و يك نفر ايرلندي ، در دوره چهارم ، پنج نفر آمريكائي ، دو نفر ايراني يك نفر انگليسي ويك نفر ايرلندي ، در دوره پنجم ، شش نفر آمريكائي دونفر ايراني و يك نفر ايرلندي ، در دوره ششم سه نفر آمريكايي ، سه نفر ايراني ، يك نفر ايرلندي و يك نفر كانادائي و يك نفر هندي ، در دوره هفتم سه نفر آمريكايي ، سه نفر ايراني يك نفر ایرلندي يك نفر كانادائي و يك نفر هندي ، در دوره هشتم ، چهار نفر ايراني، دو نفر آمريكايي ، يك نفر ايرلندي يك نفر هندي و يك نفر كانادائي و در دوره نهم دو نفر ايراني ( فرامرز ارباب وفريدون جواهريان) يكنفر هندي (پيتر خان )يك نفر كانادائي ( داگلاس مارتين) يك نفر ايرلندي ( ايان سمپل) نمودار فرواني تعداد افراد ميليتهاي مختلف كه طي نه دوره انتخابات

چنانچه در آمار مزبور آمده است ، امريكائيان وايرانيان تمامي دوره ها اكثریت مطلق كرسي هاي بيت العدل را تصاحب كرده اند در كنار دو مليت ايراني و آمريكائي، يك نفر مليت انگليسي طي دوره هاي اول تا چهارم ، يك نفر مليت ايرلندي ، در تمامي هشت دوره يك نفر مليت هندي در دوره هاي ششم تا هشتم يك نفر مليت كانادائي نيز در دوره هاي هشتم تا چهارم حضور داشته اند.


16:57 | منتظر |

چهارشنبه هشتم فروردین 1386

بخوانید وبیندیشید.....

      در اين قسمت به گوشه ای از دستورات متعالی باب و بها (پيغمبرانی که ادعا مي کردند تعاليمی متعالی و مطابق با درک و فهم و نيازهای جديد بشر امروزی نازل نموده اند) می اندازيم:

      در اينجا ليستي از دستورات مدرن اين گروه را براي عصر مدرن امروزي باز هم از منابع اصلي ايشان مي آورم و همينجا همه علماي بیت العدل آنها را (كه البته كلمه علما براي يك گروه سياسي ورشكسته اصلا صحيح نيست) به مناظره فرا ميخوانم. مرد باشيد و بياييد مناظره كنيد، هيچ پيش شرطي هم ندارم. و اما دستورات بهائیت كه احتمالا نسل جديدشان اجازه ديدن آنرا نداشته اند:

      دستور اول از كتاب اقدس و نيز در تاييد همان دستور كه در كتاب بيان آمده بود: دختر دهاتي مهريه اش 19 مثقال نقره و دختر شهري 19 مثقال طلا است! اين دستور متمدنانه ريشه در ادعاي برابری انسانها و نیز وحدت عالم انسانی دارد در اين دين دارد، با اين تفاوت كه حتي بين دو دختر شهري و دهاتي تفاوت بين طلا و نفره فرض گرديده است!

      يك مورد ديگر را ببينيد كه در همين كتاب اقدس ميرزا حسينعلي مينويسد: اگر كسي به دختري زنا كرد جريمه او نه مثقال طلاست و حال آنكه زناي محصنه (كه بدتر هم هست)، حكمي ندارد. خنده آور تر اینکه جناب عباس افندی (عبد البها) که تحصصش در اصلاح و تفسیر احکام ناقص و خرابکاریها و اغلاط پدرش بود ( و به عقیده برخی نویسندگان بدون اگر وی نبود امروز از بهائیت هیچ اثری نبود!) در اصلاح این حکم ناقص و جهت خالی نبودن عریضه چنین میگوید که: کسی که زنای محصنه کند حکمش این است که: "فاقد روح انسانی" است!!!

      ديني كه در جايي مراجعه به طبيب حاذق را مقرر داشته، در تناقضگويي آشکار كه در صفحه سيصد و بيست و سه كتاب بيان فارسي آمده استعمال دارو را مطلقا حرام اعلام كرده است. جوانان بهايي يادشان باشد اگر پدرشان يا مادرشان در حال مرگ هم بودند حق مصرف دارو را ندارند در عین حال حتما به پزشک حاذق مراجعه نمایند!

      وقتی صفحه چهل و نه کتاب مقدس بیان (عربی) نوشته علیمحمد باب را میخواندم به این آیات مقدس و متعالی برخورد کردم که باعث بهت و حیرت من از اوج مفاهیم متعالی در آیات این کتاب مقدس بود: "سوار گاو نشويد و شیر خر نخوريد" ... "تخم مرغ را قبل از پختن به جايی نزنيد که می شکند و ضايع می شود. ما تخم مرغ را روزی نقطه اولی قرار داديم، شايد شما شکر کنيد."!! قطعا اين آيات متعالی که نشانه اعجاز در کتاب بيان عربی می باشد کلام خداست و کل نيازهای جامعه متمدن جهانی را بر طرف نموده است!!.

      و بشنويم از دستور ميرزا عليمحمد در صفحه دويست و هشتاد و شش كتاب بيان فارسي كه نظافت بدن را اينگونه تکلیف ميكند كه "ميتوانيد (در نسخه اوليه: بايد) هر فردي حد اكثر در هر دوازده يا چهارده روز يكبار موي كل بدن خود را كه بگيرد و سپس تمام بدن را با حنا رنگ كند!"  البته كل بدن شامل سر و صورت هم هست! ما كه حرفي نزديم، فقط خواهش ميكنيم اين دستور را اگر نميخواهيد عمل كنيد به ساير اديان هم نسبت ندهيد. در اسلام اصلا چنين دستوراتي نيست كه موي همه بدن را بزنيم!

      در كتاب اقدس جناب خدا (میرزا حسینعلی) فقط زن پدر را براي ازدواج حرام كرده و براي سايرين حكمي ندارد، و آنچه حكمي ندارد و ممنوع نشده حلال است. پسران بهايي ميتوانند با خيال راحت با خواهر و مادر خود ازدواج كنند و مطمئن باشند كه خلاف دين عمل نكرده اند و اگر بهاالله خداست هيچ ايرادي بر آنان نخواهد گرفت. البته اگر تا حالا اين مورد را امتحان نكرده ايد که متاسفانه شواهد خلاف آنرا نشان می دهد! مغالطه هم نکنید و نگویید بقیه ازدواجها قبل از بهائیت هم حرام بوده (در اسلام) و لذا احتیاجی به گفتن نداشته چون ازدواج با زن پدر هم در اسلام حرام بود! ضمنا نمیتوانید ادعا کنید که بهائیت در دورانی آمده که مردم با عفل خود میفهمیدند که ازدواج با خواهر و مادر حرام است چون مردم میدانند که زن پدر هم مادر است و مطمئنا با عقلشان می فهمند که با مادر ازدواج نکنند. پس دو حالت پیش می آید: یا حکم ناقص است و یا حکم بی فایده است. البته احتیاج به استدلال هم نداشت: کپی شناسنامه حد اقل 200 بابی و بهائی را که پدر و مادر قیل از ازدواج خواهد و برادر بوده اند در دست داریم. مناظره کنید نشانتان می دهیم.

      و بشنويد از درگيری های این خدايان با اهل بيت خود! کسانی که با شعار صلخ عمومی وحدت عالم انسانی و دهها شعار عوام فريبانه ديگر برای نجات جامعه بشری اعلام ظهور نموده اند در کتب خويش به يکديگر القابی را نسبت می دهند که شايسته شئونات خدايی آنها و شعارهای اساسی شان مخصوصا شعار "صلح عمومی" نبوده است: از خطابه مشهور بها الله که در آن برادر خويش را الاغ معرفی نمودند بسيار شنيده ايد. در الواح وصايای عبد البها نیز وی برادرش را که با او در جانشينی پدر رقابت داشت با کلمات: "سگ، خوک، سوسک، کلاغ، روباه، کرم خاکی، خفاش و پشه" توصيف نموده است. اين در حالی است که خود را "بلبل و طاووس" معرفی می نمايد. در کتاب مائده آسمانی نیز خطاب به يحيی ازل وی را حرامزاده را بکار می برد. البته برادرش نيز اين کلمات رکيک را بی پاسخ نگذاشته و وی را "گوساله و الاغ دو پا" می خواند. اميدوارم پيغمبران و خدايان آينده اين فرقه از ميان مردمان با فرهنگ تر و ترجيحا شمال شهر انتخاب شوند تا مشکلات اين چنينی پیش نيايد!

      اشراق خاوری نیز در کتابش به نقل از شوقی افندی می نويسد: "همسر دوم باب مورد دست درازی يحيی ازل قرار گرفت و چون او را نپسنديد، وقف مريدانش کرد." این بود آئین و ديانت متعالی بهائیت!!!

       در كتاب اقدس جناب خدا!!! (حسينعلي) و كتاب بيان خداي قبلي!!! (عليمحمد) از اين احكام مترقي زياد است، فقط كافي است كه بگذارند بخوانيد و يادتان باشد روز مناظره هم بياوريد چون اگر ما آورديم شما قبول نميكنيد و ميگوييد كتب در دست مسلمانان تحريف شده است!


23:36 | منتظر |

یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385

طرح روحی3

محرمانه بودن فعاليت ها
براساس رهنمودهاي طرح روحي، هويت كليه افراد جذب شده به جلسات دعا بايد كاملاً سرّي و مكتوم بماند. اين تأكيد كه بي شباهت به عملكرد عمليات گروهك منافقين نيست تا آن حد است كه حتي افراد بهايي مقيم ايران نيز نبايد در جريان اين امور قرار گيرند. خانجاني سركرده شماره يك بهائيان ايران در ابلاغ خود به خانواده ها و مراكز بهايي مي گويد:
«نكته بسيار مهم اين است كه اسامي محبين كه وارد اقدامات اساسي مي شوند، بايستي مكتوم بماند و به ساير احبأ معرفي نشوند. »
براساس اولويت تشكيلات بهائيت در ايران، كليه مؤسسات تحت پوشش، از جمله «مؤسسه تربيت امري»، بايد در خدمت مؤسسه آموزش مردمي قرار گرفته و از ارديبهشت 1384 علاوه بر انجام امور ذاتي خود، عملاً مأموريت هاي جديدي با هدف جاسوس پروري به نفع رژيم صهيونيستي اسرائيل و جذب هر چه بيشتر غير بهائيان فراهم نمايند.
در آذرماه 1383 نيز جلساتي در دبي برگزار شد و هجده نفر از مسئولان مؤسسات آموزشي ايران در آن شركت جسته و سه تن از مشاوران قاره اي اين فرقه ضاله در اين جلسات سخنراني كردند. مهمترين موضوعي كه در اين جلسات مطرح گرديد، اين نكته بود كه:
«اصلي ترين دليل جهت تغيير رويكرد تشكيلات جهاني بهايي در كشورهاي اسلامي و ايران، تحولات منطقه خاورميانه مي باشد. »
اگر در زمان سيد علي محمد شيرازي (باب) و ميرزا حسينعلي نور كجوري (بهاءالله)و عباس افندي (عبدالبهاء) انگليسي ها و تا حدودي روس ها حاميان اصلي بهائيان بودند، در زمان شوقي رباني - كه به جانشيني عباس افندي برگزيده شد، كم كم پاي آمريكايي ها هم به عرصه حمايت از بهائيان باز شد. بهره برداري از او با حضور روحيه ماكسول - همسر شوقي رباني - و يك كشيش آمريكايي كه ظاهراً بهايي شده بود، دستيابي به اين هدف را تسهيل مي كرد. اما بعد از پيروزي انقلاب اسلامي، آمريكا نه تنها صريحاً حمايتي همه جانبه از بهائيان مي كند، بلكه از طريق نفوذ بر رهبران بهايي كنوني جهان از آنان خواسته است تا رسالتي معنوي به آمريكا بدهد و سران و رهبران بهايي نيز كه در طول تاريخ جيره خوار استعمار و قدرت هاي استعماري بوده اند، به اين خواسته آمريكا تن داده اند. تا آنجا كه بالاترين مقام بيت العدل حيفا براي آمريكا نقش ويژه اي قائل مي شود و رسماً اعلام مي دارد كه: «دست پروردگار براي ايالات متحده سرنوشتي روحاني مقرر فرموده است كه بكوشد تا جهان را طرح و ساماني نو در اندازد. . . »
آيا اين گفته هاي بالاترين مقام بهائيت همان حرف هاي جرج بوش و يارانش و در يك كلام در تأييد همان ادعاهاي «نئوكان»ها در ارتباط با نظم نوين جهاني نيست كه به اصطلاح دموكراتيزه كردن خاورميانه و كشورهاي اسلامي را در شمار مهمترين وظايف و رسالت هاي خوداعلام مي نمايد و مي كوشد تا به قيمت اشغال سرزمين هاي اسلامي و كشتن مسلمانان و تخريب و ويران كردن زيرساخت هاي اقتصادي آنان، برنامه هاي استعماري خود را به سرانجام برسانند و آيا براساس اسناد موجود، آزار و اذيت ملت هاي مسلمان و راندن جوانان شيعه به سمت «از خودبيگانگي» (اليناسيون) را در شمار اهداف استراتژيك و راهبردي بهائيان نمي باشد؟ در همين رابطه توجه خوانندگان روزنامه را به يكي از اسناد انتشار يافته ساواك در 18 ارديبهشت سال 1350 به نقل از جلد اول كتاب آقاي قيام پانزده خرداد به روايت اسناد ساواك، جلب مي نمايم:
«جلسه اي با شركت 9 نفر از بهائيان ناحيه پنج شيراز در منزل آقاي فرهنگ آزادگان و زير نظر آقاي لقماني تشكيل گرديد. بعد از قرائت نامه آقاي لقماني در امور ادبان جهان و آمار آنها و شهداي بهائيت سخن گفت. وي اضافه كرد: آقايان بهائيان بهتر است بيشتر مطالعه نمايند و از روي حقيقت قضاوت كنند كه امروز آزادي بيشتري دارند، يعني چه؟
در زمان قديم احبّا ]پيروان فرقه ضاله ي بهائيت[ نمي توانستند بگويند ما بهايي هستيم، اكنون از آمريكا و لندن صريحاً دستور داريم در اين مملكت مد لباس و بي حجابي را رونق دهيم كه مسلمانان]![ نقاب از صورت بردارند. به طوري كه من مطالبي در منزل آقاي معتمد قرائت كردم، تمام دختران و پسران بهايي خوشحال شدند. در ايران و كشورهاي مسلمان ديگر هر چه مي توانيد با پيروي از مد و تبليغات، ملت اسلام را رنج دهيد، تا آنها نگويند امام حسين (عليه السلام) فاتح دنيا بوده و علي (عليه السلام) غالب دنيا. البته بهائيان هم تصديق دارند، ولي نه براي قرن اتم، اتمي كه به دست بهائيان درست مي شود. اسلحه و مهماتي به دست نوجوانان ما در اسرائيل ساخته مي شود. اين مسلمانان آخر به دست بهائيان از بين مي روند و دنياي حضرت بهاءالله رونق مي گيرد!»(2)
سندي كه ملاحظه فرموديد، مربوط به سال هاي نخستين دهه 1350 است. سال هايي كه حاكميت و قدرت اداره كشور و فرمان «ماشين حكومتي» ايران در دست بهائيان بود و غير از اميرعباس هويدا - نخست وزير وقت - افزون بر ده وزير بهايي در كابينه و هيأت دولت حضور داشت و اكثر مديران ارشد و مياني كشور نيز بهايي بودند و به موجب همين سند وظيفه داشتند تا جامعه ايران، بويژه نيروهاي فعّال و بالنده آن - يعني جوانان اين مرز و بوم را از درون تهي كنند و از طريق رواج مدهاي متضاد و با فرهنگ و مدنيت اسلام، بويژه اهل تشيع، مردم و جوانان اين آب و خاك را به سمت «از خودبيگانگي» برانند و تا آنجا كه در توان دارند در جهت تضعيف قهرمانان جهان اسلام، نظير حضرت علي (عليه السلام) و حضرت حسين (عليه السلام) - كه بشريت آنان را به عنوان قهرمانان مبارزه با ظلم و نابرابري مي شناسد- تبليغات منفي راه بيندازند.
براساس ديگر مفاد اين سند، بهائيان شادماني خود را از اينكه رژيم اشغالگر قدس موفق به ساختن برخي از سلاح هاي كشتار جمعي نظير بمب اتمي شده است، پنهان نمي دارند. از اينكه يك يا دو يهودي بهايي شده در جمع سازندگان اينگونه بمب ها حضور دارند، به خود مي بالند. اما همين بهائيان ايراني امروزه در كانال هاي ماهواره اي تلويزيوني و راديويي كه آمريكاييان در اختيارشان گذاشته اند تلاش دانشمندان ايراني براي دستيابي به دانش اتمي را «دادن تيغ به كف زنگي مست» معرفي مي كنند و همراه متحدشان صهيونيسم جهاني به جار و جنجال جهاني روي مي آورند، تا شايد از اين طريق لحظه اي در روند پيشرفت ملت مسلمان ايران ايجاد وقفه و ترمز كنند. در سالي كه ملت ايران از روزي كه با امام خميني(ره) بيعت كرده، تصميم به پاكسازي ايران از اين عناصر وابسته و ساختن سرزمين آباد و آزاد و مبتني بر اسلام و عزت مسلمين گرفت و من يقين دارم كه در اين عرصه با توفيق مواجه خواهد شد.
اين بود خلاصه اي از طرح روحي كه به اطلاعتان رساندم. جهت ثبت در تاريخ تا آيندگان اين آب و خاك بدانند كه اين حزب سياسي بهايي و اين جرثومه فساد - كه خود نيز تا دو سال پيش عضو فعالي از آنان بودم - براي منافع خود حتي به مردم كشور خود هم از پشت خنجر مي زند.
مدارك و شواهد موجود حكايت از اين دارد كه اين فرقه امروز در نقش عقبه و دنباله رو امپرياليسم و صهيونيسم جهانخوار عمل مي كند، آيا اين امر با ادعاي رهبران بهايي كه برغير سياسي بودن فعاليت هاي بهائيان تأكيد دارند و به گفته بهاءالله كارهاي سياسي را در شمار افعال حرام مي دانند، تناقض ندارد.
نگاهي به تحركات بهائيان در كشورهاي آسياي ميانه، قفقاز و افغانستان و عراق و تلاش هاي تبليغاتي آنان در اين مناطق، همگي حكايت از سياسي كاري هاي آنان همراه با دشمني ديرينه با اسلام و شيعه دارد.
با تشكر و احترام: امضاء محفوظ
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
2- دكتر جواد منصوري، قيام پانزده خرداد به روايت اسناد ساواك، جلد اول، ص .322


16:18 | منتظر |

یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385

طرح روحی 2

ماهيت و اهداف طرح روحي
«طرح روحي» توسط يكي از بهائيان مهاجر ايراني به نام روحي ارباب، چند سال قبل طراحي شد. پس از بررسي و تصويب «بيت العدل حيفا» - به عنوان بالاترين نهاد تصميم گيرنده فرقه ضاله بهائيت در سطح جهان - به عنوان يك طرح آزمايشي در كشور كلمبيا اجرا گرديد.
اين طرح در جريان اجراي آزمايشي آن در كلمبيا كه مدت ده سال به طول انجاميد، به طور مستمر و مداوم ارزشيابي مي شد و نتايج اين بررسي ها و ارزيابي ها در اختيار مركزيت بهائيت (بيت العدل حيفا) قرار مي گرفت.
سرانجام «بيت العدل حيفا» پس از پايان مرحله ده ساله آزمايشي اين طرح، تصميم گرفت، تا «طرح روحي» به عنوان يك «راهنماي عمل» به تمام محافل بهايي ابلاغ شود و موارد مطرح شده در آن مورد اجرا قرار گيرد.
يكي از مهمترين اهداف «طرح روحي» ايجاد بسترهاي لازم براي افزايش آمار تعداد بهائيان است و مسئولان مركزيت بهائيت براي ايجاد سهولت در دستيابي به اين هدف، با يك برنامه ريزي گسترده، مؤسساتي را تحت عنوان «مؤسسه آموزشي» در كشورهاي مختلف ايجاد كردند كه براساس آخرين آمارهاي منتشره از سوي مركزيت بهائيت تعداد اينگونه مراكز آموزشي بيش از يكصد مركز مي رسد.
مركزيت بهائيت براي دستيابي به اهداف «طرح روحي» زمان بندي هاي مشخصي را معين كرده اند كه شامل «نقشه هاي پنج ساله» و «نقشه هاي چهار ساله» است كه بعد از آن نيز يك نقشه دوازده ماهه و يك نقشه پنج ساله در نظر گرفته شده است. شعار اصلي نقشه پنج ساله «دخول افواج مقبلين» نام دارد. مؤسسات آموزشي كه بهائيان در ارتباط با «طرح روحي» ايجاد كرده اند، افزون بر هيأت مديره، زير نظر مشاور قاره اي بهائيت كه از سوي «بيت العدل حيفا» معرفي و تأييد شده است، اداره مي گردد. تبليغات فرقه بهائيت در كشورهاي اسلامي، بويژه خاورميانه به دليل حساسيت هاي خاصي كه در مورد آن وجود دارد، براساس يك استراتژي ويژه اي كه از سوي مركزيت بهائيت بدان نام «استراتژي خاموش و پنهان» داده شده، اداره مي شود و براي تحقق اهداف اين استراتژي در كشورهاي مسلمان زمان بيشتري در نظر گرفته اند و تا سال 2021 ميلادي براي رسيدن به اهداف مورد نظر وقت و فرصت معين كرده اند. فعاليت «طرح روحي» در ايران سه سال قبل با پيام 26 نوامبر 2003 ميلادي بيت العدل حيفا آغاز شد. شيوه فعاليت اجرايي «طرح روحي» با فعاليت هاي گذشته بهائيان ايران تفاوت اساسي دارد.
فرقه ضاله بهائيت به امر تبليغات، بهاي زيادي مي دهد و هر سال ميليون ها دلار هزينه كارهاي تبليغاتي مي كند.براي بهائيان اثر تبليغات منفي، نيز به اندازه تبليغات مثبت حائزاهميت است و از رهگذر همين اعتقاد است كه بيت العدل حيفا، افزون بر ميليون ها دلار هزينه براي خريد «فضا» و «وقت» از ماهواره هاي گوناگون و كمك هاي چشمگير به تلويزيون هاي ماهواره اي، مدتي است كه تبليغات رذيلانه اي را درباره اعزام دختران ايراني به شيخ نشين هاي خليج فارس، راه انداخته است. من ترديد ندارم كه اگر درباره گروه هايي كه اينگونه دختران را به سوداي بردن به اروپا و آمريكا مي فريبند و آنها را به مراكز فحشا در «دبي» و ديگر نقاط به بيگاري كثيف وا مي دارند، تحقيق شود، بدون ترديد با اين واقعيت مواجه مي شويم كه تمام گروه هاي فعال در اين كار ضدانساني، بهايي هستند. مديران و كاركنان اينگونه گروه ها، با مأموريت از سوي «بيت العدل حيفا» و با هدف بدنام ساختن جمهوري اسلامي - به عنوان «تبليغات منفي» و يك برنامه كارشناسانه از پيش تدوين شده به اين اقدامات روي آورده اند. «بيت العدل حيفا» كوشيده است، تا در اين دور از فعاليت جديد و در اجراي «طرح روحي» در حد و اندازه يك «اپوزيسيون فعال» موضع بگيرد و اين امر را مي توان از پيام 26 نوامبر 2003 «بيت العدل حيفا» دريافت.
در حقيقت با ارسال اين پيام و آغاز اجراي «طرح روحي» در ايران، فرقه ضاله بهائيت شيوه ي تبليغاتي جديدي را در برخورد با نظام اسلامي ايران در پيش گرفته است. به زعم خودشان شيوه اي هجومي. به همين مناسبت در سال 1380 سيزده نفر از بهائيان به اصطلاح مستعد، زير پوشش هاي مختلف از ايران به امارات متحده عربي - «دوبي» - رفته و در آنجا دوره هاي آموزشي كتاب هايي را كه براي اجرايي كردن «طرح روحي» تدوين و تأليف شده است آغاز كردند.
اعزام مبلغين به «دوبي» با اين هدف صورت مي پذيرد:
1- فراگيري چگونگي تبليغ گسترده و مخفيانه در جمهوري اسلامي ايران.
2- فراگيري راه هاي جديد فريب مسلمانان شيعه ايراني.
3- فراگيري چگونگي انتخاب هدف يا سوژه بي آنكه گرفتار افراد مؤمن و مأموران اطلاعاتي شوند.
رفت وآمد سالانه صدها هزار مسافر كه براي خريد و تفريح به «دوبي» مي روند، زمينه اي مناسب و دلخواه براي سركردگان «بيت العدل حيفا» است. «دوبي» در حقيقت به شكارگاه آنان براي صيد نيروهاي ناآگاه جديد مبدل شده است.
براي اجراي طرح روحي تاكنون هفت عنوان كتاب تأليف و آماده شده است كه عناوين برخي از كتاب ها عبارتند از: كتاب گفتگوهاي هدفمند با غير بهائيان، تاريخ بهائيت، آموزش و نحوه تبليغ بهائيت و كتابي براي مبلغان فرقه.
مركزيت بهائيت در حيفا توصيه كرده است كه در ايران به دليل حاكميت نظام اسلامي و وجود شرايط خاص، طرح روحي از سن 16 سالگي آغاز شود و كودكان بهائي از سن 12 تا 15 سالگي و در صورت امكان به همراه بزرگترهايشان با هدف فريبكاري به كارهاي خيريه و عام المنفعه نظير عيادت از بيماران در بيمارستان ها، نظافت و پارك هاي محل و معابر كوهستاني، مراجعه به آسايشگاه سالمندان و كمك به سالخوردگان بپردازند.
در ارديبهشت 1383 بخشي از طرح روحي - كه مربوط به آموزش راهنمايان و مبلغان بود، به پايان رسيد و تعدادي راهنما آماده فعاليت شدند. به همين سبب و بنا به دستور «بيت العدل حيفا» حركت و هجوم تبليغاتي بهائيان به بيرون و به سمت جوامع غيربهايي آغاز شد. در همين زمان خانجاني - نماينده ارشد بيت العدل و فرد شماره يك و مرجع بهائيان در ايران - طي ابلاغيه اي رسمي به كليه بهائيان ايران تأكيد كرد كه:ما نبايستي فقط به دوستاني اكتفا كنيم كه از قبل در زمره دوستان درآمده اند، زيرا اين امر به علت محدود بودن دايره اين دوستي ها، ناچاراً به تدريج اقدامات ما را محدود و متوقف خواهد نمود و بايستي با طرح دوستي ها و صميميت هاي جديد و پس از حصول اطمينان از طريق معاشرت هاي خانوادگي و گفتگوهاي هدفمند، دايره دوستان مطمئن خود را مرتباً اتساع ببخشيم تا امكان لازم براي يافتن نفوس مستعده فراهم گردد. »
اين ابلاغيه سركرده بهائيان ايران، عملاً به بيرون اين فرقه ضاله دستور مي دهد كه از طريق نفوذ در خانواده هاي ايراني و از رهگذر تبليغات، بر دامنه و تعداد بهائيان مقيم ايران بيفزاييد.
پس از ابلاغ پيام 26 نوامبر 2003 بيت العدل حيفا به بهائيان ايران مؤسسات آموزشي بهائيت به كار تربيت راهنمايان بهايي سرعت بخشيدند. به طوري كه هم اكنون بنا به گفته بهائيان تعداد راهنمايان و مبلغان بهايي به ده هزار نفر مي رسد و اين خود زنگ خطري است كه مسئولان فرهنگي و عقيدتي جمهوري اسلامي موضوع برخورد با بهائيان را در دايره تساهل و تسامح نيندازند، زيرا دشمن بيدار و هوشيار در كمين شكار جوانان ما نشسته است.
شوراي پنج نفره امور مديريت بهائيت ايران - كه نزد بهائيان به عنوان «ياران ايران» شناخته مي شوند. اصرار دارد تا جامعه بهائيت ايران با مظلوم نمايي توجه جهانيان را به وضع خود معطوف دارند. پيروان فرقه ضاله بهائيت براساس طرح روحي آويختن به حربه هاي دروغين را نيز جايز مي شمارند. از جمله يكي از اعضاي محفل ملي بهائيت ايران با تكيه بر دستورالعمل بيت العدل مبني بر اينكه بايد با افراد غيربهايي ارتباط برقرار كرد، نفوذ در جوامع روستايي و كوچك را زير اين پوشش كه ما بهداشت يار هستيم و يا به عنوان مسئول براي خدمت به شما آمده ايم، به هر وسيله اي براي شناسايي افراد مستعد جذب آنها به بهائيت اقدام مي كنند:
«اگر فرضاً دوستان ايده هايي را بيان مي دارند مانند اينكه بهداشت يار هستيم و. . . اينها هدف نيستند، بلكه محملي است براي شناسايي افراد مستعد و اينكه آنها را وارد پروسه مؤسسه آموزش نماييم. »
او بهره برداري از دوستان دوران مدرسه، مهاجران فقير افغاني، كمك مالي به خانواده هاي مستمند و ايجاد كلاس هاي آشپزي و هنري، رفت وآمد به كتابخانه ها و سمينارهايي كه در فرهنگسراها برگزار مي شود، وسيله اي براي ايجاد ارتباط مخفي و سپس تبليغ بهائيت مي داند.
براساس برنامه طرح روحي هر خانواده بهايي در ايران بايد چند راهنما داشته باشد تا بتوانند با خانواده هاي غير بهايي مرتبط شوند و با اين توصيف در هر نقطه اي كه يك يا چند خانواده بهايي وجود دارد، خانواده هاي مسلمان و غيربهايي بايد در معرض تهديدات ناشي از تبليغات بهائيان قرار داشته باشند.


16:18 | منتظر |

یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385

طرح روحی1

با سلام
سال هاست كه به دليل سفر فرزندانم براي تحصيل در كشورهاي خارجي، بناچار سالي دو يا سه بار به خارج از كشور سفر مي كنم.
چندي پيش در روزنامه كيهان سلسله يادداشت هايي تحت عنوان «سايه روشن هاي بهائيت» و اخيراً چاپ خاطرات يك زن بهايي كه به دامن اسلام بازگشته است، توجهم را جلب كرد.
از آنجا كه من يك «بهايي» و «بهايي زاده» بازگشته به آغوش دين مبين اسلام هستم وتا دوسال پيش به عنوان بهايي معتقد فعاليت داشته ام ، با كنجكاوي فراوان و با شوق و علاقه اي زايدالوصف، به مطالعه اين سلسله نوشته ها پرداختم و سطر، سطر آنها را با دانسته هايم سنجيدم و تجزيه و تحليل كردم.
در اين سلسله از نوشته ها ضمن اشاراتي به چگونگي شكل گيري بهائيت و نشان دادن ارتباط اين فرقه با كانون هاي قدرت و دولت هاي استعماري وقت، شگردهاي فريبكارانه آنان را در اين عرصه نيز نشان مي داد. اما متأسفانه هيچ اشاره اي به فعاليت هاي كنوني بهائيان و اين نكته كه امروز به عنوان «عقبه» اردوي امپرياليستي دست در دست صهيونيسم سياسي و بين المللي، در تلاش شبانه روزي جهت تخريب انديشه هاي ديني مردم و اهل تشيع هستند، نكرده بودند.
همان طور كه در سطور پيشين اشاره كردم، من يك «بهايي زاده» هستم و با اينكه خداوند اين توفيق بزرگ را به من عنايت فرموده است تا به دين مبين اسلام باز گردم، اما اين موضوع را هرگز، حتي براي نزديك ترين بستگانم، افشا نكرده ام و به همين سبب، هنوز از نظر بهائيان، من يكي از پيروان اين فرقه ضاله به حساب مي آيم و هنوز «شماره تسجيل» كه براي هر بهايي صادر مي شود و به تأييد «بيت العدل حيفا» مي رسد، دارم.
به اعتبار همين «شماره تسجيل» است كه كليه ي بهائيان ايران - در هر جاي جهان كه باشند - مي توانند از دادگاه هاي دولت هاي انگلستان، ايالات متحده آمريكا، كانادا، فرانسه، استراليا و نيوزلند - كه مردمش بيشترين سطح درآمد سرانه را دارند -و نيز از كشورهاي اروپايي نظير ايتاليا، هلند و دانمارك و بلژيك و سوئد و نروژ، حتي از كشورهاي فقير اروپايي مانند قبرس و چك واسلواكي و مجارستان و نيز مجامع عقب نگهداشته شده آفريقايي و آسياي جنوب شرقي، درخواست پناهندگي كنند و دادگاه هاي تمام اين كشورها - براساس يك توافق محرمانه - پس از اينكه تأييد به «شماره تسجيل» متقاضي را از «بيت العدل حيفا» گرفتند، فوراً به فرد تقاضا كننده، پناهندگي مي دهند و حتي مخارج بين راه او را نيز پرداخت مي كنند.
من بسياري از بهائيان را مي شناسم كه در سال هاي آغازين انقلاب - كه هنوز اعطاي گذرنامه به افرادي كه تابعيت ايراني داشتند - سامان نيافته بود، خود را به صورت غيرقانوني و صريح تر بگويم به شيوه «قاچاق» و از طريق پول به افرادي كه در نوار مرزي تركيه و ايران و يا نوار مرزي ايران و پاكستان - از اطراف ميرجاوه تا بنادر متروكه درياي عمان زندگي مي كردند، به خارج از حوزه اقتدار جمهوري اسلامي رساندند و از كشورهاي انگليس و آمريكا و فرانسه - و بيشتر از هر جاي ديگر كشور انگلستان - درخواست پناهندگي كردند و هم اكنون در انگلستان زندگي مي كنند.
من به دليل سال ها ارتباط نزديك و تنگاتنگي كه به عنوان يك بهايي با پيروان اين حزب و مسلك پوشالي داشته و دارم، اطلاعات مستند، مفيد و قابل توجهي از تلاش هاي امروزي آنان دارم، اما به دليل حضور فرزندانم در خارج كشور و همچنين اطلاع از نحوه برخورد و كينه توزي هاي اين عناصر پليد - با عرض معذرت - نمي توانم نامم را به صورت صريح بر ذيل نوشته ام بگذارم و اميدوارم كه شما و خوانندگان روزنامه اين ضعف را بر من ببخشاييد. زيرا ددمنشي و انتقام جويي پيروان اين فرقه مرا كه در سال هاي پاياني عمر هستم از اينگونه خطر كردن ها باز مي دارد؛بويژه آنكه نگران سلامت فرزندانم نيز هستم و مي ترسم كه افشاگري من باعث شود تا از سوي محافل و آژانس هاي جاسوسي و افراطي مرتبط به رژيم اشغالگر قدس، گزندي به آنان وارد آيد. من از روزي كه با توفيق خداي بزرگ به آغوش اسلام بازگشتم، مي كوشم و تمام تلاشم بر اين امر استوار بوده تا مردم مسلمان، بويژه شيعيان را از كيد و گزند تبليغاتي اين گروه«استعمار ساخته »آگاه كنم و مي كوشم تا نوشته هايم در ارتباط با فرقه ضاله بهائيت جنبه روشن تري داشته باشد و پيش از همه موجبات آگاهي نسل جوان تشيع - بويژه جوانان شيعه ايراني - از تمهيدات و شيوه هاي تبليغاتي و برنامه هايي كه براي جذب آنان طرح كرده اند، فراهم سازم. من تا آنجاكه در توان دارم مي كوشم تا از طريق جرايد ورسانه هاي فارسي زبان جوانان شيعه را در جريان جديد طرح و برنامه هاي اين حزب صهيونيستي بگذارم. البته ناگفته نماند برخي اطلاعات حساس و مهّم خود را در طي دو سال اخير براي مسئولان وزارت اطلاعات ارسال داشته ام. اما آنچه را امروز قصد مطرح كردن آن را داشتم، يكي از جديدترين برنامه هاي بهائيان در برخورد با مسلمانان است كه آگاهي از آن ماهيت پليد اين فرقه را بيشتر روشن مي كند.
تشكيلات بهائيان كه حضرت امام خميني(ره) بحق آنان را يك حزب سياسي مي ناميد، براي جذب و جلب مردم به سوي اين فرقه، طرح و برنامه هاي مفصل و گسترده اي دارند كه تصور مي كنم خانم مهناز رئوفي نويسنده شجاع «سايه شوم»(1) به دليل اينكه سال هاست از آن گروه فاصله گرفته و به بطلان آن پي برده است، در معرض پيوندهاي اين حزب استعمار ساخته با كانون هاي سرمايه و سلطه نبوده و موفق به آشنايي عميق با اين فرقه نشده و تنها به پوسته ظاهري آن و نحوه برخورد آنان در زمان شاه توجه داشته است. در حالي كه فرقه ضاله بهائيت پس از پيروزي انقلاب اسلامي يك لحظه از پاي ننشسته و طرح و برنامه هاي مفصل و گوناگون و بسيار گسترده اي را براي پيشبرد هدف هاي شوم خويش، كه همانا جدا كردن نيروهاي جوان و كيفي از بدنه اسلام و تشيع و پيوند دادن آنان با بهائيت است ادامه داده است. در همين ارتباط «طرح روحي» يكي از جديدترين طرح هاي بهائيان است، كه با تصويب «بيت العدل اعظم» مستقر در حيفا - همان مركزي كه اين روزها به دست «حزب الله» سخت ترين روزهاي خود را مي گذراند - در دست اجراست.
زماني كه اين مطلب را مي نويسم خبر موشك باران حيفا، توسط رزمندگان «حزب الله لبنان» و ياران سيدحسن نصرالله در صدر خبرها قرار دارد، من به عنوان يك بهايي سابق و يك انسان زخم خورده از اين فرقه ضاله، به وجد و سرور آمده ام و آرزو مي كنم كه اي كاش در شرايطي بودم و مي توانستم دست هاي رزمندگان «حزب الله» بويژه رهبرشان سيدحسن نصرالله را بوسه مي زدم.


16:16 | منتظر |